{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part21

الی اخم نکرد، اما چشم‌هایش تیزتر شد. «هشدار برای چی؟ برای تو؟ یا برای مأموریت؟»

کوک جواب را آماده کرده بود. سریع، بی‌مکث. «برای همه.»

الی پوشه را نگاه کرد. روی نقشه، یک نقطه با علامت دایره کشیده شده بود و کنار آن تاریخِ خیلی نزدیک به امروز. یک اسم هم بود؛ اسم یک مرکز نگهداریِ داده که باید امشب نفوذ می‌کردند.

الی گفت: «پس اون پیام احتمالاً کد بوده، نه اسپم.»

کوک ساکت شد. چند ثانیه فقط صدای دستگاه قهوه‌سازِ خراب می‌آمد که هر از گاهی یک تق‌تقِ عصبی می‌کرد. سپس کوک آرام گفت: «شاید.»

«فقط شاید؟» الی آرام‌تر از قبل حرف زد، طوری که تهِ جمله مثل چاقو پنهان باشد. «کوک… تو نمی‌تونی همزمان هم نگران باشی، هم بگی مهم نیست.»

او به سمت جیبِ کوک نگاه کرد—نه مستقیم، نه به شکل تحریک‌آمیز. فقط یک نگاه طبیعی وقتی توجه به دست می‌افتد. اما همان لحظه کوک دستش را ناخودآگاه روی جیب گذاشت؛ انگار بدنش قبل از مغز تصمیم گرفته بود.

الی نفسش را آرام بیرون داد. نه از سر ترس؛ از سر این‌که فهمید شکِ او بی‌پایه نیست.

«باشه.» الی گفت و به عقب برگشت. «الان بحث نمی‌کنیم. فقط… وقتی رسیدیم، هر چیزی که باید به من بگی، همون اول بگو. نه آخر مأموریت.»

کوک سر تکان داد. اما لحنش، لحنِ کسی نبود که موافقت کرده باشد؛ لحنِ کسی بود که در حال شمارش دقیقه‌هاست.

«باشه.»

در همین لحظه، گوشی کوک دوباره ویبره کرد—نه مثل قبل، کوتاه و پنهانی؛ این بار ویبره کمی طولانی‌تر بود. الی حتی بدون دیدن صفحه، از روی لرزشِ پارچه‌ی جیب فهمید پیام تازه آمده.

کوک گوشی را بیرون نیاورد.

او فقط مکث کرد؛ یک مکث کوتاه، اما در آن مکث، همه چیز گفتنی بود: نگرانی، عجله، و یک ترسِ بی‌دلیل که بی‌دلیل نبود.

الی نزدیک‌تر نشد. نمی‌خواست با حرکتش شعله‌ای را تیزتر کند. اما صدا زد—نه محکم، نه نرم؛ دقیق، مثل تنظیم کردن یک فرکانس.

«ببین. اگر این بار هم اطلاعات محرمانه است، من حق دارم بدونم مربوط به مأموریتِ ماست یا مربوط به تو.»

کوک به سختی قورت داد. سپس، برای اولین بار، نگاهش را مستقیم روی الی گذاشت.

«مربوط به ماست.»





لایک و کامنت ها رو به حداقل برسونید🍓

#کوک#فیکشن#فیک#اسمات#بی_تی_اس#فیکشن_کوک
دیدگاه ها (۵)

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

🖤 پارت ۵ | «راز پشت لبخند»شب شده بود.بعد از اتفاق صبح، عمارت...

🖤 پارت ۱۹ | «کسی پشت دیوار است»کوک چراغ‌قوه گوشی را روشن کرد...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت سوم «بعضی آدم‌ها، بدون اینکه کا...

RESPECT OR DIE : پارت نهمپشت عکس یک جمله نوشته شده بود:«اگر ...

LESSON

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

𝖕𝖆𝖗𝖙24یک روز، لیسا در راهرو بود.مردی جوان از اتاق جلسه بیرون...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤...

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط