مادربزرگم شاعر نبود

- مادربزرگم شاعر نبود . .

- مادربزرگم شاعر نبود . .
سواد خواندنش را هم نداشت
اما ديزی خوب بار می‌گذاشت ؛
آقاجان عاشق ديزی بود ؛ ميگفت:
ديزی‌های حاج خانم بوي زندگی می‌دهد.
مادربزرگ گونه هايش گل می‌كرد ،
با چشمانش می‌خنديد و آرام ظرف
ترشی را كنار دست آقاجان می‌كشيد . .
آقاجان مرض قند داشت ،
مادربزرگ هميشه برايش توت خشك
می‌كرد و داخل جيب هايش می‌ريخت.
كام آقاجان هميشه شيرين بود . .
مادربزرگم اسم هيچ كدام از سالن‌های
زيبايی شهر را نمی‌دانست،
چشمانش هم آبی نبود اما آقاجان
دريايی نگاهش می‌كرد ،
مادربزرگم زيبا ميشد . .
مادربزرگ پاي راه رفتن نداشت اما
دلش براي آقاجان يك نفس می‌دويد!
مادربزرگم مدام عاشق بود ؛
مادربزرگ دلِ دوست نداشتن
آقاجان را نداشت . . : )
#مهسا_گلدي_پور
دیدگاه ها (۰)

پارت ششم: تاوانِ بی‌توجهیدو روز از رفتن هانا گذشته بود؛ دو ر...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

پارت ۴: تقابلِ دو دنیا(پارت اخر)روزهای بعد، مثل یک ریتم تکرا...

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

پارت دوم: «طوفان در شیشه‌ها»صدای رگبار باران شدیدتر شده بود ...

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

چند پارتیپارت ۴سه روز از آن شبِ وحشتناک گذشت. سکوتِ زیرزمین ...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

سناریو از شخصیت های توکیو ریونجرز☆موقعیت:~» توی دفترت درباره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط