ا/ت تمام روز به حرفهای سوکجین فکر میکرد.
ا/ت تمام روز به حرفهای سوکجین فکر میکرد.
«تصمیمی که میگیری باید تصمیم خودت باشه.»
اما هرچقدر بیشتر فکر میکرد، سؤالهای بیشتری به ذهنش میرسید.
بالاخره بعد از کلاس، به دفتر استاد رفت تا دربارهی پیشنهاد تحصیلی اطلاعات بیشتری بگیرد.
استاد پوشهای را روی میز گذاشت.
— قبل از اینکه تصمیم بگیری، بهتره همهچیز رو دقیق بدونی.
ا/ت پوشه را باز کرد.
روی صفحهی اول نوشته شده بود:
برنامهی تبادل دانشجویی — دانشگاه توکیو
چشمهای ا/ت کمی گرد شد.
استاد توضیح داد:
— این برنامه برای دانشجوهای ممتاز طراحی شده. اگر پذیرفته بشی، میتونی یک ترم، یعنی حدود شش ماه، در دانشگاه توکیو درس بخونی.
ا/ت آرام پرسید:
— شش ماه؟
— بله.
استاد صفحهی بعد را نشان داد.
— بیشتر واحدهایی که اونجا میگذرونی، بعداً اینجا برات معادلسازی میشن. یعنی لازم نیست با برگشتنت دوباره از اول شروع کنی.
ا/ت با دقت گوش میداد.
— هزینهها چطور؟
— بخش قابل توجهی از شهریه تحت پوشش بورسیه است. برای اقامت دانشجویی هم کمکهزینه دریافت میکنی. البته هزینههای شخصی با خودته.
ا/ت دوباره به برگه نگاه کرد.
شش ماه در توکیو.
یک دانشگاه معتبر.
تجربهی تحصیل در محیطی کاملاً جدید.
و مهمتر از همه...
فرصتی که میتوانست روی آیندهی تحصیلیاش تأثیر بزرگی بگذارد.
استاد ادامه داد:
— علاوه بر درس، میتونی در پروژههای پژوهشی دانشگاه هم شرکت کنی. اگر بعداً بخوای برای مقاطع بالاتر یا فرصتهای تحصیلی خارج از کشور اقدام کنی، این سابقه میتونه خیلی به دردت بخوره.
ا/ت آرام گفت:
— و اگر قبول کنم، کی باید برم؟
استاد نگاهی به تقویم انداخت.
— تقریباً سه هفتهی دیگه.
قلب ا/ت فرو ریخت.
سه هفته.
آنقدر نزدیک بود که دیگر نمیتوانست با خیال راحت بگوید «بعداً دربارهاش فکر میکنم.»
استاد پوشه را بست.
— فقط یک هفته برای اعلام تصمیم نهایی فرصت داری.
ا/ت سر تکان داد.
— متوجه شدم.
---
وقتی از دفتر بیرون آمد، برای چند لحظه در راهروی دانشگاه ایستاد.
حالا دیگر میدانست دقیقاً با چه چیزی روبهروست.
این فقط یک سفر کوتاه نبود.
شش ماه.
یک ترم کامل.
شش ماه دور از دانشگاه...
و شش ماه دور از سوکجین.
اما در عوض، فرصتی که شاید بعدها دیگر تکرار نمیشد.
گوشیاش را بیرون آورد.
چت سوکجین را باز کرد.
انگشتش روی صفحه ماند.
بعد نوشت:
«جزئیاتش رو فهمیدم.»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«چی گفتن؟»
ا/ت تایپ کرد:
«یه برنامه تبادل دانشجوییه. دانشگاه توکیو.»
پیام بعدی تقریباً بلافاصله آمد.
«توکیو؟»
«آره.»
«چقدر؟»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«شش ماه.»
این بار جواب سوکجین دیرتر آمد.
«شش ماه...»
ا/ت به همان دو کلمه خیره شد.
بعد پیام دیگری آمد:
«و تو فقط یک هفته وقت داری تصمیم بگیری؟»
«آره.»
چند لحظه سکوت.
بعد:
«میتونی بیای گلخانه؟»
ا/ت لبخند خیلی کوچکی زد.
«الان؟»
«اگه میتونی.»
---
چند دقیقه بعد، هر دو در گلخانه بودند.
همان جایی که یک زمانی دربارهی گلها حرف میزدند و هنوز نمیدانستند قرار است روزی اینقدر برای هم مهم شوند.
سوکجین روی نیمکت نشست.
— پس شش ماه.
ا/ت کنارش نشست.
— آره.
— و بعدش برمیگردی؟
— طبق برنامه، آره.
سوکجین سرش را پایین انداخت.
— پس رفتنت دائمی نیست.
— نه.
— و وقتی برگردی، درست مثل قبل میتونی واحدهات رو ادامه بدی؟
— آره.
سوکجین کمی آرامتر شد.
اما هنوز نگرانی در چهرهاش بود.
ا/ت پرسید:
— ناراحتی؟
سوکجین چند لحظه فکر کرد.
— اگه بگم نه، دروغ گفتم.
بعد به او نگاه کرد.
— شش ماه زمان کمی نیست.
ا/ت آرام گفت:
— میدونم.
— دلم برات تنگ میشه.
این بار ا/ت لبخند زد.
— منم.
سوکجین دستش را گرفت.
— ولی یه چیز رو میدونم.
— چی؟
— اگه نری فقط به خاطر من...
مکث کرد.
— بیشتر ناراحت میشم.
ا/ت به دستهایشان نگاه کرد.
فرصت هنوز همانقدر بزرگ بود.
ترس هم هنوز همانقدر واقعی.
اما حالا حداقل میدانست مشکل چیست.
قرار نبود بین «سوکجین» و «آیندهاش» یکی را انتخاب کند.
قرار بود بفهمد آیا میتواند برای هر دو جا باز کند یا نه.
ا/ت آرام گفت:
— یک هفته وقت دارم.
سوکجین لبخند زد.
— پس یک هفته وقت داریم.
— برای چی؟
— برای اینکه بفهمیم چطور میتونیم این شش ماه رو هم پشت سر بذاریم.
ا/ت سرش را به شانهی او تکیه داد.
و برای اولین بار، به جای اینکه فقط از رفتن بترسد، به برگشتن هم فکر کرد.
شاید...
این پایان رابطهشان نبود.
شاید فقط یک فصل دور از هم بود.
🌷 ادامه دارد...
«تصمیمی که میگیری باید تصمیم خودت باشه.»
اما هرچقدر بیشتر فکر میکرد، سؤالهای بیشتری به ذهنش میرسید.
بالاخره بعد از کلاس، به دفتر استاد رفت تا دربارهی پیشنهاد تحصیلی اطلاعات بیشتری بگیرد.
استاد پوشهای را روی میز گذاشت.
— قبل از اینکه تصمیم بگیری، بهتره همهچیز رو دقیق بدونی.
ا/ت پوشه را باز کرد.
روی صفحهی اول نوشته شده بود:
برنامهی تبادل دانشجویی — دانشگاه توکیو
چشمهای ا/ت کمی گرد شد.
استاد توضیح داد:
— این برنامه برای دانشجوهای ممتاز طراحی شده. اگر پذیرفته بشی، میتونی یک ترم، یعنی حدود شش ماه، در دانشگاه توکیو درس بخونی.
ا/ت آرام پرسید:
— شش ماه؟
— بله.
استاد صفحهی بعد را نشان داد.
— بیشتر واحدهایی که اونجا میگذرونی، بعداً اینجا برات معادلسازی میشن. یعنی لازم نیست با برگشتنت دوباره از اول شروع کنی.
ا/ت با دقت گوش میداد.
— هزینهها چطور؟
— بخش قابل توجهی از شهریه تحت پوشش بورسیه است. برای اقامت دانشجویی هم کمکهزینه دریافت میکنی. البته هزینههای شخصی با خودته.
ا/ت دوباره به برگه نگاه کرد.
شش ماه در توکیو.
یک دانشگاه معتبر.
تجربهی تحصیل در محیطی کاملاً جدید.
و مهمتر از همه...
فرصتی که میتوانست روی آیندهی تحصیلیاش تأثیر بزرگی بگذارد.
استاد ادامه داد:
— علاوه بر درس، میتونی در پروژههای پژوهشی دانشگاه هم شرکت کنی. اگر بعداً بخوای برای مقاطع بالاتر یا فرصتهای تحصیلی خارج از کشور اقدام کنی، این سابقه میتونه خیلی به دردت بخوره.
ا/ت آرام گفت:
— و اگر قبول کنم، کی باید برم؟
استاد نگاهی به تقویم انداخت.
— تقریباً سه هفتهی دیگه.
قلب ا/ت فرو ریخت.
سه هفته.
آنقدر نزدیک بود که دیگر نمیتوانست با خیال راحت بگوید «بعداً دربارهاش فکر میکنم.»
استاد پوشه را بست.
— فقط یک هفته برای اعلام تصمیم نهایی فرصت داری.
ا/ت سر تکان داد.
— متوجه شدم.
---
وقتی از دفتر بیرون آمد، برای چند لحظه در راهروی دانشگاه ایستاد.
حالا دیگر میدانست دقیقاً با چه چیزی روبهروست.
این فقط یک سفر کوتاه نبود.
شش ماه.
یک ترم کامل.
شش ماه دور از دانشگاه...
و شش ماه دور از سوکجین.
اما در عوض، فرصتی که شاید بعدها دیگر تکرار نمیشد.
گوشیاش را بیرون آورد.
چت سوکجین را باز کرد.
انگشتش روی صفحه ماند.
بعد نوشت:
«جزئیاتش رو فهمیدم.»
چند ثانیه بعد جواب آمد:
«چی گفتن؟»
ا/ت تایپ کرد:
«یه برنامه تبادل دانشجوییه. دانشگاه توکیو.»
پیام بعدی تقریباً بلافاصله آمد.
«توکیو؟»
«آره.»
«چقدر؟»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«شش ماه.»
این بار جواب سوکجین دیرتر آمد.
«شش ماه...»
ا/ت به همان دو کلمه خیره شد.
بعد پیام دیگری آمد:
«و تو فقط یک هفته وقت داری تصمیم بگیری؟»
«آره.»
چند لحظه سکوت.
بعد:
«میتونی بیای گلخانه؟»
ا/ت لبخند خیلی کوچکی زد.
«الان؟»
«اگه میتونی.»
---
چند دقیقه بعد، هر دو در گلخانه بودند.
همان جایی که یک زمانی دربارهی گلها حرف میزدند و هنوز نمیدانستند قرار است روزی اینقدر برای هم مهم شوند.
سوکجین روی نیمکت نشست.
— پس شش ماه.
ا/ت کنارش نشست.
— آره.
— و بعدش برمیگردی؟
— طبق برنامه، آره.
سوکجین سرش را پایین انداخت.
— پس رفتنت دائمی نیست.
— نه.
— و وقتی برگردی، درست مثل قبل میتونی واحدهات رو ادامه بدی؟
— آره.
سوکجین کمی آرامتر شد.
اما هنوز نگرانی در چهرهاش بود.
ا/ت پرسید:
— ناراحتی؟
سوکجین چند لحظه فکر کرد.
— اگه بگم نه، دروغ گفتم.
بعد به او نگاه کرد.
— شش ماه زمان کمی نیست.
ا/ت آرام گفت:
— میدونم.
— دلم برات تنگ میشه.
این بار ا/ت لبخند زد.
— منم.
سوکجین دستش را گرفت.
— ولی یه چیز رو میدونم.
— چی؟
— اگه نری فقط به خاطر من...
مکث کرد.
— بیشتر ناراحت میشم.
ا/ت به دستهایشان نگاه کرد.
فرصت هنوز همانقدر بزرگ بود.
ترس هم هنوز همانقدر واقعی.
اما حالا حداقل میدانست مشکل چیست.
قرار نبود بین «سوکجین» و «آیندهاش» یکی را انتخاب کند.
قرار بود بفهمد آیا میتواند برای هر دو جا باز کند یا نه.
ا/ت آرام گفت:
— یک هفته وقت دارم.
سوکجین لبخند زد.
— پس یک هفته وقت داریم.
— برای چی؟
— برای اینکه بفهمیم چطور میتونیم این شش ماه رو هم پشت سر بذاریم.
ا/ت سرش را به شانهی او تکیه داد.
و برای اولین بار، به جای اینکه فقط از رفتن بترسد، به برگشتن هم فکر کرد.
شاید...
این پایان رابطهشان نبود.
شاید فقط یک فصل دور از هم بود.
🌷 ادامه دارد...
- ۳۶۷
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط