part:5
part:5
{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار خودمونی است..}
[چند روز بعد | دیدگاه تهیونگ ]
از دور نگاهش میکردم حسرت یک بار گرفتن دستاش رو داشتم حسرت آغوش اون حسرت بوسیدنش...
هرثانیه هرلحظه قلبم میتپید برای آرمیتا از همون روز اول با چهره ای که دقیقا عین موش آب کشیده شده بود وارد کمپانی شد...
گیج و واج به اطراف نگاه میکرد استرس داشت شاید اون نمیدونست که من اون زمان هزاران بار قربون صدقش رفتم و باهاش خیال پرداری کردم....
قبلا فقط یک بار چهره ی الهی ماننده اش رو داخل کنسرتمون دیدم با شور و شوق دست میزد داد میزد انگاری تویه کنسرت همون دختز ۲۰ ساله چشم من رو گرفته بود.....
روز به روز وابستگی عجیب تر و عشقی غیر قابل باور تر نسبت بهش تو دلم جوانه میزد اما میترسیدم....
میترسیدم از اینکه اگر بهش اعتراف کنم شاید همون پیوند دوستی بینمون رو هم خراب کنه و همین ترس باعث بزرگترین پشیمونیم شد...
میدیدم که چطور به جونگکوک نگاه میکرد ..
وقتی جونگکوک با دختری حرف میزد از حسادت قرمز میشد....
اما باز هم امیدوار بودم که شاید..شاید زمان مناسبش یک روزی برسه....
اما زهی خیال باطل فقط فکر میکردم که اون روز میرسه در واقع من هیچوقت جایی در ذهن و قلب آرمیتا داشتم...
شکستم ...خیلی شکستم شبا با گریه خوابیدم که چرا من باید عاشق کسی باشم که یکی دیگه رو دوست داره....
زمانی که خبر جدایی اون و جونگکوک رو شنیدم از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم ....
همزمان که خوشحالی میکردم حس عجیبی داشتم که من..من همون تهیونگی هستم که با ناراحتی دیگری پا به پاش اشک میریخت حالا بخاطر جدا شدن دوستم قهقهه میزدم؟
شاید باید جلوی این حس مزخرف رو می گرفتم درسته پشیمونم از اینکه نمیتونم داشته باشمش ولی اجازه این رو نمیدم که پشیمون شم چرا دختری که عاشقشم انقدر ناراحته.....
با جونگکوک کمی صحبت کردم نه به عنوان رقیب نه به عنوان دشمن بلکه به عنوان یک دوست ۱۳ ساله....
و اون از همه دلخوری ها پشیمونی ها اشتباهاتش برام تعریف کرد هیچ دروغی میان حرفاش نبود ......
شاید اکثر فندوم از جداییشون خوشحال بودند و بر این اعتقاد داشتند که جدایی برای جفتشون بهتره....
اما اون ها هم نمیتونستند این رو انکار کنند که چطور دلتنگی زیادی تویه چشم های هردوشون موج میزنه.....
و من از الان درست کردن رابطشون رو فقط به عنوان یک انتخاب نمیدونستم این مسئولیت من بود ..........}}
چطورید؟🥹ببخشید کمی دیر شد امتحانام از شنبه شروع میشه و فکر کنم زمان هیچی نداشته باشم فعلا تونستم همین یک پارت رو از دیدگاه تهیونگ بنویسم 🎀 نظرتون رو برام کامنت کونید انرژی بگیرم تا پارت بعدی خودافظ🥺💐🥸
ادامه دارد...
{این رمان درخواستی است و به گفته خود فالور نوع نوشتار خودمونی است..}
[چند روز بعد | دیدگاه تهیونگ ]
از دور نگاهش میکردم حسرت یک بار گرفتن دستاش رو داشتم حسرت آغوش اون حسرت بوسیدنش...
هرثانیه هرلحظه قلبم میتپید برای آرمیتا از همون روز اول با چهره ای که دقیقا عین موش آب کشیده شده بود وارد کمپانی شد...
گیج و واج به اطراف نگاه میکرد استرس داشت شاید اون نمیدونست که من اون زمان هزاران بار قربون صدقش رفتم و باهاش خیال پرداری کردم....
قبلا فقط یک بار چهره ی الهی ماننده اش رو داخل کنسرتمون دیدم با شور و شوق دست میزد داد میزد انگاری تویه کنسرت همون دختز ۲۰ ساله چشم من رو گرفته بود.....
روز به روز وابستگی عجیب تر و عشقی غیر قابل باور تر نسبت بهش تو دلم جوانه میزد اما میترسیدم....
میترسیدم از اینکه اگر بهش اعتراف کنم شاید همون پیوند دوستی بینمون رو هم خراب کنه و همین ترس باعث بزرگترین پشیمونیم شد...
میدیدم که چطور به جونگکوک نگاه میکرد ..
وقتی جونگکوک با دختری حرف میزد از حسادت قرمز میشد....
اما باز هم امیدوار بودم که شاید..شاید زمان مناسبش یک روزی برسه....
اما زهی خیال باطل فقط فکر میکردم که اون روز میرسه در واقع من هیچوقت جایی در ذهن و قلب آرمیتا داشتم...
شکستم ...خیلی شکستم شبا با گریه خوابیدم که چرا من باید عاشق کسی باشم که یکی دیگه رو دوست داره....
زمانی که خبر جدایی اون و جونگکوک رو شنیدم از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم ....
همزمان که خوشحالی میکردم حس عجیبی داشتم که من..من همون تهیونگی هستم که با ناراحتی دیگری پا به پاش اشک میریخت حالا بخاطر جدا شدن دوستم قهقهه میزدم؟
شاید باید جلوی این حس مزخرف رو می گرفتم درسته پشیمونم از اینکه نمیتونم داشته باشمش ولی اجازه این رو نمیدم که پشیمون شم چرا دختری که عاشقشم انقدر ناراحته.....
با جونگکوک کمی صحبت کردم نه به عنوان رقیب نه به عنوان دشمن بلکه به عنوان یک دوست ۱۳ ساله....
و اون از همه دلخوری ها پشیمونی ها اشتباهاتش برام تعریف کرد هیچ دروغی میان حرفاش نبود ......
شاید اکثر فندوم از جداییشون خوشحال بودند و بر این اعتقاد داشتند که جدایی برای جفتشون بهتره....
اما اون ها هم نمیتونستند این رو انکار کنند که چطور دلتنگی زیادی تویه چشم های هردوشون موج میزنه.....
و من از الان درست کردن رابطشون رو فقط به عنوان یک انتخاب نمیدونستم این مسئولیت من بود ..........}}
چطورید؟🥹ببخشید کمی دیر شد امتحانام از شنبه شروع میشه و فکر کنم زمان هیچی نداشته باشم فعلا تونستم همین یک پارت رو از دیدگاه تهیونگ بنویسم 🎀 نظرتون رو برام کامنت کونید انرژی بگیرم تا پارت بعدی خودافظ🥺💐🥸
ادامه دارد...
- ۳۹۰
- ۳۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط