قفسِ طلایی (Golden Cage)
قفسِ طلایی (Golden Cage)
P.3
&چشم.
...
روز عروسی بود مهمونا تو سالن بودن و ا.ت و کوک روبه روی هم عاقد درحال خوندن خطبه عقد (درسته؟)بود ا.ت خیلی خوشحال بود اما از درون چیزی بود که بهش میگفت قرار نیست اتفاق خوبی بی افته استرس داشت اما کوک خیلی خونسرد جلوش وایساده بود و این برای ا.ت عجیب بود اما با خودش فکر کرد شاید چون مافیاست و ادم خونسردیه اینطوری به نظر میومد ولی این درست نبود قضیه اصلی این بود که کوک فقط دنبال کسی بود تا نیازهاشو برطرف کنه و هیچ احساسی به ا.ت نداشت درحالی که ا.ت دیوانه وار عاشق کوک بود و فکر میکرد با این ازدواج از دست خانواده بی رحمش خلاص میشه اما نمیدونست کسی که عاشقشه هیولای واقعیه اون نمیدونست چه اتفاقاتی در انتظارشه و بله رو گفت اینجا بود که تاریکی واقعی شروع شد نگاه کوک کمی عجیب ترسناک شد اما نگاهشو تعغیر داد تا کسی شک نکنه اما این نگاه ترس عجیبی به دل ا.ت انداخت اون نگاه بهش فهموند که با پای خودش وارد تله شده اما نمیدونست چرا مهمونی تموم شد همه رفتن حتی پدر و مادر ا.ت بدون هیچ تبریکی از اونجا رفتن و کوک و ا.ت راهی عمارت شدن هرچقدر بیشتر میرفتن استرس ا.ت بیشتر میشد نمیدونست این احساس برای چیه کوک عجیب شده بود انتظار این حجم از بی تفاوتی رو از کوک نداشت اونم روز عروسیش تا اینکه پیامی به گوشیش اومد پیام و باز کرد که
م ا.ت:من که بهت گفته بودم اون دوست نداره حتی زره ای عشق تو چشاش نبود دختره احمق
گوشیش رو خاموش کرد و به کوک نگاه کرد اونم این حسو داشت ولی نمیخواستم باور کنه اون فقط کمی عشق و محبت میخواست کمی بعد ماشین جلوی یه عمارت بزرگ متوقف شد اونا پیاده شدن و رفتن داخل ا.ت که از سکوت کوک خسته شده بود زبون باز کرد
ا.ت:کوک تو چت شده چرا چیزی نمیگی چرا رفتارت و طرز نگاهت یهو عوض شد ..به این زودی ازم خسته شدی
کوک:هه ...ساکت شو برو تو اتاق منم میام
ا.ت:کوک چرا اینطوری رفتار میکنی
کوک:چون دوس دارم به تو چه..فکر کردی قراره باهات مثل یه ملکه رفتار کنم خنگول؟
ا.ت:کوک....
کوک: آه وللش برو اتاق
ا.ت:اما
کوک:همین الان*بلند
....
(امنترین جای جهان، قشنگترین زندان او بود.)
P.3
&چشم.
...
روز عروسی بود مهمونا تو سالن بودن و ا.ت و کوک روبه روی هم عاقد درحال خوندن خطبه عقد (درسته؟)بود ا.ت خیلی خوشحال بود اما از درون چیزی بود که بهش میگفت قرار نیست اتفاق خوبی بی افته استرس داشت اما کوک خیلی خونسرد جلوش وایساده بود و این برای ا.ت عجیب بود اما با خودش فکر کرد شاید چون مافیاست و ادم خونسردیه اینطوری به نظر میومد ولی این درست نبود قضیه اصلی این بود که کوک فقط دنبال کسی بود تا نیازهاشو برطرف کنه و هیچ احساسی به ا.ت نداشت درحالی که ا.ت دیوانه وار عاشق کوک بود و فکر میکرد با این ازدواج از دست خانواده بی رحمش خلاص میشه اما نمیدونست کسی که عاشقشه هیولای واقعیه اون نمیدونست چه اتفاقاتی در انتظارشه و بله رو گفت اینجا بود که تاریکی واقعی شروع شد نگاه کوک کمی عجیب ترسناک شد اما نگاهشو تعغیر داد تا کسی شک نکنه اما این نگاه ترس عجیبی به دل ا.ت انداخت اون نگاه بهش فهموند که با پای خودش وارد تله شده اما نمیدونست چرا مهمونی تموم شد همه رفتن حتی پدر و مادر ا.ت بدون هیچ تبریکی از اونجا رفتن و کوک و ا.ت راهی عمارت شدن هرچقدر بیشتر میرفتن استرس ا.ت بیشتر میشد نمیدونست این احساس برای چیه کوک عجیب شده بود انتظار این حجم از بی تفاوتی رو از کوک نداشت اونم روز عروسیش تا اینکه پیامی به گوشیش اومد پیام و باز کرد که
م ا.ت:من که بهت گفته بودم اون دوست نداره حتی زره ای عشق تو چشاش نبود دختره احمق
گوشیش رو خاموش کرد و به کوک نگاه کرد اونم این حسو داشت ولی نمیخواستم باور کنه اون فقط کمی عشق و محبت میخواست کمی بعد ماشین جلوی یه عمارت بزرگ متوقف شد اونا پیاده شدن و رفتن داخل ا.ت که از سکوت کوک خسته شده بود زبون باز کرد
ا.ت:کوک تو چت شده چرا چیزی نمیگی چرا رفتارت و طرز نگاهت یهو عوض شد ..به این زودی ازم خسته شدی
کوک:هه ...ساکت شو برو تو اتاق منم میام
ا.ت:کوک چرا اینطوری رفتار میکنی
کوک:چون دوس دارم به تو چه..فکر کردی قراره باهات مثل یه ملکه رفتار کنم خنگول؟
ا.ت:کوک....
کوک: آه وللش برو اتاق
ا.ت:اما
کوک:همین الان*بلند
....
(امنترین جای جهان، قشنگترین زندان او بود.)
- ۳.۹k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط