شیرازصدرااکوپارک

#شیراز_صدرا_اکو_پارک

مادربزرگم شاعر نبود؛سواد خواندنش را هم نداشت اما ديزي خوب بار ميگذاشت؛آقاجان عاشق ديزي بود،ميگفت:ديزي هاي حاج خانم بوي زندگي مي دهد...مادر بزرگ گونه هايش گل ميكرد،با چشمانش ميخنديد و آرام ظرف ترشي را كنار دست آقاجان مي كشيد...
آقاجان مرض قند داشت،مادربزرگ هميشه برايش توت خشك ميكرد و داخل جيب هايش ميريخت...كام آقاجان هميشه شيرين بود...
مادربزرگم اسم هيچ كدام از سالن هاي زيبايي شهر را نميدانست،چشمانش هم آبي نبود اما آقاجان دريايي نگاهش ميكرد،مادربزرگم زيبا ميشد
مادربزرگ پاي راه رفتن نداشت اما دلش براي آقاجان يك نفس ميدويد.
مادربزرگم مدام عاشق بود
مادربزرگ دلِ دوست نداشتن آقاجان را نداشت..

#مهسا_گلدي_پور
دیدگاه ها (۱)

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

مادربزرگم شاعر نبود؛سواد خواندنش را هم نداشتاما ديزي خوب بار...

- مادربزرگم شاعر نبود . .سواد خواندنش را هم نداشت اما ديزی خ...

- مادربزرگم شاعر نبود . .سواد خواندنش را هم نداشت اما ديزی خ...

‌یادش بخیرمادربزرگ عاشقی هایش هم راه و رسم خودش را داشت... ه...

یادش بخیرمادربزرگ عاشقی هایش هم راه و رسم خودش را داشت... هم...

داستان کوتاه🙊 👇 دخترک با شادی که بغضی عمیق در زیر ان بی ...

دوست داشتنی بودن و دوست داشته شدن مثل آماده شدنِ قورمه سبزیه...

دلستان غمگین عالی بخونید❤ ساختمان رو به رویی را که تخریب می ...

ساختمان رو به رویی را که تخریب می کردنند دلم گرفت، و ناراحت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط