{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در جست و جوی عشق.

P 11:



دخترک، دو مرد تیر کمان به دست را دید که نزدیکش میشود.
ظاهرا مردان برای شکار به جنگل آمده بودند و واقعا هم همینطور بود.
به چهره های آنها میخورد که اشراف زاده باشند. یکی از آنها مانند یک نگهبان با کلاهی همانند افسر ها و شمشیری در کنار کمربند در کمرش بود .
و دومی وقتی به چند قدمی او رسید ، چهره ی زیبایش با نور فانوس حسابی روشن و درخشان شده بود.
مردی با بینی قلمی کوچک، ابروهای کوتاه مشکی، چشمان تیله ای به رنگ شب و لب های قلوه ای با یک کلاه روی موهای مشکی اش.

دخترک با نگاهی خیره گفت:
+شما.. راه خروج از این جنگل را بلدین؟

آن مرد که ظاهری شبیه افسران نگهبانی داشت گفت:
-بله... گم شدین؟

دخترک سری تکان داد و گفت:
+بله همینطوره

دیگری گفت:
+با ما بیا... همراهیت میکنیم

دخترک با شک و تردید سری تکان داد و با آنها همراه شد. چندین بار برای خودش فحشی نثار کرد که اجازه نداد تا حداقل یکی از ندیمه ها با او بیایند. با کوچکترین صدا، میترسید و بعد متوجه میشد که صدای چوب خشک روی زمین یا صدای برگ درختان است.

بالاخره به ابتدای جنگل رسیدند.در طول مسیر، یک نفر از آن مرد ها از او نامش را پرسید و دخترک هم نامش را گفت.
کیم دان بی
به معنای باران شیرین درست مانند چهره و رفتارش شیرین زیادی داشت، او زیبا، خوش اخلاق ، با ادب و البته کمی سر به هوا بود.
سپس تا ورودی خانه اش او را هدایت کردند و بعد از اینکه دخترک کلی از آنها تشکر کرد، از هم جدا شدند.

وقتی دخترک وارد کلبه شد با ندیمه های نگران مواجه شد. که تعظیمی برای او کردند. یکی از آنها با آشوب گفت:
*بانوی من.. شما تا حالا کجا بودین؟

سپس آن یکی ندیمه هم گفت:
-بانوی من، خیلی نگرانتون شدیم، الان میخواستیم بیایم تو جنگل دنبالتون.

دخترک نفس عمیقی کشید و گفت:
+آروم باشین. الان که میبینید من حالم خوبه، می بینید که چیزیم نشده.

سپس بعد از کمی مکث کردن گفت:
+در ضمن بهتون گفته بودم من رو بانو، ملکه یا هرچیزی شبیه اینا صدام نکنید.

دو تا ندیمه تعظیمی کردند و چشمی گفتند.
دخترک گفت:
+غذا چی درست کردین؟ گشنه م شده

یکی از آنها گفت:
+سوپ جو و سوشی بانوی من

دخترک سری تکان داد و گفت:
+بسیار خب... برای من غذا بکش و بیار.

ندیمه چشمی گفت و بعد از چند دقیقه غذا را آورد و دخترک غذا را خورد و تشکری کرد.
....................


‧‌⁺˚*・༓☾ شبی در قصر در سئول☽༓・*˚⁺‧‌



چند شب بعد:


پادشاه کره ی جنوبی، مردی به نام پارک جیمین بود.
امپراطور غذای خود را خورده بود . پشت میزش نشسته بود و در حال انجام وظایفش بود.
میزی کوتاه و از جنس چوب به رنگ قهوه ای.

مطالبی را مطالعه میکرد اما چیزی ذهنش را مشغول کرده بود و باعث زل زدن او به میزش شده بود .


درسته! همان دختر زیبایی که چند شب پیش با وجود تاریکی جنگل تنها با نور فانوس، جذابیت چهره اش خودنمایی میکرد، ذهنش را مشغول کرده بود.
اما چطور اورا دیده بود؟ وقتی برای شکار به همراه محافظ شخصی خود به جنگل رفته بود، او را دید.
امپراطور کنجکاو شده بود که آن دختر کیست!؟ نامش را زمزمه کرد :
_ا.ت!
سپس در ذهنش با خود سخن گفت:
_چه اسم زیبایی! درست مانند خودش!

سرش را تکانی داد و بیخیال این موضوع شد. باید از ذهنش برای امر و موضوعات مهمتری کار میکشید.
او مردی ساده نبود که مغزش را درگیر عشق و هوسی زود گذر کند و بقیه ی کارهایش را فراموش کند؛ او باید برای آینده ی کشور و مردمش برنامه ریزی میکرد.


ادامه در پارت بعد. شرط:۵۰ لایک_ نفری ۴ تا کامنت تا به ۶۵ برسه .
دیدگاه ها (۱۱۳)

جنگل نفرین شده پارت ۲۶

p13صبح روز بعد...تهیونگ در بیمارستان مشغول کار بود.ذهنش هنوز...

https://wisgoon.com/dabi5988من هشت سال از عمرم را در اسارت و...

♨️معاون ارتباطات و اطلاع‌رسانی دفتر رئیس‌جمهور:🔹تفاهم‌نامه‌ا...

🖤 پارت ۴ | «مهمان ناخوانده»صبح هنوز کامل روشن نشده بود.لانا ...

P2صبح روز بعد، طناز با صدای چند ماشین از خواب پرید.از پنجره ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط