آخه این چه کاری بود من کردم اگه اتفاقی بیفته بیچاره میشم فرصت حرف زدن بهم نداد یواش رفت پایین بعدش آروم منم رفتم پایین دیدم رفت اولیو بدون صدا دادن به دماغش بیهوشی زد ...

آخه این چه کاری بود من کردم اگه اتفاقی بیفته بیچاره میشم فرصت حرف زدن بهم نداد یواش رفت پایین بعدش آروم منم رفتم پایین دیدم رفت اولیو بدون صدا دادن به دماغش بیهوشی زد و اون افتاد یا ابوالفضل هفت نفر بودند . یواش گفتم توی اتاقم اسپری هفت ...

۱۶ خرداد 1398
848
(اززبان پارسا).چرا هر چی میگردی مروارید پیدا نمی‌کنیم.مهسا: تو همینجا صبر کن.مهسارفت با استاد صحبت کردوبعدش با چشمهای اشک آلود گفت تو کلاس داشتن درس میخوندم که چند نفر با اسلحه به کلاس حمله می ...

(اززبان پارسا).چرا هر چی میگردی مروارید پیدا نمی‌کنیم.مهسا: تو همینجا صبر کن.مهسارفت با استاد صحبت کردوبعدش با چشمهای اشک آلود گفت تو کلاس داشتن درس میخوندم که چند نفر با اسلحه به کلاس حمله می کند اون هم قهرمان بازی کرد و تیرخورد و توی بیمارستان فلان بستری شده بود ...

۱۶ خرداد 1398
2K
(اززبان مروارید) میلادو رسوندم درمانگاه تا خودم به کلاس کامپیوترم برسم داخل رفتم معلم داشت درس میداد حواسم پی درس بودکه یهو صدای وحشتناکی اومد فکر کنم صدای تیر بودبعدش چند نفر نقاب دار پریدن ...

(اززبان مروارید) میلادو رسوندم درمانگاه تا خودم به کلاس کامپیوترم برسم داخل رفتم معلم داشت درس میداد حواسم پی درس بودکه یهو صدای وحشتناکی اومد فکر کنم صدای تیر بودبعدش چند نفر نقاب دار پریدن تو دستشون اسلحه بود من از ترس مثل سوسک زیر کابینت شده بودم چون من ...

۱۳ خرداد 1398
1K
مروارید:بخدا ندیدمت فکر کردم لباسه ازار ندارم که بزنمت ولا پارسا کامپیوترو بی زحمت روشن کن. تا کامپیوتر روشن بشه دوروبرمو یکم مرتب کردم تا بتونم بشینم همینجور لباسارو به پشت پرت میکردم کارم که ...

مروارید:بخدا ندیدمت فکر کردم لباسه ازار ندارم که بزنمت ولا پارسا کامپیوترو بی زحمت روشن کن. تا کامپیوتر روشن بشه دوروبرمو یکم مرتب کردم تا بتونم بشینم همینجور لباسارو به پشت پرت میکردم کارم که تموم شد یه نگاهی به پشت کردم با دیدن صحنه روبه روم پخش زمین شدم ...

۱۳ خرداد 1398
2K
مهسا :اصلا راه نداره صبرکن چند لحظه.مهسا گوشیو دراورد زنگ زد.الو سلام خوبی عزیزم و رفت بیرون بقیه مکالمشو نشنیدم بعد چند دقیقه اومدگفت:میلاد جان آماده باش ۲ دقیقه دیگه میاد نزدیکه میلاد:چرا مروارید رو ...

مهسا :اصلا راه نداره صبرکن چند لحظه.مهسا گوشیو دراورد زنگ زد.الو سلام خوبی عزیزم و رفت بیرون بقیه مکالمشو نشنیدم بعد چند دقیقه اومدگفت:میلاد جان آماده باش ۲ دقیقه دیگه میاد نزدیکه میلاد:چرا مروارید رو به زحمت انداختی خودم با تاکسی می رفتم . مهسا: نه بابا بیکار بود دیگه ...

۱۲ خرداد 1398
662
بلند شدم پارسارودیدم چی میگفت اونوزن غیر ممکنه میلاد:بابا زنت کدوم قبرستون بودماروگرفتی بعدازگفتن این حرف پتوروروی سرم کشیدم بالگد محکمی که به پهلوم خورد عین سگ بلند شدم باسر رفتم تو میز عسلی هم ...

بلند شدم پارسارودیدم چی میگفت اونوزن غیر ممکنه میلاد:بابا زنت کدوم قبرستون بودماروگرفتی بعدازگفتن این حرف پتوروروی سرم کشیدم بالگد محکمی که به پهلوم خورد عین سگ بلند شدم باسر رفتم تو میز عسلی هم میز عسلی میشکنه هم سر بی صاحاب من اینقدر به پارسا فحش دادم پارسا اومد ...

۱۲ خرداد 1398
509
با دخترا توی پارک نشسته بودیم دیگه داشتیم از بیکاری میمردیم من گفتم بچه‌ها بستنی می‌خورید ؟مهسا گفت آره معصومه گفت منم میام رفتیم توی بستنی فروشی نشستیم سر اینکه چه کسی پول بستنی ها ...

با دخترا توی پارک نشسته بودیم دیگه داشتیم از بیکاری میمردیم من گفتم بچه‌ها بستنی می‌خورید ؟مهسا گفت آره معصومه گفت منم میام رفتیم توی بستنی فروشی نشستیم سر اینکه چه کسی پول بستنی ها رو بده دعوامون شد همین جور تو سر و کله همدیگه می زدیم که صدای ...

۱۰ خرداد 1398
530
دوست ندارم . یکهو دیدم صدای جیغ یه پسر اومد . هم خنده ام گرفته بود هم ترسیدم چیزیشون بشه قفل رو گذاشتم با کلید درو باز کردم دیدم یک نفر که اسمش انگار سینا ...

دوست ندارم . یکهو دیدم صدای جیغ یه پسر اومد . هم خنده ام گرفته بود هم ترسیدم چیزیشون بشه قفل رو گذاشتم با کلید درو باز کردم دیدم یک نفر که اسمش انگار سینا بود پخش زمین شدترسیدم اومدم تو دیدم واقعا بی‌هوش شده پارسا گفت دختره احمق این ...

۱۰ خرداد 1398
392
تشکر کرده از من پرسید چه شد بهش گفتم هیچی خوردم میله ورزشی سرم را با ندبستن گفت بلا به دور باشه گفتم ممنون . گفتم تو برو من جمع بکنم گفت نه خودم جمع ...

تشکر کرده از من پرسید چه شد بهش گفتم هیچی خوردم میله ورزشی سرم را با ندبستن گفت بلا به دور باشه گفتم ممنون . گفتم تو برو من جمع بکنم گفت نه خودم جمع می کنم اینقدر اصرار کردم تا رفت دوربین رو خاموش کردم رفتم پایین ساعت . ...

۹ خرداد 1398
863
مروارید را نشاندیم تو ماشین . پسره سوار شد و به طرف بیمارستان راه افتاد . رفتیم تو بیمارستان سر مروارید را باند پیچی دن . از زبانِ معصومه . چقدر پسر خوشگله وای مروارید ...

مروارید را نشاندیم تو ماشین . پسره سوار شد و به طرف بیمارستان راه افتاد . رفتیم تو بیمارستان سر مروارید را باند پیچی دن . از زبانِ معصومه . چقدر پسر خوشگله وای مروارید نزدیکه حلواشو بخوریم . من میگم پسره مردم خوشگله . وجدان . خاک تو ملاجت. ...

۹ خرداد 1398
1K
تو رستوران بودم یه دختره میاد سرمیز من میشینه بعد خودشو میچسبونه بهم میگه چه خبرا عشقم امروز نهارو به حساب توبخوریم منم میگم هرطور مایلید بعد میشینه غذارو باهم میخوریم ازاونجایی که دختره خیلی ...

تو رستوران بودم یه دختره میاد سرمیز من میشینه بعد خودشو میچسبونه بهم میگه چه خبرا عشقم امروز نهارو به حساب توبخوریم منم میگم هرطور مایلید بعد میشینه غذارو باهم میخوریم ازاونجایی که دختره خیلی چندش بود بهش میگم من میرم دستشویی بعد از درپشتی فرار میکنم دختره مجبور میشه ...

۹ خرداد 1398
544
بیدارشو بیدارشو یکدفعه آب روسرم خالی شد توخواب وبیداری درجاپریدم إإإ این که خواهرخلمه دودقیقه سکوت کردم بعد جیییییییغ کشیدم که صدف (همون خواهرخلم)فرارکرد ازاتاقم زدم بیرون همه خواب بودن ساعتو نگاه کردم۶:۰۰بود دیدم صدف ...

بیدارشو بیدارشو یکدفعه آب روسرم خالی شد توخواب وبیداری درجاپریدم إإإ این که خواهرخلمه دودقیقه سکوت کردم بعد جیییییییغ کشیدم که صدف (همون خواهرخلم)فرارکرد ازاتاقم زدم بیرون همه خواب بودن ساعتو نگاه کردم۶:۰۰بود دیدم صدف داره خواب هفت پادشارو میبینه 😡الان حقشه خفش کنم راستی من مرواریدم ۱۸سالمه دوتا دختردایی ...

۹ خرداد 1398
512
این رمان طنز درباره ی سه تا دختره کلی اتفاق های باحال می افته کلی شوخی کلکل میرسه به...........

این رمان طنز درباره ی سه تا دختره کلی اتفاق های باحال می افته کلی شوخی کلکل میرسه به...........

۹ خرداد 1398
44
زندگی سخت نیست سختش نکنیم😊😊

زندگی سخت نیست سختش نکنیم😊😊

۹ خرداد 1398
57
خیلی عاشق متنشم😍

خیلی عاشق متنشم😍

۸ خرداد 1398
80