sahar1820

@sahar1820

من هیچوقت بلد نبودم جوری رفتار کنم که هر روز بیشتر دوستم داشته باشی.
بلد نبودم دلتنگی ام را قایم کنم پشت نقاب بی تفاوتی...
هیچوقت نشد بگویی دوستت دارم من در جوابت فقط بگویم:مرسی!
همیشه خدا موقع دیدنت برق خوشحالی در چشم هایم حال دلم را فریاد میزد.
انگار دست دلم برای تو رو شده بود !
من همیشه میترسیدم از نداشتن تو
میترسیدم از اینکه یک روزی نباشی و من بدون تو زندگی کردن را یاد بگیرم;قبول
من خیلی چیزها را بلد نبودم اما دوست داشتنت را که خوب بلد بودم ، نبودم؟!
__________________________________________
دیدگاه ها (۰)

part:5{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار ...

پروانه جان

پاییز اومد.. مرتضی پاشایی.عکس ملکه خوب ها

سناریو مایکی {جنگل چشمات} دختر کوچولو با مظلومیت به دور و بر...

My lovely neighbor part : ۷۳

شب تولدم فصل 3پارت 17ات: تهیونگ به حرفاش گوش میکنمو ازش فاصل...

پرنسس ناخواسته

پارت : 19 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*یک ساعت بعد، استادیوم تقر...

فیک تهیونگ

the end-part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط