my favorite drug 35
و بعد قطع کرد،امروز یکسری چرت و پرتایی بهم گفتن...
اینکه خانواده ی جونگ کوک به رسمای قدیمی اعتقاد دارن،قبلا ازش شنیده بودم ولی فکر نمیکردم هنوزم کسی باشه که بهش اعتقاد داشته باشه که باید اون پارچه ی خونی مسخره رو به همه نشون بدن وگرنه شایعات مزخرفی پشت اون عروس به وجود میاد...
جرعت نمیکردم ازش بپرسم واقعا همچین چیزیه یا نه ولی توی قرار داد که چیزی دربارش ننوشته بود.
لباسی که جونگ کوک انتخاب کرده بود رو پوشیدم بالاخره این عروسی به خاطر اون برگذار میشه نه من،پس باید طبق سلیقه ی اون بپوشم.
دامنم رو با دستام گرفتم و با آسانسور رفتم پایین،درو باز کردم و به جونگ کوک که به ماشین مشکی تزئین شدش تکیه داده بود نگاه کردم،بدون توجه بهم سوار شد،راستش ظهر توی راه بحثمون شد بازم سر داییم.
میخواستم ببینمش ولی جونگ کوک نمیزاشت،نخواستم بعدا دردسر بشه برام و گفتم همین الان با داییم همه چیز رو ریست و راست کنم ولی اصلا جونگ کوک به حرفام گوش نمیداد،انگار براش مهم نبود.
سوار ماشین شدمو دامنم رو جمع کردم،درو بستم و به روبه رو نگاه کردم.بدون اینکه حرفی بزنه گاز داد.
به پنجره نگاه کردمو وسطای راه از خستگی سرمو گذاشتم روش...
راستش این دوروز بیشتر از قبل خوابیده بودم ولی از قبل هم حالم بدتر بود مخصوصا امروز.
ظهر هرچی ازش درباره ی لونا پرسیدم جواب نمی داد،کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که بلایی سرشون اورده.
کل راه هیچی بهم دیگه نگفتیم و فقط زمانی که رسیدیم گفت:
-هرکسی هرچی بهت گفت حق نداری جواب بدی،امشبو کارت رو خوب انجام بدی.
فردا مقداری از پول قرار داد رو بهت میدم ولی اگه گند بزنی لارا خودم میکشمت،فهمیدی؟
سرمو اروم بالا پایین کردم که قبل از اینکه پیاده بشه گفت:
-حالا هم لب و لوچه ات رو جمع کن،بعد از اینکه از این ماشین پیاده بشی صدها دوربین روته،فردا که خبرارو باز میکنم نمیخوام قیافه ی ناراحت مزخرفت رو توشون ببینم!
تا درو بست چهرم رفت توی هم و اشکام توی چشمام جمع شد با اینکاراش بدتر داشت بغضم رو میترکوند
تا درو باز کرد صورتمو درست کردمو چندبار پلک زدم،با چهره ای مهربون و چشمایی پر از تهدید نگام کرد دستشو جلوم گرفت که با کمک دستش با لبخند پیاده شدم،دستمو دور بازوش حلقه کردمو شروع کردم به راه رفتن دوربینها زوم شدن رومون.
از ظاهرم ترسی نداشتم،من همیشه بی نقص بودم حتی اگه همین الانشم خودم ندونم.
ما ظاهرا بی نقص بودیم اما درونمون هم همین بود؟
دوربین ها میتونستن حقیقت رو به مردم نشون بدن؟نه!
اونا فقط یک زوج خوشحال و تحصیل کرده رو نشون میدادن نه یک برده و صاحب مافیاییش که نمیدونم دقیقا به خاطر چی تموم این نمایشا رو راه انداخته ولی میفهمم،به موقعش!
اینکه خانواده ی جونگ کوک به رسمای قدیمی اعتقاد دارن،قبلا ازش شنیده بودم ولی فکر نمیکردم هنوزم کسی باشه که بهش اعتقاد داشته باشه که باید اون پارچه ی خونی مسخره رو به همه نشون بدن وگرنه شایعات مزخرفی پشت اون عروس به وجود میاد...
جرعت نمیکردم ازش بپرسم واقعا همچین چیزیه یا نه ولی توی قرار داد که چیزی دربارش ننوشته بود.
لباسی که جونگ کوک انتخاب کرده بود رو پوشیدم بالاخره این عروسی به خاطر اون برگذار میشه نه من،پس باید طبق سلیقه ی اون بپوشم.
دامنم رو با دستام گرفتم و با آسانسور رفتم پایین،درو باز کردم و به جونگ کوک که به ماشین مشکی تزئین شدش تکیه داده بود نگاه کردم،بدون توجه بهم سوار شد،راستش ظهر توی راه بحثمون شد بازم سر داییم.
میخواستم ببینمش ولی جونگ کوک نمیزاشت،نخواستم بعدا دردسر بشه برام و گفتم همین الان با داییم همه چیز رو ریست و راست کنم ولی اصلا جونگ کوک به حرفام گوش نمیداد،انگار براش مهم نبود.
سوار ماشین شدمو دامنم رو جمع کردم،درو بستم و به روبه رو نگاه کردم.بدون اینکه حرفی بزنه گاز داد.
به پنجره نگاه کردمو وسطای راه از خستگی سرمو گذاشتم روش...
راستش این دوروز بیشتر از قبل خوابیده بودم ولی از قبل هم حالم بدتر بود مخصوصا امروز.
ظهر هرچی ازش درباره ی لونا پرسیدم جواب نمی داد،کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که بلایی سرشون اورده.
کل راه هیچی بهم دیگه نگفتیم و فقط زمانی که رسیدیم گفت:
-هرکسی هرچی بهت گفت حق نداری جواب بدی،امشبو کارت رو خوب انجام بدی.
فردا مقداری از پول قرار داد رو بهت میدم ولی اگه گند بزنی لارا خودم میکشمت،فهمیدی؟
سرمو اروم بالا پایین کردم که قبل از اینکه پیاده بشه گفت:
-حالا هم لب و لوچه ات رو جمع کن،بعد از اینکه از این ماشین پیاده بشی صدها دوربین روته،فردا که خبرارو باز میکنم نمیخوام قیافه ی ناراحت مزخرفت رو توشون ببینم!
تا درو بست چهرم رفت توی هم و اشکام توی چشمام جمع شد با اینکاراش بدتر داشت بغضم رو میترکوند
تا درو باز کرد صورتمو درست کردمو چندبار پلک زدم،با چهره ای مهربون و چشمایی پر از تهدید نگام کرد دستشو جلوم گرفت که با کمک دستش با لبخند پیاده شدم،دستمو دور بازوش حلقه کردمو شروع کردم به راه رفتن دوربینها زوم شدن رومون.
از ظاهرم ترسی نداشتم،من همیشه بی نقص بودم حتی اگه همین الانشم خودم ندونم.
ما ظاهرا بی نقص بودیم اما درونمون هم همین بود؟
دوربین ها میتونستن حقیقت رو به مردم نشون بدن؟نه!
اونا فقط یک زوج خوشحال و تحصیل کرده رو نشون میدادن نه یک برده و صاحب مافیاییش که نمیدونم دقیقا به خاطر چی تموم این نمایشا رو راه انداخته ولی میفهمم،به موقعش!
- ۵۲.۲k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط