" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۱۵
ویو راوی
مدتی گذشت که بلاخره ماشین جلوی در زندان پارک کرد و نورا با خوشحالی دسته گلی که روی پاهاش گذاشته بود رو برداشت و به سرعت از ماشین پیاده شد
_ نورا ، وایسا ، میوفتی
نورا درحالی که به سمت لارا میدوید گفت
+چیزیم نمیشههه
به محض اینکه به لارا رسید محکم بغلش کرد و گفت
+ سلام چطوریییی ؟........بقیه کجان؟
لارا به ماشینی اشاره کرد و گفت
× مینار حالش خوب نبود نتونست سرما رو تحمل کنه رفت نشست تو ماشین ، مامان هم باهاش رفت تا مراقبش باشه
+ اهان .......هنوز دنیل نیومده ؟
× نه هنوز نه
تهیونگ که همراه با پدر نورا به سمتشون اومد گفت
_ اونقدری که خوشحالی برای تولدش اینقدر خوشحال نیستی
+ ادم وقتی چیزی رو از دست میده قدرش رو میدونه
× میگم دیر نکردن ........ساعت ۱۰:۳۰ شد
_ من برم بپرسم ببین کی میاد
تهیونگ به سمت نگهبانی رفت که نورا گفت
+ میگم دیروز لباس سیاهشو دراورد ؟
پدر نورا آهی کشید و گفت
¥ نه دخترم ، نه .......گفت هر وقت بخوام لباس سیاهمو در بیارم قبلش بهتون میگم
نورا نگاهی به ماشین کرد و گفت
+ امیدوارم حالش خوب بشه
همون لحظه تهیونگ به سمتشون برگشت و در حالی که برای گرم شدن دستاشو بهم میمالید گفت
_ اینا گفتن یه ۱۰ دقیقه یه ربع دیگه میاد
¥ اوههه .....هوا سرده دخترم میخوایین برین تو ماشین
+ بابا اگر بشه من و مینار یه چند دقیقه باهم تنها باشیم
پدر نورا کمی فکر کرد و بعد گفت
¥ مشکلی نداره .....ما اگر برای تهیونگ مزاحمتی نباشه ، بریم تو ماشینش
_ نه بابا چه مزاحمتی ماشین خودتونه
بعد از اینکه پدر نورا و لارا به سمت ماشین تهیونگ رفتن ، نورا رفت پیش مینار که مادرش با اشاره بهش سلام کرد که نورا هم زمزمه وار گفت
+سلام ........خوابه ؟
مادر نورا نگاهی به مینار که سرش رو روی شونه اش گذاشته بود کرد و گفت
€ نه هنوز .....بیداره
نورا نگاهی به مینار انداخت و گفت
+مامان اگر میشه من و مینار رو چند لحظه تنها بزارید
€ اره دخترم میشه
مادر نورا با احتیاط از جاش بلند شد و به سمت ماشین تهیونگ رفت که ......................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۱۵
ویو راوی
مدتی گذشت که بلاخره ماشین جلوی در زندان پارک کرد و نورا با خوشحالی دسته گلی که روی پاهاش گذاشته بود رو برداشت و به سرعت از ماشین پیاده شد
_ نورا ، وایسا ، میوفتی
نورا درحالی که به سمت لارا میدوید گفت
+چیزیم نمیشههه
به محض اینکه به لارا رسید محکم بغلش کرد و گفت
+ سلام چطوریییی ؟........بقیه کجان؟
لارا به ماشینی اشاره کرد و گفت
× مینار حالش خوب نبود نتونست سرما رو تحمل کنه رفت نشست تو ماشین ، مامان هم باهاش رفت تا مراقبش باشه
+ اهان .......هنوز دنیل نیومده ؟
× نه هنوز نه
تهیونگ که همراه با پدر نورا به سمتشون اومد گفت
_ اونقدری که خوشحالی برای تولدش اینقدر خوشحال نیستی
+ ادم وقتی چیزی رو از دست میده قدرش رو میدونه
× میگم دیر نکردن ........ساعت ۱۰:۳۰ شد
_ من برم بپرسم ببین کی میاد
تهیونگ به سمت نگهبانی رفت که نورا گفت
+ میگم دیروز لباس سیاهشو دراورد ؟
پدر نورا آهی کشید و گفت
¥ نه دخترم ، نه .......گفت هر وقت بخوام لباس سیاهمو در بیارم قبلش بهتون میگم
نورا نگاهی به ماشین کرد و گفت
+ امیدوارم حالش خوب بشه
همون لحظه تهیونگ به سمتشون برگشت و در حالی که برای گرم شدن دستاشو بهم میمالید گفت
_ اینا گفتن یه ۱۰ دقیقه یه ربع دیگه میاد
¥ اوههه .....هوا سرده دخترم میخوایین برین تو ماشین
+ بابا اگر بشه من و مینار یه چند دقیقه باهم تنها باشیم
پدر نورا کمی فکر کرد و بعد گفت
¥ مشکلی نداره .....ما اگر برای تهیونگ مزاحمتی نباشه ، بریم تو ماشینش
_ نه بابا چه مزاحمتی ماشین خودتونه
بعد از اینکه پدر نورا و لارا به سمت ماشین تهیونگ رفتن ، نورا رفت پیش مینار که مادرش با اشاره بهش سلام کرد که نورا هم زمزمه وار گفت
+سلام ........خوابه ؟
مادر نورا نگاهی به مینار که سرش رو روی شونه اش گذاشته بود کرد و گفت
€ نه هنوز .....بیداره
نورا نگاهی به مینار انداخت و گفت
+مامان اگر میشه من و مینار رو چند لحظه تنها بزارید
€ اره دخترم میشه
مادر نورا با احتیاط از جاش بلند شد و به سمت ماشین تهیونگ رفت که ......................
- ۱۱۳
- ۱۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط