{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرگ....این پیر خرفت

شاعر محمدرضاخدایی
🌱🍒هربار تکه ای می برد
از من
فرشته مرگ
در گذر سالها
دندانهایم می ریزد
پوست می افتد
و استخوانها زیر تکان لاستیکی می ترکد
جان
زنی ست که سالها پیش
با قطاری رفته است🌱🍒
...
دیدگاه ها (۲)

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

فراتر از خویش

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش دوم_یک چوب خشک از روی زمی...

سناریو: ماه سرخ

با رفتن تهیونگ و سورا به اتاق، محیط آشپزخونه یکم خلوت‌تر شد....

مرد بی رحم

p4

سلام من مایا هاوک هستم و اینجام تا بررسی کنماز مجموعه کرایتر...

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط