{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...

P_3

ا.ت سری تکون داد و رفت هان هم هانا رو برد تو اشپز خونه و نشوندش رو صندلی
هان: آبجی گلم هوس چیزی نکردی؟
هانا: هوففففف.....چرا هوس اینو کردم که سریع تر بگی چی میخوای حال و حوصله صفر ندارم
هان: ا،تو واسم جور کن
هانا: هان؟ا.ت؟دوستش داری
هان: به تو چه فظول
هانا: بهش میگم دوستش داری ولی ازت یه ذره هم تعریف نمیکنم تازه بدت هم میگم
هان: چرا بیشرف مگه من با تو چیکار کردم
هانا: آخه بیکار نیستم بچه مردمو حیف خدا رو بدم دست تو آخه
ا.ت: عاممم ببخشید هانا نمیخوای؟
هانا: ....از کی اینجایی؟
ا.ت: خب یه مدتی هست
هان: عامم من..خب چیزه
ا.ت: شرمنده هان من اونجور علاقه ای ندارم

هانا که قیافه نیم ناراحت هان رو دید دستشو کوبید به همو از جاش بلند شد
هانا: خببببب هان برو بیرون ما یچی درست کنیم واسه ظهر
ا.ت: اره ایده خوبیه به خاله بگو امروز مرخصی رو حال کنه
هان: باشه(خنده فیک)
....
تهیونگ ویو
هوففف بالاخره وقت نداره...ببینم میشه جور کنم برم خونه خدایی الان یه غذای مشت و خواب ناز میخواد

..
هانا: ا.ت گوشیت داره زنگ میخوره
ا.ت: هوم؟چطور شنیدی؟....تهیونگ(اروم و استرسی)...الو
تهیونگ: میخوام بیام خونه نهار چی داریم
ا.ت: هیچی
ته: یکی به دو نکن چی داریم؟
ا.ت: من خونه نیستم نهار نداریمممم اگرم خیلی گشنه‌ای برو تو رستوران بگو یه کوفتی بندازن جلوت
پایان مکالمه
ا.ت نفس نفس میزد انگار کلفتشه هه حالا که یه هفته مامان نیست خودش غذا درست میونه فقط هم برای خودش...صدای زنگ دوباره
ا.ت: هه چه رویی داره(گوشی رو قطع کرد)
هانا: چته تو ها؟چرا اینقدر بدید با هم
ا.ت: اگه اون کاریم نداشته باشه من بیزارم از قیافش
هانا: جدی اگه اینجوریه ازدواج کن برو از ابن خونه
ا.ت رفت پای ظرفشویی و همونجوری که شروع به ساویدن میکرد جواب داد
ا.ت: پدر ناتنیم معمولا خونه نیس اگه تهیونگ مامانمو اذیت کنه چی؟
هانا: بابا بیخیال الان دیگه ۱۲ ساله با هم زندگی میکنید
ا.ت: میدونم اما اون هنوزم از من و مامانم بدش میاد....
هانا: به نظرم اگه کاری میخواس بکنه تا الان کرده بود
ا.ت: جیغغغغغغ هانا بیخیال من اصلا نمیتونم به این فک کنم مامانم اونجا کنارشون باشه اونم تنها
هانا ریز خندید و باشه ای گفت

تهیونگ ویو
باید ادبش کنم

داشتم ظرفا رو میدیدم که صدای داد و بیدادی از توی حال امد وقتی خوب گوش کردم صدای معترض هانا و دفاع کننده هان بود که با یه صدای آشنا ترکیب شده بود....خواستم سرمو بچرخانم که یهو همه جا ساکت شد
ا.ت: هه خدا از دست این دوتا خواهر برادر یه دقیقه اروم نمیگیرن
صدای خنده مردونه‌ای تو گوشم هس کردم که با جیغ پریدم دو متر اونور تر
ته: چیه ترسوندمت عزیزم؟میای اینجا؟مگه نگفتم هانا داداش داره نیا هوم؟!
....
۴۰🛐❤️
تهیونگ چطوری ا،تو اذیت کنه کنه که التماس کنه؟نظر شما؟
دیدگاه ها (۳۶)

no pain no gain

چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...

گلدن مکنای یا.....

چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

true Love②⓪شبتهیونگ خونه ی خودم بودم صدای در رو شنیدم.. سونگ...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

رمان : قلب در تاریکی

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

پارت. 33

سناریو بونتن پارت۸

رمان قلب در تاریکی

ا/ت :ریندو ریندو:جانم ا/ت: دلم توت فرنگی میخود ریندو:باشه بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط