part:²
part:²
پس فردای آن روز >>
همه چیز آماده بود عروس هم آماده بود همون طور که خان گفته بود یک لباس ساده یک کت دامن شیری رنگی پوشیده بودم و موهام رو هم با یک تکه پارچه ی شیری درست کرده بودن یک میکاپ ساده ولی شیک و ناز واقعا زیبا شدم . مادر جون صدام کرد که برم پایین رفتم پایین خان زاده رو دیدم که به ماشین گل زده تکیه داده و منتظره رفتم سمتش و آروم سلام دادم خیلی از اش کوچیک تر بودم یعنی قشنگ بین شکم و سینه اش بودم یه سر تا پامو برانداز کرد و گل رو داد و رفت منم نشستم خوی ماشین و ماشین به سمت عمارت خان حرکت کرد . همه خوشحال بودن به جز من اشگ هایی که از چشمم میومد و پاک کردم و بغضم رو قورت دادم ماشین از حرکت ایستاد و من هم پیاده شدم . خانزاده سمتم اومد و باهم به جلو حرکت کردیم از بین خون های جاری شده گوسفند ها هم گذر کردیم و رفتیم سر مون نقل نبات میریختن . بعد از ورود به عمارت با صندلی عروس و داماد رو به رو شدم و رفتم سمتشون و روی اون که طرف من بود نشستم همه کِل میکشیدن ، دف میزدن ، نقل میریختن بعضی ها از حسودی جلو نمی اومدن کم مونده بود بغضم بترکه ولی قورت دادم .
عاقد اومد و عقد رو خوند و منتظر بعله بود که آروم با صدایی که از ته چاه میمد گفتم :
ات: بعله
جین : بعله
ظرف عسل رو جلو آوردن که اون اول با انگشت کوچیکش عسل رو آورد آروم خوردم و بعد من یکم عسل برداشتن انگشتم رو گاز گرفت وقتی به انگشتم نگاه کردم از زیر ناخونم داشت خون میومد .
همه میرقصیدن تا موقع شام شدو همه با لذت شام میخوردن ولی من انگار کوفت میخوردم استرس داشت منو میکشت .
بعد مادر جون دستم رو گرفت و سمت اتاق حجله بردم داشتم میمردم گفتم استرس دیگه اینجا معنی نداره . نشسته بودم رو تخت که خانزاده با یه دستمال اومد و در رو قفل کرد صدای دف میومد و بچه ها میرقصیدن و قلب من از دهنم بیرون میومد
ادامش کامنت ها
پس فردای آن روز >>
همه چیز آماده بود عروس هم آماده بود همون طور که خان گفته بود یک لباس ساده یک کت دامن شیری رنگی پوشیده بودم و موهام رو هم با یک تکه پارچه ی شیری درست کرده بودن یک میکاپ ساده ولی شیک و ناز واقعا زیبا شدم . مادر جون صدام کرد که برم پایین رفتم پایین خان زاده رو دیدم که به ماشین گل زده تکیه داده و منتظره رفتم سمتش و آروم سلام دادم خیلی از اش کوچیک تر بودم یعنی قشنگ بین شکم و سینه اش بودم یه سر تا پامو برانداز کرد و گل رو داد و رفت منم نشستم خوی ماشین و ماشین به سمت عمارت خان حرکت کرد . همه خوشحال بودن به جز من اشگ هایی که از چشمم میومد و پاک کردم و بغضم رو قورت دادم ماشین از حرکت ایستاد و من هم پیاده شدم . خانزاده سمتم اومد و باهم به جلو حرکت کردیم از بین خون های جاری شده گوسفند ها هم گذر کردیم و رفتیم سر مون نقل نبات میریختن . بعد از ورود به عمارت با صندلی عروس و داماد رو به رو شدم و رفتم سمتشون و روی اون که طرف من بود نشستم همه کِل میکشیدن ، دف میزدن ، نقل میریختن بعضی ها از حسودی جلو نمی اومدن کم مونده بود بغضم بترکه ولی قورت دادم .
عاقد اومد و عقد رو خوند و منتظر بعله بود که آروم با صدایی که از ته چاه میمد گفتم :
ات: بعله
جین : بعله
ظرف عسل رو جلو آوردن که اون اول با انگشت کوچیکش عسل رو آورد آروم خوردم و بعد من یکم عسل برداشتن انگشتم رو گاز گرفت وقتی به انگشتم نگاه کردم از زیر ناخونم داشت خون میومد .
همه میرقصیدن تا موقع شام شدو همه با لذت شام میخوردن ولی من انگار کوفت میخوردم استرس داشت منو میکشت .
بعد مادر جون دستم رو گرفت و سمت اتاق حجله بردم داشتم میمردم گفتم استرس دیگه اینجا معنی نداره . نشسته بودم رو تخت که خانزاده با یه دستمال اومد و در رو قفل کرد صدای دف میومد و بچه ها میرقصیدن و قلب من از دهنم بیرون میومد
ادامش کامنت ها
- ۷.۰k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط