{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹¹⁴
_توی عمارت بمب گذاشتیم
چشم‌هام گرد شد.
+چی؟
رزا سریع ادامه داد:تا نیم ساعت دیگه فعال میشه..
قلبم فرو ریخت.
_قرار بود قبل از اینکه عاقد عقد رو جاری کنه،تورو از این عمارت ببریم بیرون
چشم‌هاشو پایین انداخت.
_اما نمی‌دونستیم قراره یه همچین حقیقت بزرگی فاش بشه..
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
تمام اتفاق‌های چند دقیقه‌ی قبل دوباره توی ذهنم مرور شد.
آروم گفتم:باید بمب رو غیرفعال کنیم
رزا با ترس نگاهم کرد.
_چی؟
نفسمو کلافه دادم بیرون و گفتم:چرا همچین کاری کردید؟
با صدای لرزونم ادامه زدم:بمب..بمب کجا جاسازی شده؟
رزا اسم هاشو پاک کرد و گفت:توی..توی آشپزخونه،توی میز چرخدار پیشخدمت
+اگه با کای در ارتباطی..بهش بگو هرکاری لازمه برای هک و خنثی کردن بمب بکنه
دیگه منتظر چیزی نموندم.
در رو باز کردم و با قدم‌های سریع از اتاق بیرون زدم.
جمعیت هنوز توی محوطه بودن.
همه مشغول حرف زدن درباره‌ی اتفاقی بودن که چند دقیقه پیش افتاده بود.
بدون اینکه به چیزی توجه کنم فقط به طرف آشپز خونه می‌دویدم.
لباسم مدام جلوی پام جمع می‌شد و صدای قدم‌هام روی کف مرمری راهرو می‌پیچید.
چند لحظه قبل..
من فقط یه عروس بودم که از آینده‌ش می‌ترسید.
یه جاسوس که هویتش لو رفته بود.
اما حالا..
همه‌ی اون ترس‌ها برای چند دقیقه کنار رفته بودن.
چون یه چیز رو خوب می‌دونستم.
من نمی‌تونستم اجازه بدم کسی به خاطر من آسیب ببینه.
حتی اگه اون آدم‌ها..
همون آدم‌هایی بودن که قرار بود ازشون فرار کنم.
حتی اگه اون عمارت..
همون جایی بود که همیشه ازش متنفر بودم.
تا وارد آشپز خونه شدم متوجه شدم چقدر بزرگه.
چندین خدمتکار مشغول درست کردن غذا بودن.
بدون اینکه چیزی بگم به اطراف نگاه کردم.
تا چشمم به میز چرخدار خورد سریع به سمتش رفتم.
_خانم چیزی شده؟،چیزی نیاز دارید؟
بدون توجه به حرف پیشخدمت پارچه روی میز رو کنار زدم.
چشم‌هام روی چیزی که زیر پارچه پنهان شده بود ثابت موند.
برای چند ثانیه حتی نفس کشیدن رو فراموش کردم.
پیشخدمت هنوز کنارم وایستاده بود.
با تعجب به دستگاه بمب نگاه میکرد.
_خانم..اون..
آروم دستمو بالا آوردم.
+همه از آشپزخونه برن بیرون
مرد با تعجب نگاهم کرد.
_اما خانم..
+گفتم همه برن بیرون!
چند نفر از خدمتکارها با نگرانی به هم نگاه کردن.
بعد یکی‌یکی از آشپزخونه خارج شدن.
درحال بررسی بمب بودم که یهو صدای دویدن یکی باعث شد برگردم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۵۹)

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۸: سایه‌هایِ ناامیدیعمارت شبیه یه ...

پارت 15چند ماه از اون شب گذشت، رزا تو این مدت تنها کاری که م...

#in_your_eyespart_11۰"پنج سال بعد"ویو کایلااز صبح زود بیدار ...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت یازدهم: نفوذ به قلمرویِ ممنوعه...

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط