دیو و دلبر
دیو و دلبر
پارت ۱۵
-ماهی نور داری چیکار میکنی
مامان با کلافگی و حرصی گفت
-میبینیی این دومین باره میخوام دلیلش رو بدونم
اومد سمتم دوتا بازو هامو گرفت و تکونم داد با ترس و استرس چشمامو از چشمای مامان دزدیدم
-دلربا چت شده هاان نگاهت را ندزدد
-ماهی نور
صدای راننده بلند شد
-خانواده حسینی پیاده شید
بابا سرشو چند باری تکون داد مامان دستشو کشید عقب و رفت
منم پاشدم میترسیدم اشک گوشه چشممو پاک کردم
اگه همه بفهمن من یه پاک دامن نیستم چی اگه بفهمن من دیگه یه دختر نیستم
و تبدیل شدم به یه زن چی اگه مادر بفهمه چی
مادری که حرف مردم براش مهم بود
خانواده پدری چی مادرم را سرزنش میکردن
مادرم همیشه نصیحتمون میکرد اما چیشد کلک بهترین رفیقم زندگیمو نابود کرد
دیو و دلبر
پارت ۱۶
از اتوبوس پیاده شدیم .
با دیدن ماشینی که تو ترمینال وایساده بود بابا رفت نزدیکش پسر عمو
نادر بابا رو بغل کرد و بعد اومد سمت ما یه قدم به عقب کشیدم
دستش رو جلو آورد که خیره شدم با نفسایی تندی که پشت سر هم خارج میشد
ترسیده ام اما مامان یکم خنده و ساک رو از دستم کشید
-ببخشید پسرم حال دلربا این روزا خوب نیست
لبخندی زد و رو به من گفت
-خوبی دلربا
_هوم
رفت سمت ماشین مامان کنار گوشم پچ زد
-دلربا منو نترسون چه اتفاقی واست افتاده
یهو صدای بابا باعث شد سکوت کنم
-بیاین سوار شین
مادر سرش را تکون داد و قدم به قدم به سمت ماشین رفت دینا هم دست مادر را
گرفته بود منم با آرامی نزدیک ماشین شدم نشستم کنار شیشه
ماشین حرکت کرد نگاه نادر از توی آئینه ماشین رو من حس میشد
توی پس کوچه ها ماشین حرکت میکرد .
#رمان
پارت ۱۵
-ماهی نور داری چیکار میکنی
مامان با کلافگی و حرصی گفت
-میبینیی این دومین باره میخوام دلیلش رو بدونم
اومد سمتم دوتا بازو هامو گرفت و تکونم داد با ترس و استرس چشمامو از چشمای مامان دزدیدم
-دلربا چت شده هاان نگاهت را ندزدد
-ماهی نور
صدای راننده بلند شد
-خانواده حسینی پیاده شید
بابا سرشو چند باری تکون داد مامان دستشو کشید عقب و رفت
منم پاشدم میترسیدم اشک گوشه چشممو پاک کردم
اگه همه بفهمن من یه پاک دامن نیستم چی اگه بفهمن من دیگه یه دختر نیستم
و تبدیل شدم به یه زن چی اگه مادر بفهمه چی
مادری که حرف مردم براش مهم بود
خانواده پدری چی مادرم را سرزنش میکردن
مادرم همیشه نصیحتمون میکرد اما چیشد کلک بهترین رفیقم زندگیمو نابود کرد
دیو و دلبر
پارت ۱۶
از اتوبوس پیاده شدیم .
با دیدن ماشینی که تو ترمینال وایساده بود بابا رفت نزدیکش پسر عمو
نادر بابا رو بغل کرد و بعد اومد سمت ما یه قدم به عقب کشیدم
دستش رو جلو آورد که خیره شدم با نفسایی تندی که پشت سر هم خارج میشد
ترسیده ام اما مامان یکم خنده و ساک رو از دستم کشید
-ببخشید پسرم حال دلربا این روزا خوب نیست
لبخندی زد و رو به من گفت
-خوبی دلربا
_هوم
رفت سمت ماشین مامان کنار گوشم پچ زد
-دلربا منو نترسون چه اتفاقی واست افتاده
یهو صدای بابا باعث شد سکوت کنم
-بیاین سوار شین
مادر سرش را تکون داد و قدم به قدم به سمت ماشین رفت دینا هم دست مادر را
گرفته بود منم با آرامی نزدیک ماشین شدم نشستم کنار شیشه
ماشین حرکت کرد نگاه نادر از توی آئینه ماشین رو من حس میشد
توی پس کوچه ها ماشین حرکت میکرد .
#رمان
- ۴۷۴
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط