{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

:Part4

:Part4
سخت بود ، داشت با تمام قدرتش به سمت اداره ی پلیسی میدوید که حد اقل تا بهش برسه نیم ساعت راه داشت الان حدود ده دقیقه میشد که درحال دویدن بود برای لحظه ای گوشیشو از توی جیبش در آورد تا پیامک هاش رو چک کنه ممکن بود جونگ کوک بهش پیام داده باشه همینطور که داشت میدوید سرش تو گوشی بود انقد حواسش پرت بود که اصلا نفهمید داره چیکار میکنه در همین حین احساس کرد شونه اش به چیزی برخورد کرده وقتی که اومد سرش رو بالا بیاره ضربه‌ی محکمی به دستش وارد شد و باعث شد که روی زمین بیوفته و حتی گوشیش از دستش بیوفته زانوهاش کمی درد گرفته بود سرش رو بالا برد تا ببینه به چه کسی یا چه چیزی برخورد کرده همین که سرش رو بالا برد...چشماش توی یه جفت چشم مشکی گره خورد دوتا چشم گوگولی و از اون مهم تر صورتی خاص
چشمای زیبا و سرد پوست صاف بینی کوچیک موهای مشکی کوتاه یه کت مشکی تنش بود با یه شلوار دمپایه مشکی و یه جفت کفش چرم مشکی توی افکارش غرق شد یا شاید توی چشمای فرده مقابلش و اون حجم از زیبایی که ناگهان با شنیدن صدای سرد و بمی به خودش اومد:

_کوری چیزی هستی؟
مرد حتی به خوش زحمت نداده بود توی چشم های جیمین نگاه کنه برای لحظه ای سرش و بالا گرفت و با دیدن صحنه ی زیبایه روبروش کمی متعجب شد ، موهای بلند و بلوند چشمای کشیده و لبهای گوگولی میتونست بگه زیباترین صحنه ی عمرش بود..

_ب..بخشید آقا من نمیخواستم بهتون برخورد کنم داشتم میرفتم جایی و عجله داشتم اوه راستی گوشیم گوشیمو ندیدین؟از دستم افتاد
مرد از افکارش بیرون اومد و باصدای بمی جواب داد:
_مشکلی نیست به هرحال اتفاقیه که افتاده و در ضمن گوشیت اینجاست وقتی داشت از دستت میوفتاد گرفتمش بگیرش و حواستو جمع کن

جیمین نمیدونست باید اون لحظه چیکار کنه اما سوالی که به ذهنش اومد رو پرسید:

_اسمتون چیه آقا؟

مرد نگاهی با تعجب به جیمین انداخت و جواب داد:

_یونگی ، مین یونگی

جیمین کمی به نشانه‌ ی احترام خم شد و با صدای زیبا و رسایی گفت:

_ بابت گوشی ممنون جناب مین یونگی من رو بابت این برخورد ببخشید باید برم فعلا خداحافظ

یونگی دهن باز کرد که چیزی بگه اما متوجه جای خالیه جیمین شد اون حتی اسمش روهم به یونگی نگفته بود و رفت...

جیمین هم درحال دویدن به فکر فرو رفته بود ، مین یونگی.....اسم قشنگی بود....
#یونمین
#تهکوک
دیدگاه ها (۰)

Part3:برای لحظه ای احساس سردی کرد و خشک شد ولی نباید انقدر س...

Part2: جیمین دوست نداشت برای صبحونه اینهمه خوراکی روی میز چی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p۳۸دو جفت چشم سرخ...بعد سه جفت...بعد یکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط