چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...
p28_f2
یونگی: خب صرفا منتظرم تا قهوه بیاد وگرنه یهو وسط حرفام دیگه نای تعریف کردن ندارم
کوک: لطفا قهوه رو زودتر آماده کنید(بلند)
چند ثانیه بعد قهوه هم برای یونگی و هم برای کوک حاظر شد
یونگی جرعه ای نوشید و با خنده گفت
یونگی: حالا وقتشه بفهمی خیلی تو مراقبت از خواهرت کم گذاشتی...
یونگی شروع به تعریف همون داستانی که به ا.ت گفته بود کرد اما اخمای کوک گره محکم تری نسبت به ا.ت داشت
کوک: توقع داری اینا رو باور کنم؟بیخیال تهیونگ همیشه از ا.ت حمایت میکرد و الانم میبینم که واقعا عاشق همن و در ضمن اینکه کیم یه مشت رقیب با چرتای مختلف داشته باشه دیگه عادی شده
یونگی: من زنمو از دست دادم...تو خواهرتو...ا.ت عشقشو و بچه من مادرشو و اما تهیونگ الان سهم ا.ت از شرکت...یه دختر برای خوشگذرونی یه زن و یه بچه داره...امدم اینجا تا شمایی که با من هم درد هستید رو پیش خودم بیارم تا بتونم جلوی اونو بگیرم
کوک: ببین مو قشنگ تهیونگ ا،تو فریب نداده و اینا تو کش مکش و دعوا با هم زندگی کردن و سهم ا.ت از طرف خودش بخشیده شده نه صرفا چون تهیونگ رو دوست داشته چون فقط میخواسته اون پسر از زندگیش بره...عشق اونا بعد از اون اتفاق بوده و من مطمئنم که تهیونگ یا سر کاره یا با ا،ته تو هر جایی
یونگی: جئون اگه یک درصد حرف من درست باشه و بعد جِدا کیم خواهرتو نابود کنه و با یه نیشخند بره...چیکار میخوای بکنی؟چطوری قلب خواهرتون احیا میکنی؟
کوک نفسی کشید
کوک: منو ببر پیش زن و بچش اونم وقتی خودش اونجاست
یونگی نیازی نیست من ببرمت اونجا خودت میتونی با اون برگی که یه روزی تهیونگ بهت داد تا آزاد وارد اتاقش شی.. بری و ببینی چطوری داره به خواهرت خیانت میشع
جونگکوک تحریک شده بود که ببینه واقعا حرفای این عوضی درسته یا نه
کوک: تو هم باید بیای وای به حالت اگه دردغ گفته باشی
یونگی: حله
هر دو با ماشین به خونه کوک و با برداشتن کارت ورود ازاد به سمت شرکت رفتن توی راه کوک تمام ذهنش این بود که این چطور بازیایه نکنه واقعیه نکنه واقع باج گیری یا چیزیه
..
ویو کمی بعد
کوک پشت در ایستاده بود و یونگی هم به دیواره تکیه داده بود...صدای زنی بود که با عشوه میخندید و صدای بم تهیونگ که حرفایی میزد...اما بمی و بی نویزی صدا امکان درست فهمیدن رو از کوک گرفته بود
یونگی: اح تا کی میخوای گوش وایسی
کوک: تا وقتی مطمئن شم بیشتر از یه جلسه کاری با زیر دستاشه
یونگی آبنبات توی دهنشو در اورد و با آرومی گفت
یونگی: گوشیت رو روی فیلم بزار و برو تو ...نیازی به این کارا نیس
کوک هنوز باور نمیکرد...توی مغزش جا نمیشد این چرتا
گوشی رو روی ظبط گذاشت و ناگهانی در رو حل داد
کوک: کیم تهیونگ..!
یونگی: خب صرفا منتظرم تا قهوه بیاد وگرنه یهو وسط حرفام دیگه نای تعریف کردن ندارم
کوک: لطفا قهوه رو زودتر آماده کنید(بلند)
چند ثانیه بعد قهوه هم برای یونگی و هم برای کوک حاظر شد
یونگی جرعه ای نوشید و با خنده گفت
یونگی: حالا وقتشه بفهمی خیلی تو مراقبت از خواهرت کم گذاشتی...
یونگی شروع به تعریف همون داستانی که به ا.ت گفته بود کرد اما اخمای کوک گره محکم تری نسبت به ا.ت داشت
کوک: توقع داری اینا رو باور کنم؟بیخیال تهیونگ همیشه از ا.ت حمایت میکرد و الانم میبینم که واقعا عاشق همن و در ضمن اینکه کیم یه مشت رقیب با چرتای مختلف داشته باشه دیگه عادی شده
یونگی: من زنمو از دست دادم...تو خواهرتو...ا.ت عشقشو و بچه من مادرشو و اما تهیونگ الان سهم ا.ت از شرکت...یه دختر برای خوشگذرونی یه زن و یه بچه داره...امدم اینجا تا شمایی که با من هم درد هستید رو پیش خودم بیارم تا بتونم جلوی اونو بگیرم
کوک: ببین مو قشنگ تهیونگ ا،تو فریب نداده و اینا تو کش مکش و دعوا با هم زندگی کردن و سهم ا.ت از طرف خودش بخشیده شده نه صرفا چون تهیونگ رو دوست داشته چون فقط میخواسته اون پسر از زندگیش بره...عشق اونا بعد از اون اتفاق بوده و من مطمئنم که تهیونگ یا سر کاره یا با ا،ته تو هر جایی
یونگی: جئون اگه یک درصد حرف من درست باشه و بعد جِدا کیم خواهرتو نابود کنه و با یه نیشخند بره...چیکار میخوای بکنی؟چطوری قلب خواهرتون احیا میکنی؟
کوک نفسی کشید
کوک: منو ببر پیش زن و بچش اونم وقتی خودش اونجاست
یونگی نیازی نیست من ببرمت اونجا خودت میتونی با اون برگی که یه روزی تهیونگ بهت داد تا آزاد وارد اتاقش شی.. بری و ببینی چطوری داره به خواهرت خیانت میشع
جونگکوک تحریک شده بود که ببینه واقعا حرفای این عوضی درسته یا نه
کوک: تو هم باید بیای وای به حالت اگه دردغ گفته باشی
یونگی: حله
هر دو با ماشین به خونه کوک و با برداشتن کارت ورود ازاد به سمت شرکت رفتن توی راه کوک تمام ذهنش این بود که این چطور بازیایه نکنه واقعیه نکنه واقع باج گیری یا چیزیه
..
ویو کمی بعد
کوک پشت در ایستاده بود و یونگی هم به دیواره تکیه داده بود...صدای زنی بود که با عشوه میخندید و صدای بم تهیونگ که حرفایی میزد...اما بمی و بی نویزی صدا امکان درست فهمیدن رو از کوک گرفته بود
یونگی: اح تا کی میخوای گوش وایسی
کوک: تا وقتی مطمئن شم بیشتر از یه جلسه کاری با زیر دستاشه
یونگی آبنبات توی دهنشو در اورد و با آرومی گفت
یونگی: گوشیت رو روی فیلم بزار و برو تو ...نیازی به این کارا نیس
کوک هنوز باور نمیکرد...توی مغزش جا نمیشد این چرتا
گوشی رو روی ظبط گذاشت و ناگهانی در رو حل داد
کوک: کیم تهیونگ..!
- ۳۰.۳k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط