همخونبیخون

#هم_خون_بی_خون

#هم_خون_بی_خون



𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸



یک هفته بعد_________________________




مراسم ختم گرفتند.

یه تابوت خالی. چون جسد پیدا نشده بود.

رینا توی ردیف اول نشسته بود. لباس مشکی پوشیده بود. گردنبند رو همچنان به گردن داشت.

همه اومده بودند. سران خانواده‌های مافیایی. محافظ‌ها. دوستای یونگی.

اما یونگی نبود.

رینا به تابوت خیره بود و به حرفای یونگی فکر میکرد.


«برمیگردم. قول میدم.»


دروغ.

همه‌چیز دروغ بود.




دو هفته بعد_______________________



رینا تصمیم گرفت برگردد به دانشگاه.

نمیتونست توی خونه بمونه. هر گوشه‌ش یاد یونگی بود.

توی راهرو، جایی که دستش رو کوبید به دیوار کنار سرش.


توی حیاط، جایی که کنارش نشست و گفت "همین که اینجایی کافیه".

توی اتاقش، جایی که گردنبند رو بهش داد.

رینا کیفش رو برداشت و از خونه زد بیرون.




دانشگاه________________



رینا توی راهرو قدم میزد که یهو یه پشت سرش رو دید.

موهای مشکی. شانه‌های پهن. کت مشکی.

قلبش از جا کنده شد.


رینا: یونگی...؟

دوید سمتش.

ولی وقتی برگشت، یه غریبه بود.

رینا ایستاد.

چشمانش پر از اشک شد.


رینا با خودش: دیوونه شدم... دارم خیال میبینم...

رفت سمت کلاس.

ولی نتونست تمرکز کنه.



ادامه دارد .........




لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
دیدگاه ها (۶)

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁸صبح روز بعد___________...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆Part 10رینا با دیدن پدر ناتنیش چند قدم از در فاصله...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت هفتم | صدایی از گذشتهبرای چند ثانیه نتون...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁶ویو میکا_____صبحِ روزِ ...

پارت ۱۶: پایانِ داستان… و شروعِ یک زندگیغروب بود. آسمون رنگِ...

:Part4 سخت بود ، داشت با تمام قدرتش به سمت اداره ی پلیسی مید...

dark life = 48ات تمام شب رو با چشم‌های باز گذروند. روی تخت د...

بیوگرافی

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁵ویو میکا_____جیمین دست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط