رمان: آخرین رقص در قصر

رمان: آخرین رقص در قصر
#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲
Part_10
فصل چهارم: برخوردی در راهروهای قصر
An Unexpected Encounter
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
مردی که دنبال دو دوستش می‌گشت
صبح روز بعد، آی‌ان با چهره‌ای کاملاً جدی وارد اتاق بنگ‌چان شد.
ـ چان.
بنگ‌چان که مشغول بستن بندهای لباسش بود، نگاهش کرد.
ـ چیه؟
ـ هیونجین نیست.
ـ می‌دونم.
ـ تو هم نیستی.
ـ من اینجام.
آی‌ان چند لحظه به او خیره شد.
ـ این جواب اصلاً منطقی نبود.
بنگ‌چان لبخند زد.
ـ چی شده؟
آی‌ان دست‌هایش را روی کمرش گذاشت.
ـ هیونجین از صبح رفته بیرون. تو هم گفتی کار داری. من تنها موندم.
ـ خب؟
ـ حوصله‌ام سر رفته.
چان آهی کشید.
ـ برو شهر.
ـ با کی؟
ـ با خودت.
آی‌ان با ناراحتی به او نگاه کرد.
ـ شما دو نفر واقعاً دوستان بی‌رحمی هستید.
بنگ‌چان خندید.
ـ برو دنبال هیونجین. احتمالاً توی بازار پیداش می‌کنی.
آی‌ان شنلش را برداشت.
ـ اگر پیداش کنم، مجبورش می‌کنم برام شیرینی بخره.
ـ موفق باشی.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
در مسیر ولیعهد
در قصر، کیمین همراه چانگبین از تالار اصلی عبور می‌کرد.
چانگبین چند سند در دست داشت.
ـ گزارش شوالیه‌های شمالی آماده‌ست.
کیمین گفت:
ـ بعد از جلسه بررسیش می‌کنم.
چانگبین سر تکان داد.
در همان لحظه، صدایی از انتهای راهرو شنیده شد.
ـ ببخشید!
هر دو برگشتند.
جوانی با موهای قهوه‌ای و چشمان تیره، کمی نفس‌نفس‌زنان مقابلشان ایستاده بود.
آی‌ان.
او با عجله سر خم کرد.
ـ عذر می‌خوام. من دنبال یکی از دوستانم می‌گردم.
کیمین با آرامش پرسید:
ـ دوستت در قصره؟
آی‌ان به اطراف نگاه کرد.
ـ راستش نمی‌دونم.
چانگبین ابرویش را بالا برد.
ـ پس چرا اینجا دنبالش می‌گردی؟
آی‌ان مکث کرد.
ـ چون احتمال می‌دم اینجا باشه.
کیمین لبخند کمرنگی زد.
ـ اسمش چیه؟
ـ هیونجین.
چانگبین نگاهی به ولیعهد انداخت.
ـ کسی به این نام در فهرست مهمانان امروز نیست.
آی‌ان فوراً گفت:
ـ پس احتمالاً اینجا نیست.
چانگبین با تعجب به او نگاه کرد.
ـ همین؟
ـ بله. ممنون از راهنمایی‌تون.
آی‌ان دوباره سر خم کرد.
و آماده‌ی رفتن شد.
اما صدای چانگبین متوقفش کرد.
ـ صبر کنید.
آی‌ان برگشت.
ـ بله؟
چانگبین پرسید:
ـ شما از کجا وارد قصر شدید؟
آی‌ان چند ثانیه سکوت کرد.
ـ از در.
کیمین لبخندش را پنهان کرد.
چانگبین به او خیره شد.
ـ منظورم اینه که چه کسی اجازه‌ی ورود به شما داده؟
آی‌ان با صداقت کامل گفت:
ـ نگهبان.
ـ چرا؟
ـ چون گفتم دنبال دوستم می‌گردم.
چانگبین آهی کشید.
کیمین خندید.
ـ فکر کنم بهتره بهش کمک کنیم.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
نامی که فراموش نمی‌شد
چانگبین آی‌ان را تا حیاط قصر همراهی کرد.
کیمین به جلسه‌ی خود بازگشت.
در مسیر، آی‌ان با کنجکاوی به اطراف نگاه می‌کرد.
ـ اینجا خیلی بزرگه.
چانگبین پاسخ داد:
ـ قصره.
ـ می‌دونم، ولی واقعاً بزرگه.
چانگبین لبخند زد.
ـ شما همیشه این‌قدر حرف می‌زنید؟
آی‌ان نگاهش کرد.
ـ شما همیشه این‌قدر جدی هستید؟
چانگبین برای لحظه‌ای مکث کرد.
سپس خندید.
ـ جواب خوبی بود.
آی‌ان لبخند زد.
ـ اسم شما چیه؟
ـ چانگبین.
ـ من آی‌انم.
چانگبین سر تکان داد.
ـ خوشبختم.
آی‌ان به دروازه‌ی قصر اشاره کرد.
ـ ممنون که کمکم کردید.
ـ امیدوارم دوستت رو پیدا کنی.
آی‌ان چند قدم برداشت.
سپس برگشت.
ـ چانگبین!
ـ بله؟
ـ شما شیرینی دوست دارید؟
چانگبین متعجب شد.
ـ شیرینی؟
ـ آره. چون اگر هیونجین رو پیدا کنم، احتمالاً مجبورش می‌کنم شیرینی بخریم. شاید شما هم دوست داشته باشید.
چانگبین خندید.
ـ شاید.
آی‌ان با رضایت سر تکان داد.
ـ پس تا بعد!
و از دروازه خارج شد.
چانگبین چند لحظه به مسیر رفتن او نگاه کرد.
سپس زیر لب گفت:
ـ چه آدم عجیبی.
اما لبخندش، برخلاف انتظار، باقی ماند.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
بازگشت به قصر
کیمین پس از پایان جلسه به حیاط آمد.
چانگبین هنوز همان‌جا ایستاده بود.
ولیعهد نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ چانگبین.
ـ بله، اعلی‌حضرت؟
ـ چرا لبخند می‌زنی؟
چانگبین فوراً چهره‌اش را جدی کرد.
ـ لبخند نمی‌زنم.
کیمین ابرویش را بالا برد.
ـ مطمئنی؟
ـ کاملاً.
کیمین لبخند زد.
ـ جالبه.
چانگبین به سمت او برگشت.
ـ چیزی شده؟
ـ نه.
کیمین به راه افتاد.
ـ فقط فکر می‌کنم امروز روز جالبی بوده.
چانگبین آرام همراهش حرکت کرد.
و در ذهنش، نامی کوتاه و عجیب تکرار می‌شد.
آی‌ان.
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_60فصل بیست‌وهفت...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۴۰ صبح آخرین روز مدرسه بود.حیاط خلوت‌ت...

رمان هفتمین سایه (ادامه)

ات با چشمای خیس به جیمین نگاه کرد.ـ دیگه نمی‌تونم بهت اعتماد...

P¹¹صبح، جیمین جلوی آینه ایستاده بود و موهاش رو مرتب می‌کرد.ی...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 36چند روز از برگشتن ویولت و هوسوک به...

👑 پارت یازدهم | گفت‌وگویی پشتِ پنجرهصبح روز بعد، قصر آرام‌تر...

⚖️ وکیل من ⚖️پارت ۵ — جلسه‌ی اول دادگاه چند روز بعدصبح زود، ...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

💋فیلیکس و می سان 💋

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط