وقتی که دیگه برات مهم نیستم

🥀When I no longer matter to you🥀

🍿چند پارتی🍿
🍻پارت سوم🍻
[♡]دیر اومدی جونگکوک![♡]

شش ماه از طلاق گذشته بود.
هارین حالا بیشتر از همیشه موفق بود. شرکتش قرارداد بزرگی بسته بود و قرار بود در مراسمی رسمی از مدیران اصلی پروژه تقدیر بشه.
در همون مراسم، جیمین کنارش ایستاده بود؛ با کت‌وشلوار مشکی و لبخندی که همیشه به هارین آرامش می‌داد.

× می‌دونی، هنوزم وقتی می‌بینمت یاد دبیرستان می‌افتم.
+چرا؟ چون اون موقع هم به اندازه‌ی الان خوشگل بودم؟

جیمین خندید.

× نه، چون اون موقع هم فکر می‌کردی همه باید طبق برنامه‌ی تو پیش برن!

+خب، معمولا هم همین‌طوره.
× یه چیزی هست که مدت‌هاست می‌خوام بهت بگم.

هارین نگاهش کرد.

× من از دبیرستان دوستت داشتم، هارین. اون موقع چیزی نگفتم، چون خوشحالیت برام مهم‌تر از این بود که احساساتم رو بهت تحمیل کنم. الانم ازت هیچ جوابی نمی‌خوام. فقط می‌خواستم بدونی.

هارین برای چند ثانیه ساکت موند.

+چرا هیچ‌وقت نگفتی؟
× چون تو خوشحال بودی. فکر می‌کردم اون آدم خوشبختت می‌کنه.

هارین نگاهش رو پایین انداخت.

+منم فکر می‌کردم.

جیمین دستش رو جلو آورد، اما قبل از اینکه لمسش کنه، مکث کرد.

× می‌تونم از این به بعد کنارت باشم؟ نه به‌عنوان کسی که می‌خواد جای کسی رو بگیره. فقط به‌عنوان خودم.

هارین دستش رو توی دست جیمین گذاشت.

+میتونی. ولی باید بدونی من دیگه اون آدم سابق نیستم.
× اتفاقاً من همین هارین رو دوست دارم.

چند متر دورتر، جونگکوک همه‌چیز رو دیده بود.
بعد از جدایی، رابطشو با دا این هم خیلی زود به پایان رسیده بود. چیزی که فکر می‌کرد عشق جدیده، بیشتر از هر چیز نتیجه‌ی خودخواهی و هیجان لحظه‌ای بود.
اما وقتی هارین رو از دست داد، تازه فهمید چه چیزی رو نابود کرده.
اون شب، جونگکوک جلوی هارین رو گرفت.

-هارین، خواهش می‌کنم. فقط یه بار دیگه بهم نگاه کن.

هارین ایستاد.

+خیله خب دارم نگاهت می‌کنم. حرفتو بزن.
-من اشتباه کردم. بدترین اشتباه زندگیم بود. دا اینو ترک کردم، همه‌چیز رو تغییر دادم. دیگه اون آدم سابق نیستم.
+خوشحالم که داری سعی می‌کنی آدم بهتری بشی.

جونگکوک امیدوارانه نگاهش کرد.

-پس... می‌تونیم دوباره شروع کنیم؟

هارین به چشماش نگاه کرد؛ چشمایی که زمانی با دیدنشون تمام دنیاش قشنگ‌تر می‌شد.

+نه، جونگکوک.
-چرا؟ من هنوز دوستت دارم!
+اون دوست داشتن تو دیگه چیزی رو برای من عوض نمیکنه. من یه بار بهت اعتماد کردم و تو نابودش کردی. قرار نیست فقط چون الان پشیمونی، دوباره همون زندگی رو انتخاب کنم.
+پس جیمین چی؟ اون جای من رو گرفته؟

هارین ابروهاش رو بالا انداخت.

+جیمین جای تو رو نگرفته. من دیگه اون جای خالی رو نگه نداشتم که کسی مجبور باشه پرش کنه.

جونگکوک هیچ جوابی نداشت.
هارین به سمت جیمین برگشت و کنارش ایستاد.

+خدافظ، جونگکوک.

و این بار، وقتی رفت، حتی یک بار هم پشت سرش رو نگاه نکرد.

🌌ادامه دارد...🌌
#وقتی_که_دیگه_برات_مهم_نیستم

پارت بعد پارت اخرهههههههههههههههههه...😭🤧🥺
دیدگاه ها (۹)

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.23(روایت از زبان ا.ت)...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌78حدود نیم ساعت گذشت.صدای قدم‌هایی روی س...

𓆩 پارت ۴۱ 𓆪 🖤🥀ات یک قدم عقب رفت.— امکان نداره...مرد از تاریک...

سناریو: وقتی یکی میاد و جلوی اونا بهت اعتراف می‌کنه :نامجون ...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

𝐌𝐲 𝐅𝐚𝐤𝐞 𝐁𝐨𝐲𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝 | دوست‌پسر قلابی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐مهمونی شلوغ‌تر ا...

مراقب حرفاتون باشین…چون وقتی یه حرف از دهن آدم بیرون میاد، د...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط