{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵²
چند ساعت بعد...

ویو: ات

شب شده بود.

هنوز داشتیم توی پاساژ می‌چرخیدیم و منم تا می‌تونستم لباس‌های خوشگل برداشته بودم.

هرچند جونگ‌کوک وسط خرید، به زور مجبورم کرده بود یه لباس خواب هم بگیرم.(از اون لباس خواب ها🙂✋️)

+ خببب، دیگه همه‌چی گرفتیممم!

_ خوبه.

چند قدم دیگه راه رفتیم که جونگ‌کوک انگار تازه چیزی یادش افتاده باشه، گفت:

_ راستی ات...

+ هوم؟

_ اتاقت شد برای یونا.

چند ثانیه مات نگاهش کردم.

+ چییی؟!

_ چی نداره.

+ یعنی چی اتاقم شد برای یونا؟!

_ یعنی باید پیش شوهرت بخوابی.

+ وسایل‌هاممم؟

_ اجوما گذاشته توی اتاقم.

+ آها...

با غرغر از پاساژ بیرون اومدیم و به سمت ماشین رفتیم.

جونگ‌کوک در ماشین رو برام باز کرد و صبر کرد سوار بشم، بعد خودش نشست پشت فرمون.

_ خب، بریم.

+ جونگ‌کوک...

_ جانم؟

+ میگم عمه و دختر عمت تا کی اینجان؟

_ نمی‌دونم.

+ آها...

چند لحظه سکوت کردم.

+ می‌دونم خسته‌کننده‌ست ولی... واقعاً بهم برخورد.

نگاهش رو از جاده نگرفت.

_ برای چی؟

+ عمت که از همون اول منو آنالیز کرد، بعدم با منت دست داد.

مکث کردم.

+ دختر عمت هم تا منو دید، اومد چسبید به تو!

جونگ‌کوک ابروش رو بالا انداخت.

+ آخه کدوم آدمی جلوی زنش اینجوری به شوهرش می‌چسبه؟!

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گوشه‌ی لبش بالا رفت.

_ حسودی کردی؟

+ کی؟! من؟! عمرااا!

_ باشه...

+ اصلاً هم حسودی نکردم!

_ گفتم باشه.

+ چرا اونجوری میگی «باشه»؟!

این بار پوزخندش واضح‌تر شد.

_ هیچی.

+ جونگ‌کوک!

_ هوم؟

+ حرصم نده.

_ خودت شروع کردی.

#رمان#فیکشن#بی‌تی‌اس#فیک#رمان‌مافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jung‌kook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگ‌کوک
#بی‌تی‌ای#بنگتن#رمان‌جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۹)

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

پارت ۱۰روز بعد، نیلسو زودتر از همیشه وارد کلاس شد.کیفش را رو...

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۵«مهمان ناخوانده» 👤🔥صدای قدم‌ها توی ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط