{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک:مرگ زندگی یکی بود یکی نبود

پارت چهارم

پدرم درو باز کردو اومد تو

پدر:ببینم دختر،بازی کردن با آبرو و اعتبار من کار توعه،نکنه آبروی من برات عروسک خمیه شب بازیه
ینا:پدر بزارین توضیح بدم
پدر:دیگه چیو میخوای توضیح بدی
این گندی که زدی چطور میخوای جمعش کنی،دیگه توی شرکت بین همکارام چطور میتونم سر بلند کنم،حرف من فقط شکوندن دست اون بچه نیست،حرف من اینکه که تو چرا با پسر دشمن من قرار میزاری
ینا: چییی؟!پدر شما دارین درمورد چی حرف میزنی...
روی صورتم حس سوزش داشتم،این برای اولین بار بود که پدرم بهم سیلی میزد،اونم جلوی اون زنیکه
پدر:دیگه داری از خط قرمزایی که برات گذاشتم رد میشی،فردا مدرسه ات رو عوض میکنم دیگه هم حق نداری با هیچ کدوم از اون دوستتات مخصوصا اون پسره بگردی،فهمیدی یانه( با عصبانیت و داد)
بعد از اتاق رفت بیرون،اون زنم،بایه لبخندی که منو حرص میداد از اتاق رفت
اره من تنها مونده بودم،تنهای تنها،داشتم گریه میکردم که یکی در زد
ینا:کیه( باگریه)
جیمین:منم میشه بیام تو نونا
ینا:چیه،میخوای بیای گریه ی منو ببینی
جیمین درو باز کرد و تا اومد منو بغل کرد
جیمین:نونا،آروم باش،گریه نکن
آقاکیم زیاده رویی کرد
ینا:چرا باید زندگیه من اینطوری باشه،چرااا،چرا باید اینقد بدبخت باشم،نه مادری دارم که دلداریم بده،من هیچی ندارم ،من هیچ کسی ندارم
جیمین:ناراحت نباش،بهت قول میدم همه چی درس میشه،مطمئن باش ورق لحظه ی آخر برمیگرده.
بغل جیمین انقدر گرم بود که یواش یواش گریه ام بند اومد و خوابم برد.

روز بعد:
ساعت ۵صبح بود بیدارشدم و دیدم جیمین منو بغل کرده و خوابیده دلم نیومد بیدارش کنم،یواش بلند شدم و رفتم کارهای لازمه رو انجام دادم و لباس فرم پوشیدم،جیمینم بیدار شده بود
هردو باهم رفتیم پایین و نشستیم سرمیز
پدر:ینا،امروز باهم میریم،میرم مدرسه ات،پرونده ات رو میگیرم،از امروز به بعد توی مدرسه یی که جیمین درس میخونه،درس میخونی
ینا:چشم
بعد چند مین باهم رفتیم مدرسه
اول رفتیم مدرسه ی من همه برای سرخم میکردن،پدرم رفت دفتر و پرونده رو گرفت و اومد،بعد اینکه سوار ماشین شدیم،رفتیم به سمت مدرسه ی جیمین،رسیدیم دم در مدرسه رفتیم داخل و به سمت دفتر،پدرم پرونده ی منو داد مدیر گفت:به به،چه دانش آموز زرنگی هم هستن،خب ایشون میتونن از امروز برن سر کلاس،بخاطر شما اصلا مشکلی نیست،فقط کمک به مدرسمون یادتو نرفته که
پدر:باشه،باشه مشکلی نیست،من دیگه باید برم،تا الانم خیلی دیر کردم
مدیر:اصلا ناراحت نباشین،من خودم همه چیو حل میکنم
پدرم رفت و من موندم با مدیر،جیمینم رفت سرکلاسش،مدیر منو برد به یه کلاس در طبقه ی بالا معلمو صدا زد و منو معرفی کرد،معلمم منو برد به کلاسو و به بچه ها معرفی کرد،یه صندلی برام مشخص کرد،که بشینم
دیدگاه ها (۰)

فیک:مرگ زندگی یکی بود یکی نبود

واقعا برای جی وای پی متاسفم

فیک:مرگ زندگی یکی بود یکی نبود

فیک:مرگ زندگی یکی بود یکی نبود

عشق مافیا:)))پارت شیش: پدر ات هم مافیا بوده و هست ولی برای ا...

آواز عشق♣️part8♣️ویو ا/تدر باز شد و یه خانم میانسال اومد داخ...

عشق مافیا:)))پارت ۲نونا: ات چطوری؟ ات:کثافت چرا امروز نیومدی...

عشق مافیا :)) پارت سه:ات لباس های بعد حمومش رو آماده کرد و ر...

چند پارتی جیمین پارت اخر

چند پارتی درخواستی

بررادر ناتنی فصل3part 7 دلهره ی شدیدی توی دل ات به وجود اومد...

وقتی بهت خیانت میکنه p۴ویو جیمین وقتی اعضا اون حرفا رو بهم ز...

پارت۸که جونگکوک با گریه از خواب بیدار شد و محکم یوری رو بغل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط