#Gentlemans_husband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_334
+چیه فکر کردی من ازین کارا بلد نیستم.؟؟
هوم؟
سمتم خم شدو دماغمو به دندون گرفت
_نخیر
شما فسقلیه خودمی
تک خنده ای کردم
+خب حالا
بقیش مونده
ابروهاش بالا پرید..
_عه که اینطور
دستمو گذاشتم توی دستش و به مسیری که با فشفشه درست کرده بودم اشاره کردم
+اماده ای؟
_بله
رو به جیمین چشمکی زدم
جیمین دستشو گذاشت روی چشمشو فشفشه هارو روشن کرد...
دست به دست هم اون مسیر فشفشه ای رو گذروندیم
وقتی رسیدیم به اخرش همه سمتمون اومدن
با جونگکوک دست دادنو بهش تولدشو تبریک گفتن
امروز ظهر همرو برای جشن دعوت کرده بودم..
از مادر جون گرفته تا بابامو همه بچهای اکیپ که از
جودی، جیسو، جنی، رزی، سولی، جیمین، تهیونگ، فیلیکس، یونگی، وونا تشکیل شده یود
چنتا از خاله ها و داییو عموهای جونگکوک رو هم دعوت کرده بودم و خوشبختانه همه چیز همونطور که انتظار داشتم پیش رفت و عالی بود..
با جونگکوک سمت میز مخصوصی که برای خودمو خودش ویژه تدارک دیده بودم رفتم و نشستیم..
با دستمال عر//ق روی پیشونیش رو پاک کرد
_اصلا فکر نمیکردم تولدم به این زودی باشه
یعنی با خودم میگفتم اره چند روز دیگه تولدمه
ولی برای این همه خـ.رابکاری که هوسوک سرم بار اورد به کل فراموش کردم
فکر نمیکردم بتونم یبار تولد بگیرم و اون یبار اینطور عالی باشه..
با تعجب سمتش برگشتم
+اولین بارته؟
_اره
ازین کارا زیاد خوشم نمیاد
از بچگی علاقه ای نداشتم
+نمیدونستم اولین بارته!
وگرنه عالی ترش میکردم
نگاهشو بهم دوخت
_امشب از عالیم عالی تره
ممنونم.
موهامو زدمو پشت گوشم
+خواهش میکنم بروو(broo)
اخمی کرد
_نکن دیگه!!
نر/ین به جشن
بروو(broo) ؟؟؟
اخ گاوم زا/یید
+شرمند دیگه تکرار نمیشه
چشم غره ای نثارم کرد و به روبروش خیره شد
نگاهی به درب ورودی انداختم
فیلیکس و یونگی در حالی که کیک دو طبقه مارو میاوردن
سمت میز بزرگ سفید رنگی که وسط کافه گذاشته بودم اومدنو گذاشتنش اونجا
امشب کافرو اجاره کرده بودم و کلی تغییر برای تولد توش ایجاد کرده بودم.
و اینو هم مدیون بچها بودم
چون اونا بیشتر کارارو انجام دادن
رو به جونگکوک گفتم
+خب خب
بریم شمع 30 سالگیتو فوت کنیم.. پیر شدیا!
اماده ای؟
270 لایک
#season_Third
#part_334
+چیه فکر کردی من ازین کارا بلد نیستم.؟؟
هوم؟
سمتم خم شدو دماغمو به دندون گرفت
_نخیر
شما فسقلیه خودمی
تک خنده ای کردم
+خب حالا
بقیش مونده
ابروهاش بالا پرید..
_عه که اینطور
دستمو گذاشتم توی دستش و به مسیری که با فشفشه درست کرده بودم اشاره کردم
+اماده ای؟
_بله
رو به جیمین چشمکی زدم
جیمین دستشو گذاشت روی چشمشو فشفشه هارو روشن کرد...
دست به دست هم اون مسیر فشفشه ای رو گذروندیم
وقتی رسیدیم به اخرش همه سمتمون اومدن
با جونگکوک دست دادنو بهش تولدشو تبریک گفتن
امروز ظهر همرو برای جشن دعوت کرده بودم..
از مادر جون گرفته تا بابامو همه بچهای اکیپ که از
جودی، جیسو، جنی، رزی، سولی، جیمین، تهیونگ، فیلیکس، یونگی، وونا تشکیل شده یود
چنتا از خاله ها و داییو عموهای جونگکوک رو هم دعوت کرده بودم و خوشبختانه همه چیز همونطور که انتظار داشتم پیش رفت و عالی بود..
با جونگکوک سمت میز مخصوصی که برای خودمو خودش ویژه تدارک دیده بودم رفتم و نشستیم..
با دستمال عر//ق روی پیشونیش رو پاک کرد
_اصلا فکر نمیکردم تولدم به این زودی باشه
یعنی با خودم میگفتم اره چند روز دیگه تولدمه
ولی برای این همه خـ.رابکاری که هوسوک سرم بار اورد به کل فراموش کردم
فکر نمیکردم بتونم یبار تولد بگیرم و اون یبار اینطور عالی باشه..
با تعجب سمتش برگشتم
+اولین بارته؟
_اره
ازین کارا زیاد خوشم نمیاد
از بچگی علاقه ای نداشتم
+نمیدونستم اولین بارته!
وگرنه عالی ترش میکردم
نگاهشو بهم دوخت
_امشب از عالیم عالی تره
ممنونم.
موهامو زدمو پشت گوشم
+خواهش میکنم بروو(broo)
اخمی کرد
_نکن دیگه!!
نر/ین به جشن
بروو(broo) ؟؟؟
اخ گاوم زا/یید
+شرمند دیگه تکرار نمیشه
چشم غره ای نثارم کرد و به روبروش خیره شد
نگاهی به درب ورودی انداختم
فیلیکس و یونگی در حالی که کیک دو طبقه مارو میاوردن
سمت میز بزرگ سفید رنگی که وسط کافه گذاشته بودم اومدنو گذاشتنش اونجا
امشب کافرو اجاره کرده بودم و کلی تغییر برای تولد توش ایجاد کرده بودم.
و اینو هم مدیون بچها بودم
چون اونا بیشتر کارارو انجام دادن
رو به جونگکوک گفتم
+خب خب
بریم شمع 30 سالگیتو فوت کنیم.. پیر شدیا!
اماده ای؟
270 لایک
- ۹۲.۷k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط