{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزهای بعد از آزادی بنگچان، مثل یک تابستان کوتاه ولی پررن

روزهای بعد از آزادی بنگچان، مثل یک تابستان کوتاه ولی پررنگ بود. هوا متفاوت به نظر می‌رسید. خیابان‌ها شادتر، صدای سوسوی برگ‌ها معنادارتر، و نور خورشید انگار دیگر فقط بر روی زمین می‌تابید، بلکه درون قلب‌ها هم گرم می‌کرد.

اتیوک و بنگچان تصمیم گرفتند دور از شهر و فراموشی، جایی کوچک و رازآلود در کوه‌های نزدیک جئوجو ، جنوب کره، زندگی جدیدی شروع کنند. یک خانه کوچک چوبی با بام خاکی، دیوارهای شیشه‌ای و یک بالکن که منظره دریاچه‌ای آبی را به خوبی در برابر چشمانشان باز می‌کرد.


بنگچان دیگر مرد سیاه لباس و نگاه خطرناک نبود. دست‌هایی که یک زمان قدرت را در گرفته بودند، حالا چوب‌ها را صاف می‌کردند و گل‌ها را آبیاری می‌نمودند. شب‌ها، وقتی اتیوک گیتار می‌نواخت، او در مقابلش می‌نشست و بدون حرف زدن، فقط گوش می‌داد. انگار که تمام عمرش منتظر این موسیقی بوده.

اتیوک هم دیگر تنها یک خواننده نبود. در کنار موسیقی، تصمیم گرفت در رشته روانشناسی تحصیل کند. می‌خواست به مردمی کمک کند که مثل بنگچان، درونشان شکسته بود ولی هنوز قابل تعمیر.

اما گذشته، همیشه مثل یک سایه، کمی عقب‌سرشان می‌آمد.

یک روز، نامه‌ای قدیمی با نشانی ناشناس در جعبه نامه‌ی خانه‌شان گذاشته شد. درونش یک عکس از زمانی بود که بنگچان هنوز در سازمان "Black Lotus" بود، و یک جمله:

«برگرد... یا ما می‌آییم.»

اتیوک نگاهی به بنگچان کرد. دید دست‌هایش لرزیده است. دید چشمانش دوباره به آن تاریکی‌های قدیم بازگشته.

او فهمید که بعضی اوقات، عشق نمی‌تواند همه چیز را پاک کند. گذشته همیشه فرصتی برای بازگشت دارد.

شب آن روز، اتیوک در کنار بنگچان نشست و گفت:

«اگه بخوای بری، من تو رو نگه نمی‌دارم.»

بنگچان سرش را پایین آورد و گفت:
«من دیگه نمی‌روم. حتی اگر بخوان منو بکشن. من دیگه نمی‌تونم از دستت بدم.»

آن شب، برای اولین بار، بنگچان گفت:

«می‌ترسم.»

اتیوک دستش را گرفت و گفت:
«منم می‌ترسم. ولی دیگه نه تنهاتون.»

🌅 فصل آخر: عشقی که ماند (دوباره)
روز بعد، بنگچان به ساختمان قدیمی "Black Lotus" رفت. این بار نه به عنوان سرکرده، بلکه به عنوان یک گواه.

او تمام اطلاعات داخلی را در اختیار پلیس قرار داد. اسامی، محل‌ها، مدارک. تمام آن چیزی که می‌توانست سازمانی که یک زمان خانواده‌اش بود را نابود کند.

سه ماه بعد، سازمان "Black Lotus" از بین رفت. اعضای کلیدی دستگیر شدند. و بنگچان، این بار طبق یک توافق قضایی، آزادی مشروط گرفت.

🎶 سرانجام
در یک عصر تابستانی، اتیوک و بنگچان دوباره در یک کنسرت خیابانی اجرا کردند. این بار، نه به عنوان یک خواننده و یک مافیا، بلکه دو نفر که با هم از تاریکی بیرون آمده بودند.

هنگامی که آهنگ به پایان رسید، اتیوک گفت:

«این آهنگ برای کسانیه که گذشتشون رو فراموش نکردن... ولی بازم تونستن دوباره دوست بدارن.»

و بنگچان، با لبخندی خفیف، به خودش گفت:

«من دیگه نمی‌دزدمت... ولی اگه قلبم بازم دزدد، مطمئن باش دوباره می‌پرسم کجا هستی.»

پایان
اینم هوش مصنوعی کمکم کرد 😊 خوبه بازم بیزارم
دیدگاه ها (۱)

بشه هاممممممممممماسم اهنگشونو میدونین نمودونم میگین بم

حقتر رر از این 😂البته من اینطوری نیستم

دزدی از قلبشهر سئول شب بود. نور خیابان‌ها بر روی باران کوچکی...

حق تر از ایننن

p31

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 44چند روز از پیدا شدن حقیقت درباره ب...

رقص سایه‌ها | پارت دهم: «بازی با آتش در سکوت»میرا گردنبند را...

Broken Wings پارت دو نیمه اول

...پنج پارتی از جیمین....

✳️ طائب، رئیس سازمان بسیج: ما درخواست آتش‌بس نکردیم؛ او (ترا...

«شب، تمامِ آن حرف‌هایی را که در روز از ترسِ گریه نگفتم، به ز...

when silence became a scream p26

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط