{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part27

وقتی معلم زبانت بود و...

جسیکا با دست لرزان قفل را باز کرد و درِ کابین را کمی هل داد.

همان لحظه که تهیونگ صورتش را دید، رنگ از چهره‌اش پرید.

جسیکا به دیوار تکیه داده بود، نفسش سنگین و نامنظم بود و لب‌هایش بی‌رنگ شده بودند. چشمانش خیس و گیج به نظر می‌رسید. نشانه‌ی آشکارِ حال بدش، و بوی تندِ تهوع که در فضا مانده بود، باعث شد تهیونگ یک قدم عقب نرود؛ فقط نگاهش عوض شد. نگرانیِ واقعی، بدون هیچ تظاهر، روی صورتش نشست.

«جسیکا…»

صدايش پایین و گرفته بود.

او سریع دستش را دراز کرد تا موهای جسیکا را از صورتش کنار بزند، اما در آخرین لحظه مکث کرد، انگار به خودش یادآوری می‌کرد که باید محتاط باشد.

جسیکا با صدای ضعیفی گفت: «حالم خوب نیست…»

تهیونگ بی‌درنگ سر تکان داد.

«می‌دونم. نگران نباش، الان می‌برمت بیرون.»

او نگاهی به اطراف انداخت، دستمالی از جیبش بیرون آورد و به سمت جسیکا گرفت. بعد با لحنی که دیگر خبری از سردیِ قبل نداشت، گفت:

«آب می‌خوای؟ یا می‌خوای چند دقیقه همین‌جا بشینی؟»

جسیکا فقط سرش را پایین انداخت. هنوز رنگ به چهره‌اش برنگشته بود. تهیونگ آرام، بدون فشار آوردن، کنارش ماند تا کمی نفسش جا بیاید. برای اولین بار آن روز، همه‌چیز در چهره‌اش فقط یک چیز بود: نگرانی.

تهیونگ بدون اینکه معطل کند، دستش را زیر بازوی جسیکا برد و کمکش کرد از کابین بیرون بیاید. جسیکا هنوز رنگ‌پریده بود و قدم‌هایش سست و نامطمئن، اما مخالفتی نکرد. نگاهش پایین بود و انگار هنوز از شوکِ بالا آوردن، نمی‌توانست درست نفس بکشد.

تهیونگ در را با آرنج بست و زیر لب گفت: «به درمانگاه می‌برمت.»

جسیکا چیزی نگفت. فقط سرش را کمی تکان داد، اما همین حرکت هم انگار انرژی زیادی از او گرفت.

راهروی مدرسه خلوت‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. تهیونگ او را آرام اما محکم همراه خودش می‌برد، جوری که معلوم بود نمی‌خواهد کسی از حال بدش چیزی بفهمد. وقتی نگاه چند دانشجو به سمتشان چرخید، شانه‌هایش سفت‌تر شد و جسیکا را نزدیک‌تر نگه داشت تا کمتر دیده شود.

به جلوی درمانگاه مدرسه که رسیدند، در را با دست آزادش باز کرد و جسیکا را به داخل هدایت کرد. فضای سفید و تمیز اتاق انتظار، با نور سردش، حال جسیکا را بدتر هم می‌کرد. تهیونگ او را روی صندلی نشاند، بعد جلویش زانو زد تا هم‌سطحش باشد.

«آب سرد می‌خوای؟»

جسیکا با صدایی خیلی ضعیف گفت: «نه… فقط… می‌خوام یه کم بشینم.»

شرط برای پارت بعد لایک بالای 35 نظرتونم بگیددد

#اسمات#فیک#فیکشن#فیکشن_بی_تی_اس
دیدگاه ها (۱۰۵)

جنگل نفرین شده پارت ۶

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۸: انفرادیجونگ‌کوک نفس عمیقی کشید، هرچند ...

^.The Law of Violence.^

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

پارت 36صدایِ چرخشِ کلید توی قفلِ درِ ورودی، مثل آژیرِ خطر تو...

𝖕𝖆𝖗𝖙19دو هفته گذشت.لیسا هر روز تمرین می‌کرد. صبح‌ها. عصرها. ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴⁰. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ چند ثانیه ...

......پارت هفتم......

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت چهارمصبح روز بعد، کوک زودتر از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط