#در_آغوش_شیطان
#در_آغوش_شیطان
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹
𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹⁵
ویو روزالین__________
صبح بود.
نور خورشید از لای پردههای نازک خونهی لیلیت میتابید.
چشمامو باز کردم.
سنگین بودم. مثل یه سنگ.
دیشب... دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟
یادش افتادم.
بوسه.
سیلی.
کابوس.
و اون صدا...
صدای یه مرد که میگفت: «بعضی از چیزها به این دلیل نیست که رهگذری باشه، ممکنه اون به کابوس همیشهگی تبدیل بشه.»
نشستم.
سرم گیج میرفت.
از تخت پایین اومدم.
لیلیت کنار پنجره ایستاده بود. یه فنجون توی دستش بود.
لیلیت: صبح بخیر.
لیلیت: خواب دیدی؟
نگاهش کردم.
آره... خواب دیدم.
ولی نه یه خواب معمولی.
یه هشدار.
روزالین: لیلیت...
روزالین: من...
روزالین: من دیشب یه صدایی شنیدم.
لیلیت برگشت.
نگاهش... نگاهش نگران بود.
لیلیت: چه صدایی؟
روزالین: یه مرد...
روزالین: داشت میگفت...
روزالین: «بعضی از چیزها به این دلیل نیست که رهگذری باشه، ممکنه اون به کابوس همیشهگی تبدیل بشه.»
فنجون از دست لیلیت لرزید.
ولی این بار ننداخت.
آروم گذاشتش روی طاقچه.
برگشت.
نگاهش مستقیم توی چشمام بود.
لیلیت: روزالین...
لیلیت: تو...
لیلیت: تو داری تبدیل میشی.
قلبم ایستاد.
روزالین: تبدیل... تبدیل به چی؟
لیلیت: نمیدونم.
لیلیت: ولی...
لیلیت: ولی اون صدا...
لیلیت: اون صدا صدای جنگل بود.
لیلیت: جنگل داره بهت هشدار میده.
لیلیت: داره بهت میگه...
لیلیت: داره بهت میگه که...
لیلیت: که داری از روح الهی فاصله میگیری.
روزالین: یعنی...
روزالین: یعنی من...
روزالین: من دارم به یه چیز دیگه تبدیل میشم؟
لیلیت: آره.
لیلیت: و...
لیلیت: و این...
لیلیت: این میتونه خطرناک باشه.
لیلیت: برای تو.
لیلیت: برای جنگل.
لیلیت: و...
لیلیت: و برای تهونگ.
اسمش...
اسمش دوباره.
قلبم لرزید.
روزالین: چرا...
روزالین: چرا برای تهونگ؟
لیلیت: چون...
لیلیت: چون اگه تو...
لیلیت: اگه تو کابوس بشی...
لیلیت: اون...
لیلیت: اون اولین کسیه که...
لیلیت: که نابود میشه.
سکوت.
سنگین.
مثل کوه.
روزالین: پس...
روزالین: پس باید چیکار کنم؟
لیلیت: باید...
لیلیت: باید بری پیشش.
لیلیت: باید...
لیلیت: باید با خودت روبرو بشی.
لیلیت: با گذشتهات.
لیلیت: با...
لیلیت: با عشقی که...
لیلیت: که هنوز توی قلبت هست.
روزالین: ولی...
روزالین: ولی من...
روزالین: من ازش میترسم.
لیلیت: میدونم.
لیلیت: ولی...
لیلیت: ولی ترس...
لیلیت: ترس هم یه جور احساسه.
لیلیت: و احساس...
لیلیت: احساس یعنی...
لیلیت: یعنی یه چیزی اونجا هست.
لیلیت: یه چیزی...
لیلیت: که هنوز نمرده.
بلند شدم.
پاهاش سست بود.
ولی...
ولی یه چیزی توی وجودم...
یه چیزی...
مثل یه جرقه.
مثل یه نور.
مثل...
مثل یه یاد.
از خونهی لیلیت بیرون زدم.
جنگل...
جنگل صدام میزد.
درختها خم میشدن.
برگها تکون میخوردن.
و من...
من میرفتم.
به سمتی که...
به سمتی که دیشب...
دیشب بوسیدمش.
---
ویو تهونگ
توی اتاقم بودم.
نشسته بودم روی زمین.
پشتم به تخت.
صلیب سیاه توی دستم بود.
و به دیوار نگاه میکردم.
دیشب...
دیشب بوسیدمش.
و اون...
اون زد تو صورتم.
و من...
من گفتم کابوس زندگیش میشم.
چرا؟
چرا این حرف رو زدم؟
چرا...
چرا نذاشتم...
در باز شد.
کوک وارد شد.
نگاهم کرد.
نشست روبهروم.
کوک: هنوز بیداری؟
تهونگ: خوابم نبرد.
کوک: فکر کردم...
کوک: فکر کردم شاید...
کوک: شاید خوابت برده باشه.
تهونگ: نه.
تهونگ: خواب...
تهونگ: خواب فقط...
تهونگ: فقط وقتی میآد که...
تهونگ: که بخوای فراموش کنی.
کوک سکوت کرد.
دستش رو برد سمت جیبش.
یه شیشه کوچیک درآورد.
خون بود.
کوک: بیا.
کوک: بخور.
کوک: رنگت پریده.
گرفتم.
نوشیدم.
گرم بود.
ولی...
ولی گرماش...
گرماش شبیه اون نبود.
تهونگ: کوک...
تهونگ: من...
تهونگ: من دیشب...
تهونگ: دیشب یه چیزی فهمیدم.
کوک: چی؟
تهونگ: اون...
تهونگ: اون منو یادش نیست.
تهونگ: ولی...
تهونگ: ولی یه چیزی...
تهونگ: یه چیزی بین ما هست.
تهونگ: یه چیزی که...
تهونگ: که نمیذاره...
تهونگ: نمیذاره ازش دور بشم.
کوک: ته...
کوک: این...
کوک: این عشقه.
کوک: عشق...
کوک: عشق قرنهاست بین شماست.
کوک: و...
کوک: و هیچکس...
کوک: هیچکس نمیتونه از بینش ببره.
تهونگ: ولی...
تهونگ: ولی اون...
تهونگ: اون ازم متنفر شد.
کوک: نه.
کوک: اون ازت متنفر نشد.
کوک: اون...
کوک: اون از خودش ترسید.
کوک: از احساسش.
کوک: از چیزی که...
کوک: که نمیفهمید.
تهونگ: تو...
تهونگ: تو از کجا میدونی؟
کوک لبخند زد.
یه لبخند تلخ.
کوک: چون...
کوک: چون منم...
کوک: منم یه روز...
کوک: یه روز عاشق بودم.
لایک کنید و نظر بدیننن🎀🔪
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹
𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹⁵
ویو روزالین__________
صبح بود.
نور خورشید از لای پردههای نازک خونهی لیلیت میتابید.
چشمامو باز کردم.
سنگین بودم. مثل یه سنگ.
دیشب... دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟
یادش افتادم.
بوسه.
سیلی.
کابوس.
و اون صدا...
صدای یه مرد که میگفت: «بعضی از چیزها به این دلیل نیست که رهگذری باشه، ممکنه اون به کابوس همیشهگی تبدیل بشه.»
نشستم.
سرم گیج میرفت.
از تخت پایین اومدم.
لیلیت کنار پنجره ایستاده بود. یه فنجون توی دستش بود.
لیلیت: صبح بخیر.
لیلیت: خواب دیدی؟
نگاهش کردم.
آره... خواب دیدم.
ولی نه یه خواب معمولی.
یه هشدار.
روزالین: لیلیت...
روزالین: من...
روزالین: من دیشب یه صدایی شنیدم.
لیلیت برگشت.
نگاهش... نگاهش نگران بود.
لیلیت: چه صدایی؟
روزالین: یه مرد...
روزالین: داشت میگفت...
روزالین: «بعضی از چیزها به این دلیل نیست که رهگذری باشه، ممکنه اون به کابوس همیشهگی تبدیل بشه.»
فنجون از دست لیلیت لرزید.
ولی این بار ننداخت.
آروم گذاشتش روی طاقچه.
برگشت.
نگاهش مستقیم توی چشمام بود.
لیلیت: روزالین...
لیلیت: تو...
لیلیت: تو داری تبدیل میشی.
قلبم ایستاد.
روزالین: تبدیل... تبدیل به چی؟
لیلیت: نمیدونم.
لیلیت: ولی...
لیلیت: ولی اون صدا...
لیلیت: اون صدا صدای جنگل بود.
لیلیت: جنگل داره بهت هشدار میده.
لیلیت: داره بهت میگه...
لیلیت: داره بهت میگه که...
لیلیت: که داری از روح الهی فاصله میگیری.
روزالین: یعنی...
روزالین: یعنی من...
روزالین: من دارم به یه چیز دیگه تبدیل میشم؟
لیلیت: آره.
لیلیت: و...
لیلیت: و این...
لیلیت: این میتونه خطرناک باشه.
لیلیت: برای تو.
لیلیت: برای جنگل.
لیلیت: و...
لیلیت: و برای تهونگ.
اسمش...
اسمش دوباره.
قلبم لرزید.
روزالین: چرا...
روزالین: چرا برای تهونگ؟
لیلیت: چون...
لیلیت: چون اگه تو...
لیلیت: اگه تو کابوس بشی...
لیلیت: اون...
لیلیت: اون اولین کسیه که...
لیلیت: که نابود میشه.
سکوت.
سنگین.
مثل کوه.
روزالین: پس...
روزالین: پس باید چیکار کنم؟
لیلیت: باید...
لیلیت: باید بری پیشش.
لیلیت: باید...
لیلیت: باید با خودت روبرو بشی.
لیلیت: با گذشتهات.
لیلیت: با...
لیلیت: با عشقی که...
لیلیت: که هنوز توی قلبت هست.
روزالین: ولی...
روزالین: ولی من...
روزالین: من ازش میترسم.
لیلیت: میدونم.
لیلیت: ولی...
لیلیت: ولی ترس...
لیلیت: ترس هم یه جور احساسه.
لیلیت: و احساس...
لیلیت: احساس یعنی...
لیلیت: یعنی یه چیزی اونجا هست.
لیلیت: یه چیزی...
لیلیت: که هنوز نمرده.
بلند شدم.
پاهاش سست بود.
ولی...
ولی یه چیزی توی وجودم...
یه چیزی...
مثل یه جرقه.
مثل یه نور.
مثل...
مثل یه یاد.
از خونهی لیلیت بیرون زدم.
جنگل...
جنگل صدام میزد.
درختها خم میشدن.
برگها تکون میخوردن.
و من...
من میرفتم.
به سمتی که...
به سمتی که دیشب...
دیشب بوسیدمش.
---
ویو تهونگ
توی اتاقم بودم.
نشسته بودم روی زمین.
پشتم به تخت.
صلیب سیاه توی دستم بود.
و به دیوار نگاه میکردم.
دیشب...
دیشب بوسیدمش.
و اون...
اون زد تو صورتم.
و من...
من گفتم کابوس زندگیش میشم.
چرا؟
چرا این حرف رو زدم؟
چرا...
چرا نذاشتم...
در باز شد.
کوک وارد شد.
نگاهم کرد.
نشست روبهروم.
کوک: هنوز بیداری؟
تهونگ: خوابم نبرد.
کوک: فکر کردم...
کوک: فکر کردم شاید...
کوک: شاید خوابت برده باشه.
تهونگ: نه.
تهونگ: خواب...
تهونگ: خواب فقط...
تهونگ: فقط وقتی میآد که...
تهونگ: که بخوای فراموش کنی.
کوک سکوت کرد.
دستش رو برد سمت جیبش.
یه شیشه کوچیک درآورد.
خون بود.
کوک: بیا.
کوک: بخور.
کوک: رنگت پریده.
گرفتم.
نوشیدم.
گرم بود.
ولی...
ولی گرماش...
گرماش شبیه اون نبود.
تهونگ: کوک...
تهونگ: من...
تهونگ: من دیشب...
تهونگ: دیشب یه چیزی فهمیدم.
کوک: چی؟
تهونگ: اون...
تهونگ: اون منو یادش نیست.
تهونگ: ولی...
تهونگ: ولی یه چیزی...
تهونگ: یه چیزی بین ما هست.
تهونگ: یه چیزی که...
تهونگ: که نمیذاره...
تهونگ: نمیذاره ازش دور بشم.
کوک: ته...
کوک: این...
کوک: این عشقه.
کوک: عشق...
کوک: عشق قرنهاست بین شماست.
کوک: و...
کوک: و هیچکس...
کوک: هیچکس نمیتونه از بینش ببره.
تهونگ: ولی...
تهونگ: ولی اون...
تهونگ: اون ازم متنفر شد.
کوک: نه.
کوک: اون ازت متنفر نشد.
کوک: اون...
کوک: اون از خودش ترسید.
کوک: از احساسش.
کوک: از چیزی که...
کوک: که نمیفهمید.
تهونگ: تو...
تهونگ: تو از کجا میدونی؟
کوک لبخند زد.
یه لبخند تلخ.
کوک: چون...
کوک: چون منم...
کوک: منم یه روز...
کوک: یه روز عاشق بودم.
لایک کنید و نظر بدیننن🎀🔪
- ۸۱۳
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط