پرش زمانی فردا
پرش زمانی فردا
ویو کوک
آدرس عمارتش و پیدا کردم و الآنم خیلی مسلح دارم میرم عمارتش بلایی به سرش بیارم که هروز به قلط کردن بیوفته که آت منو اذیت کرده نمیدونم چرا یکم حس عذاب وجدان دارم چون همه ی اینا تخصیر منع رسیدیم به عمارت
ویو آت
تو اتاقم بودم که دیدم یه نفر با پا داره میزنه به در فهمیدم لئو عه
ات :خب درو قفل کردی سرم درد گرفت
که یهو در باز شد اون اون جونگکوک بود بدو بدو رفتم سمتش ولی خوردم زمین یادم رفته بود من هنوز زندانیم
کوک: ا..آت چرا بدنت آنقدر زخمه
ات :مهم نیست منو نجات میدی؟
کوک: اره
ویو کوک
تا آت و دیدم به بدنش دقت کردم خیلی سوراخ بود و یه زنجیر خیلی کلفت به پاش وصل بود نمیدونستم میتونم بازش کنم یا نه
کوک :پاتو بیار
پاهاش و آورد جلو به جای کلید دقت کردم خب از اون کلید ها داشتم برای زندانی برده ها
کوک :الان بازش میکنم
ویو آت
زنجیر پامو باز کرد کرد باز شد
ل :پس اومدی آت بیا اینجا
پشت کوک قایم شدم
ل: اگه پیدات کنم میکشمت دختر
که از پشت بادیگارد های کوک گرفتنش
کوک بر سرعت زیاد داشت میرفت من نمیتونستم
ات: ک..کوک من پاهام
که یهو برگشت
کوک :ببخشید آت یادم رفته بود
و برآید استایل بغلم کرد
کوک: میدونی جای میا کجاست؟
ات ا..اره ته باغ عمارت
رفتیم و کوک درو شکست و میا وقتی کوک کو دید خیلی خوشحال شد
میا: جونگکوک
کوک: الان نجاتت میدم میا
میا: مرسی
و بعد زنجیر هارو باز کرد
ات :کوک منو بزار زمین
کوک :مطمئنی؟
ات: اره تو میا رو بگیر بغلت
کوک :باشه
منو گذاشت زمین و میا رو بغل کرد وقتی رفتیم بیرون میا سرشو چسبوند به کوک چون هوا زیادی روشن بود و اونم ۳ سال ندیدتش
کوک :چیزی نیست میا
میا (گریه)
و بعد با کوک رفتیم سمت ماشین
ویو کوک
آدرس عمارتش و پیدا کردم و الآنم خیلی مسلح دارم میرم عمارتش بلایی به سرش بیارم که هروز به قلط کردن بیوفته که آت منو اذیت کرده نمیدونم چرا یکم حس عذاب وجدان دارم چون همه ی اینا تخصیر منع رسیدیم به عمارت
ویو آت
تو اتاقم بودم که دیدم یه نفر با پا داره میزنه به در فهمیدم لئو عه
ات :خب درو قفل کردی سرم درد گرفت
که یهو در باز شد اون اون جونگکوک بود بدو بدو رفتم سمتش ولی خوردم زمین یادم رفته بود من هنوز زندانیم
کوک: ا..آت چرا بدنت آنقدر زخمه
ات :مهم نیست منو نجات میدی؟
کوک: اره
ویو کوک
تا آت و دیدم به بدنش دقت کردم خیلی سوراخ بود و یه زنجیر خیلی کلفت به پاش وصل بود نمیدونستم میتونم بازش کنم یا نه
کوک :پاتو بیار
پاهاش و آورد جلو به جای کلید دقت کردم خب از اون کلید ها داشتم برای زندانی برده ها
کوک :الان بازش میکنم
ویو آت
زنجیر پامو باز کرد کرد باز شد
ل :پس اومدی آت بیا اینجا
پشت کوک قایم شدم
ل: اگه پیدات کنم میکشمت دختر
که از پشت بادیگارد های کوک گرفتنش
کوک بر سرعت زیاد داشت میرفت من نمیتونستم
ات: ک..کوک من پاهام
که یهو برگشت
کوک :ببخشید آت یادم رفته بود
و برآید استایل بغلم کرد
کوک: میدونی جای میا کجاست؟
ات ا..اره ته باغ عمارت
رفتیم و کوک درو شکست و میا وقتی کوک کو دید خیلی خوشحال شد
میا: جونگکوک
کوک: الان نجاتت میدم میا
میا: مرسی
و بعد زنجیر هارو باز کرد
ات :کوک منو بزار زمین
کوک :مطمئنی؟
ات: اره تو میا رو بگیر بغلت
کوک :باشه
منو گذاشت زمین و میا رو بغل کرد وقتی رفتیم بیرون میا سرشو چسبوند به کوک چون هوا زیادی روشن بود و اونم ۳ سال ندیدتش
کوک :چیزی نیست میا
میا (گریه)
و بعد با کوک رفتیم سمت ماشین
- ۳۵.۴k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط