دلبر رئیس

دلبر رئیس

P ⁴:







ادمین:






شب هفتمین روز بود.
دختر از بی خوابی و غصه ی بسیار لاغر تر و شکسته تر شده بود.


در این یک ماه به اندازه ی ۳ سال پیر شده بود.
از ترس از دست دادن و نگرانی خوابش نمیبرد.
دختر نا امید شده بود.


اگر جونگ به اعدام میشد، او هم نابود میشد.
حتی خیالش هم وحشتناک و ترسناک بود.


بالاخره بعد از کلی فکر، چشمانش سنگین شد و چند ساعتی به خواب رفت.




ساعت، ۹ صبح را نشان میداد.
امروز آخرین فرصت دختر، برای نجات معشوقه اش بود.


ا.ت لباس ساده ای پوشید و بعد از کلی دست دست کردن، پیاده راهی شرکت جیمین شد.
دعا میکرد که بتواند اورا راضی کند.


دیگر امیدی برایش باقی نمانده بود، اما باید تلاش خود را میکرد. اگر جونگ به اعدام میشد هرگز خودش را نمی بخشید.


دختر بعد از یک ساعت و ربع پیاده روی، به برجی بلند و با شکوه رسید.
درسته! شرکت رئیس همسرش در آن جا قرار داشت.دختر به برج نگاه کرد.
فقط امیدوارم بود که آقای پارک آمده باشد.


نگهبانی جلوی او را گرفت:
*کجا ؟ خانم اینجا صاحب داره!

+بله میدونم ولی من از آشناهای رئیس اینجا هستم. بفهمن منو رد کردین ، ناراحت میشه از دستتون.


مرد به سر تا پای دختر نگاهی کرد.
لباسی ساده به تن داشت که باعث مردد ماندن مرد شد.

*باشه بفرمایید برید.

+ممنونم.


جلو رفت و سوار آسانسور شد و به طبقه ی ۳۰ رفت. وقتی به جایی که میخواست، رسید، منشی که دختر بود را دید.


او جایگزین جونگ به بود. دختر سلیطه ای بنظر میامد که آرایشی غلیظ با فیس و افاده زیادی داشت. با حرفش به ا.ت ثابت شد که دقیقا مانند ظاهرش است:
*خانم اینجا مناسب شما نیست. نگهبانی اجازه داد بیاین تو؟ بفرمایید ما اینجا خانه ی نیازمندان باز نکردیم.


دختر حرصش گرفت.
به راستی که اگر کارش لنگ آنها نبود، تا الن آن دختر را تیکه پاره میکرد.
او در جواب دروغی برای اینکه اجازه ی ورود را بگیرد گفت؛
+با رئیست کار دارم! مهمونشم و با هم هماهنگ کردیم. تو که نمیخوای ناراحت بشه؟



او با تردید به ا.ت نگاهی کرد و سپس تلفن را برداشت و مشغول وراجی شد:

*آقای پارک! زنی اومده اینجا و با شما کار داره. میگن که مهمونن و با شما هماهنگ کردن.

*اسمتون؟

+جانگ ا.ت


سپس با ناز و عشوه گفت:
*جانگ ا.ته میشناسی؟ میخوای بگم بره؟


بی حوصله منتظر ماند تا مکالمه آنها تمام شود.
*میتونی بری داخل.

+ممنون


دختر دری زد و وارد اتاق شد.
از استرس و اظطراب کف دست ها و پیشانی اش عرق کرده بود.
اگر رضایت نمیداد چی؟


با استرس لب زد:
+سلام.
_برای چی اومدی اینجا؟
+اومدم بازم ازتون خواهش کنم که رضایت بدین.


خنده ی رو مخ اما جذابی کرد و گفت:
_باورم نمیشه برادرمو کشتین میخواین رضایتم بگیرین؟ خیلی جالبه

+آقای پارک باور کنید عمدی نبود.

_ببین خانم همسرت یه آدم رو کشته . منم کم لطفی در حق کسی نمیکنم، باید جبران بشه. از رضایت خبری نیست.

+لطفا... ازتون خواهش میکنم. من بجز اون کسی رو ندارم. خواهش میکنم رضایت بدین!

_شاید به یه شرط بتونم رضایت بدم.



پیج زاپاس : @aramesh.army2



ادامه در پارت بعد. شرط؟
۸۵ لایک
۱۲۰ کامنت (نفری ۱۰ تا )
۱۵ تا باز نشر
دیدگاه ها (۱۶۰)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

💜 تک‌پارتی: به بی‌تی‌اس توهین نکن!ژانر: مافیا، کمدی، اکشن | ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟟: چهار کلمها/ت هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بو...

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

به زیباییه مشکی

True Love②⑦یونی: ا/تا/ت: بله یونی: چرا خودت رو گول میزنیا/ت:...

تکپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط