چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...
p36_f2
ته: من برادرتم
ا.ت: هیچ اشتراک خونیای نداریم و این اثبات میکنه که ما هیچ کاره هم نیستیم کیم تهیونگ
ته: بیا بریم خونه قول میدم کنارت باشم, به عنوان یک برادر تا حالت خوب شه
همین جمله کافی بود! برای ترکیدن ا.ت! عین جرقه در انبار باروت
ا.ت با داد از جاش بلند شد اخماش تو هن و دستاش به کمر
ا.ت: هاه ببین کی دارا اینا رو میگه!!! کیم تهیونگ!؟عوضی حال خوب میدونی چیه؟اصلا محبت سرت میشه؟چقدر مامانم محبت کنه تا تو یکککک بارم که شده(تهش داد)...بهش بگی مامان(اروم) تو!توی عوضی بزرگترین ظلم رو در حقم کردی بعد حرف از برادری میزنی؟واقعا عوضی؟
ته: ا.ت اروم باش..
ا.ت: نمیخوام، برو گمشو دیگه نمیخوام اینجا ببینمت فهمیدییی؟؟
تهیونگ: ا.ت بشین با هم حرف میزنیم
ا.ت: نمیخوامممم
ته: خواهشا گوش کن من واسه تو امدم
اما ا.ت از عصبانیت صندلی رو پرت کرد و گوشه کت تهیونگ رو کشوند به سمت بیرون تا بلند شه و از خونه بره
ا.ت: از خونم گمشو بیروننننن
ته: ا.ت وایسا اروم
ا.ت: نمیخوام صدای رو مخزن رو بشنوم
تهیونگ دستای ا.ت رو گرفت که متوجه لرزش بدن ا.ت شد
ا.ت بعد از این همه سال لمس تهیونگ رو تجربه کرد و این همون تازه شدن خاطرات تلخ بود، اونم وقتی خودش حال خرابی داشت و این یعنی ا.ت پنیک کرد
چشماش گشاد شد و بدنش سفت، به سختی سنگ
تهیونگ از سردی یکباره دستهاش متوجه شد دختر تو شک عصبی رفته
تهیونگ: تو...تو پنیک میکنی؟؟؟!!!
ته: ا....ا.ت...ن..نه
سریع دختر رو خوابوند زمین دستاشو بغلش گذاشت سعی کرد پاهاشو بالا بیاره که سفتی عضلات نمیذاشت اما هیچ حواسش نبود این پنیک به خاطر خود تهیونگه و نباید به ا.ت دست بزنه
دست زدن به پاهای ا.ت که جزء حساس ترین جاها بود یعنی شک بیشتر و احتمال خفگی
تهیونگ سریع رفت پشت در خونه و همه رو صدا کرد اما جز دختر و یه خانوم کسی نبود
وقتی اونا امدن بیرون خانوم ات رو دید و سریع به سمتش رفت بدنش رو ماساژ میداد
=تو چرا کمک نمیکنی؟
ته: من...من اگر دست بزنم بهش بدتر میشه
=تو کی هستی؟
ته" برادر ناتنیش
=احح اینجوری فایده نداره تنفس مصنوعی میخواد ممکنه خفه شه!!
+وای نه من نمیتونم
تهیونگ قدری ترسیده بود که نمیتونست عشوه دختر رو درک کنه. سریع زن رو کنار زد
ته: خودم انجامش میدم
ششها رو پر از هوا کرد و لباشو به لای ا.ت چسبوند و با فشار هوا رو به داخل بدن ات فرستاد
بعد از چهار بار تنفس ا.ت بندش گرم شد و کمکم انگشتاش باز شد و نفس پنجمی که به ا.ت داد موجب نفس ناگهانی و بلند شدن ا.ت شر
=دخترم خوبی؟؟
+ا.ت چیکارت شد؟!
ا.ت: خ.. خاله...ب..بی..بیرونش..ک..کن
اون روز لعنتی گذشت بعد اون تهیونگ برای اولین بار به مادر ا.ت گفت "مامان"...این برای جوران عجیب بود چون این همه سال بهش گفته بود...
ته: من برادرتم
ا.ت: هیچ اشتراک خونیای نداریم و این اثبات میکنه که ما هیچ کاره هم نیستیم کیم تهیونگ
ته: بیا بریم خونه قول میدم کنارت باشم, به عنوان یک برادر تا حالت خوب شه
همین جمله کافی بود! برای ترکیدن ا.ت! عین جرقه در انبار باروت
ا.ت با داد از جاش بلند شد اخماش تو هن و دستاش به کمر
ا.ت: هاه ببین کی دارا اینا رو میگه!!! کیم تهیونگ!؟عوضی حال خوب میدونی چیه؟اصلا محبت سرت میشه؟چقدر مامانم محبت کنه تا تو یکککک بارم که شده(تهش داد)...بهش بگی مامان(اروم) تو!توی عوضی بزرگترین ظلم رو در حقم کردی بعد حرف از برادری میزنی؟واقعا عوضی؟
ته: ا.ت اروم باش..
ا.ت: نمیخوام، برو گمشو دیگه نمیخوام اینجا ببینمت فهمیدییی؟؟
تهیونگ: ا.ت بشین با هم حرف میزنیم
ا.ت: نمیخوامممم
ته: خواهشا گوش کن من واسه تو امدم
اما ا.ت از عصبانیت صندلی رو پرت کرد و گوشه کت تهیونگ رو کشوند به سمت بیرون تا بلند شه و از خونه بره
ا.ت: از خونم گمشو بیروننننن
ته: ا.ت وایسا اروم
ا.ت: نمیخوام صدای رو مخزن رو بشنوم
تهیونگ دستای ا.ت رو گرفت که متوجه لرزش بدن ا.ت شد
ا.ت بعد از این همه سال لمس تهیونگ رو تجربه کرد و این همون تازه شدن خاطرات تلخ بود، اونم وقتی خودش حال خرابی داشت و این یعنی ا.ت پنیک کرد
چشماش گشاد شد و بدنش سفت، به سختی سنگ
تهیونگ از سردی یکباره دستهاش متوجه شد دختر تو شک عصبی رفته
تهیونگ: تو...تو پنیک میکنی؟؟؟!!!
ته: ا....ا.ت...ن..نه
سریع دختر رو خوابوند زمین دستاشو بغلش گذاشت سعی کرد پاهاشو بالا بیاره که سفتی عضلات نمیذاشت اما هیچ حواسش نبود این پنیک به خاطر خود تهیونگه و نباید به ا.ت دست بزنه
دست زدن به پاهای ا.ت که جزء حساس ترین جاها بود یعنی شک بیشتر و احتمال خفگی
تهیونگ سریع رفت پشت در خونه و همه رو صدا کرد اما جز دختر و یه خانوم کسی نبود
وقتی اونا امدن بیرون خانوم ات رو دید و سریع به سمتش رفت بدنش رو ماساژ میداد
=تو چرا کمک نمیکنی؟
ته: من...من اگر دست بزنم بهش بدتر میشه
=تو کی هستی؟
ته" برادر ناتنیش
=احح اینجوری فایده نداره تنفس مصنوعی میخواد ممکنه خفه شه!!
+وای نه من نمیتونم
تهیونگ قدری ترسیده بود که نمیتونست عشوه دختر رو درک کنه. سریع زن رو کنار زد
ته: خودم انجامش میدم
ششها رو پر از هوا کرد و لباشو به لای ا.ت چسبوند و با فشار هوا رو به داخل بدن ات فرستاد
بعد از چهار بار تنفس ا.ت بندش گرم شد و کمکم انگشتاش باز شد و نفس پنجمی که به ا.ت داد موجب نفس ناگهانی و بلند شدن ا.ت شر
=دخترم خوبی؟؟
+ا.ت چیکارت شد؟!
ا.ت: خ.. خاله...ب..بی..بیرونش..ک..کن
اون روز لعنتی گذشت بعد اون تهیونگ برای اولین بار به مادر ا.ت گفت "مامان"...این برای جوران عجیب بود چون این همه سال بهش گفته بود...
- ۲۲.۱k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط