چند پارتی جونگ کوک

چند پارتی جونگ کوک

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🫀 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی اون تورو دوست داشت ولی تو دوستش نداشتی تا اینکه
..❤️‍🔥☘️ ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏

صدای عربده‌اش دوباره توی عمارت پیچید...
با دست‌هام گوش‌هام رو گرفتم و نگاهم رو به صورت عصبیش دادم.

از شدت عصبانیت صورتش قرمز شده بود. فکش رو محکم به هم فشار می‌داد

سرم رو پایین انداختم تا مجبور نباشم دوباره به چشم‌هایی که از شدت خشم گر گرفته بودن نگاه کنم.
ولی اون این کار رو دوست نداشت...

یکی از انگشت‌هاش رو زیر چونم آورد و فشار کوچیکی بهش وارد کرد.
مجبور شدم سرم رو بالا بیارم و دوباره به چشم‌های مشکیش نگاه کنم؛ چشم‌هایی که حالا از شدت عصبانیت سرخ شده بودن.


پوزخند محوی روی لبش نشست. کمی به سمتم خم شد و با صدای بمش شروع به حرف زدن کرد:

ـ چرا گذاشتی بهت نزدیک بشه؟

می‌دونستم وقتی با این لحن و صدای بم حرف می‌زنه، یعنی دیگه ته عصبانیتشه.

از ترس جوابش رو نمی‌دادم. چشم‌هام از اشک پر شده بودن و لب پایینم رو محکم بین دندون‌هام نگه داشته بودم تا بغضم نشکنه.

اما انگشتش رو زیر چونم محکم‌تر کرد و سرم رو بالاتر آورد.
ـ وقتی باهات حرف می‌زنم، فقط به چشم‌های من نگاه کن... فقط من!

با چشم‌هایی که از بغض پر شده بودن، بهش نگاه کردم.

ـ جواب سوالام رو بده.

+ من... من نمی‌خواستم بهم نزدیک بشه. خودش اومد پیشم و شروع کرد به حرف زدن...

ـ و تو هم مشتاقانه شروع کردی باهاش حرف زدن!؟


+ نه، من فقط...

ـ ساکت شو، عزیزم... ساکت شو!

حرف آخرش رو با غرش بلندی گفت.

اشک‌هام بالاخره روی گونه‌هام سرازیر شدن. دیگه نمی‌تونستم جلوی خودم رو بگیرم.

اون روی من خیلی حساس بود و به قول خودش عاشقانه منو می‌پرستید، ولی من...

من مجبور به این ازدواج شده بودم؛ ازدواجی که هیچ‌وقت برام خوشایند نبود.

همیشه ازش می‌ترسیدم؛ چون اون مافیا بود و آدم‌های زیادی رو حتی جلوی چشم خودم کشته بود.

اوایل همیشه به فکر فرار بودم. حتی چند بار هم برای فرار اقدام کردم...

ولی اون توی چند ثانیه پیدام می‌کرد و بعدش تنبیه‌هایی در انتظارم بودن که تا مدت‌ها از یادم نمی‌رفتن.

اولین فرارم رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم...

به قول خودش:
«کاری کردم که هیچ‌وقت اون شب رو فراموش نکنی.»

و همین‌طور هم شد...

اون شب برای همیشه توی ذهنم موند.

فلش‌بک | چند سال پیش

نگاهی به ساعتی که روی دیوار نصب شده بود انداختم.

ساعت هشت و پنجاه دقیقه شب بود.

جونگ‌کوک ساعت نه برای انجام کارهای مربوط به باند از خونه بیرون می‌رفت.

و این بهترین موقعیت برای من بود تا بالاخره از این گورستون فرار کنم!

نگاهی به اطراف اتاق انداختم. همه‌چیز مثل همیشه مرتب و سر جای خودش بود؛ انگار هیچ اتفاقی قرار نبود بیفته.

اما برای من امشب با تمام شب‌های دیگه فرق داشت.

ترس و استرس توی دلم با هم قاطی شده بودن. دست‌هام رو به هم می‌فشردم و هر چند ثانیه یک‌بار نگاهم رو به ساعت می‌دادم.

قبلاً درباره‌ی فرار و تنبیه‌هاش باهام حرف زده بود، ولی من از روی ناآگاهی فکر می‌کردم اگه به‌اندازه‌ی کافی از اینجا دور بشم، دیگه نمی‌تونه منو پیدا کنه.

و اون موقع آزادم...

چه فکر ساده‌ای!

با شنیدن صدای تیک‌تاک ساعت، دوباره نگاهم رو بهش دادم.
ساعت نه شده بود...

وقت رفتن جونگ‌کوک بود.

نفسم رو حبس کردم. طبق عادت همیشگی باید می‌رفتم به استقبال آقای شوهر!

از اتاق بیرون اومدم و به سمت در خروجی عمارت رفتم.

صدای صحبت کردنش با گوشی باعث شد سرم رو به سمتش برگردونم.

داشت شمرده شمرده پله هارو طی میکرد
برای لحظه ای نگاهم به کت‌وشلوار مردونه‌ی شیکی که پوشیده بود افتاد خیلی جذاب شده بود

موهاش مرتب بودن و ساعت همیشگیش روی مچ دستش می‌درخشید.

نه! نباید ازش تعریف کنم... حتی توی ذهنم!

نفسی کشیدم و لبخند فیکی روی لبم نشوندم.

بالاخره پله‌ها رو طی کرد و به سمتم اومد.
با یه خداحافظی کوتاه تماسش رو قطع کرد و گوشی رو داخل جیب شلوارش گذاشت.

روبه‌روم قرار گرفت و نگاهی از سر تا پام انداخت.

ـ این چه لباسیه، عسلم؟

نگاهی به لباسم انداختم و گلوم رو با چند سرفه‌ی ریز صاف کردم.

+ دیگه نمی‌پوشم...

پوزخندی روی لبش نقش بست چون میدونست حرفایی که تا الان بهم زده روم تاثیر داشته

-خوبه... حالا یه بوس به ددی بده.


به سمتش رفتم و آروم روی نوک انگشت‌هام ایستادم.

بوسه‌ای روی لب‌هاش کاشتم و همین که خواستم ازش جدا بشم، دستش رو دور کمرم حلقه کرد و منو به سمت خودش کشید

چند بوسه‌ی محکم روی لب‌هام گذاشت و بعد ازم فاصله گرفت.

نگاهی به صورتم انداخت و با همون لحن همیشگیش گفت:

ـ منتظرم باش و فکر...

+ فرار نباشم...
دیدگاه ها (۲۲)

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕07⊹˚₊𐙚کوک:ـ نمی‌دونم، شاید مثلاً بری ب...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 14 چند لحظه دیگه نگاهم ک...

وقتی دیر میای خونه (Part 3) 🖤هنوز سرم پایین بود که دستش رو ز...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

۳ پارتی

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

𐙚 پارت ³ | ویو نامراصدای زنگ مدرسه توی سالن غذاخوری پیچید و ...

Cold melody part4نگاهِ خیره‌اش روی صورتم میخکوب شده بود. دست...

رمان:( تا وقتی که عاشقت شدم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط