رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
رمان عشق و عاشقی در فرودگاه
Part:30
دیانا،خوب بعد غذا میگم باشه
ارسلان،شاید
دیانا،اره شاید
بعد از ناهار همه جمع شدیم تو اتاق ما
محراب،گند زدی
پانیذ،بده قضیه رو شده
دیانا،اقا وایسا ساکت محراب دلش مهشاد و میخواد میخواد با مهشاد ازدواج کنه این حلقه رو هم داداشم خریده
حلقه رو به محراب دادم که سمت مهشاد گرفت
محراب،حاضری با من ازدواج کنی؟
مهشاد یه لبخندی زد و حلقه رو گرفت
محرابم بلافاصله مهشادو بغل کرد
دیانا،بزن کف قشنگه روووو
یهو چشم افتاد به ساعت که ساعت ۴ بود
ساعت ۵ با سهیل قرار داشتم
دیانا،ایییی وایییی برید بیرون برید بیرون
پانیذ،واااا
دیانا،قرار مهم دارم ساعت ۵ باید اماده شم دخترا بمونید بقیه برید بیرون
ارسلان،من میخوام بخوابم حداقل بزار مهشاد بره تازه با اقا محراب زده توهم
محراب،هویی
دیانا،خوب تو برو بخواب مهشاد قرار نیست فرار کنه که میاد
پسرا که رفتن بیرون با دخترا نشستمو خودمو اماده کردم
مهشاد،واییییی ماه شدییی
پانیذ،فقط لباسو بپوش و برو
دیانا،سانسور کنید لباس بپوشم
پانیذ،ارسلان خوابه بپوش
تینا،دیانا این عطر توعه چه بوی خوبی داره
مدیسا،دیانا جون عطرای برند استفاده میکنن
دیانا،نههههه مال من نیست مال ارسلانه همونیه که واسش از المان اوردم
تینا،اووووو
پانیذ،هم اتاق خوابیشهاااا چرا نخره
دیانا،خفه شیددد سوغاتی خریده بودم گفتم اگه میونمون خوب شد بهش بدم
که خوب شد دادم دیگه
لباسامو کندم و سو.تینمم از تنم در اوردم
یکی دیگه پوشیدم
پانیذ،خداروشکر که شبا با اینا نخوابی وگرنه سه چهار بار
دیانا،خفه میشی پانیذذ
نیکا،سفید برفیه تن بچم
دیانا،قربونش برم نیکا جونم فقط به سفیدی تنم دقت کرد
نیکا،چرا به بعضی جاها هم دقت کرد
مهشاد،کلککک
دیانا،ایشششش بدن ندیده اید یا برا خودتون کوچیکه
مهشاد،خیتتت شدید
دیانا،با شما هم بودما
مهشاد،واااا میخای نشونت بدم
دیانا،نمیخواد
ارسلان،خواب بودم ولی زیر زیرکی دیانا رو نگاه میکردم بدنش خیلی سفیدو لاغر بود دیانا خیلی خوشگل بود ولی حیف که برای یکی دیگس
دیانا،
اماده شده بودم کاملا خیلی شیک شده بودم
مهشاد،بریم برای عروسی
که یکدفعه پانیذ و نیکا و مهشاد،لیلیللیلیللی
دیانا،خفه شید بی ابرو ها خوابیده بیدار شه سگ میشه
ارسلان،ببندین اون دهنتونو دیگه
پانیذ،ای وای
دیانا،اوه اوه ساعت یه رب مونده به پنجه من برم
رفتیم از داخل اتاق بیرون که مهشاد جلو اینه بود
دیانا،احتمالا نمیخوای بری بیرون
مهشاد،او بله
دیانا،سهیل زنگ زد
سهیل،الو خوشگل خانم
پانیذ،بزار رو بلندگو
دیانا،الو سلام جانم
سهیل،سلاممم بیا بریم پایینم
دیانا،دارم میام
سهیل،میبینمت
پانیذ،برو که خوشش بگذره با ۴ ۵تا بچه ملاقاتت کنیمت
Part:30
دیانا،خوب بعد غذا میگم باشه
ارسلان،شاید
دیانا،اره شاید
بعد از ناهار همه جمع شدیم تو اتاق ما
محراب،گند زدی
پانیذ،بده قضیه رو شده
دیانا،اقا وایسا ساکت محراب دلش مهشاد و میخواد میخواد با مهشاد ازدواج کنه این حلقه رو هم داداشم خریده
حلقه رو به محراب دادم که سمت مهشاد گرفت
محراب،حاضری با من ازدواج کنی؟
مهشاد یه لبخندی زد و حلقه رو گرفت
محرابم بلافاصله مهشادو بغل کرد
دیانا،بزن کف قشنگه روووو
یهو چشم افتاد به ساعت که ساعت ۴ بود
ساعت ۵ با سهیل قرار داشتم
دیانا،ایییی وایییی برید بیرون برید بیرون
پانیذ،واااا
دیانا،قرار مهم دارم ساعت ۵ باید اماده شم دخترا بمونید بقیه برید بیرون
ارسلان،من میخوام بخوابم حداقل بزار مهشاد بره تازه با اقا محراب زده توهم
محراب،هویی
دیانا،خوب تو برو بخواب مهشاد قرار نیست فرار کنه که میاد
پسرا که رفتن بیرون با دخترا نشستمو خودمو اماده کردم
مهشاد،واییییی ماه شدییی
پانیذ،فقط لباسو بپوش و برو
دیانا،سانسور کنید لباس بپوشم
پانیذ،ارسلان خوابه بپوش
تینا،دیانا این عطر توعه چه بوی خوبی داره
مدیسا،دیانا جون عطرای برند استفاده میکنن
دیانا،نههههه مال من نیست مال ارسلانه همونیه که واسش از المان اوردم
تینا،اووووو
پانیذ،هم اتاق خوابیشهاااا چرا نخره
دیانا،خفه شیددد سوغاتی خریده بودم گفتم اگه میونمون خوب شد بهش بدم
که خوب شد دادم دیگه
لباسامو کندم و سو.تینمم از تنم در اوردم
یکی دیگه پوشیدم
پانیذ،خداروشکر که شبا با اینا نخوابی وگرنه سه چهار بار
دیانا،خفه میشی پانیذذ
نیکا،سفید برفیه تن بچم
دیانا،قربونش برم نیکا جونم فقط به سفیدی تنم دقت کرد
نیکا،چرا به بعضی جاها هم دقت کرد
مهشاد،کلککک
دیانا،ایشششش بدن ندیده اید یا برا خودتون کوچیکه
مهشاد،خیتتت شدید
دیانا،با شما هم بودما
مهشاد،واااا میخای نشونت بدم
دیانا،نمیخواد
ارسلان،خواب بودم ولی زیر زیرکی دیانا رو نگاه میکردم بدنش خیلی سفیدو لاغر بود دیانا خیلی خوشگل بود ولی حیف که برای یکی دیگس
دیانا،
اماده شده بودم کاملا خیلی شیک شده بودم
مهشاد،بریم برای عروسی
که یکدفعه پانیذ و نیکا و مهشاد،لیلیللیلیللی
دیانا،خفه شید بی ابرو ها خوابیده بیدار شه سگ میشه
ارسلان،ببندین اون دهنتونو دیگه
پانیذ،ای وای
دیانا،اوه اوه ساعت یه رب مونده به پنجه من برم
رفتیم از داخل اتاق بیرون که مهشاد جلو اینه بود
دیانا،احتمالا نمیخوای بری بیرون
مهشاد،او بله
دیانا،سهیل زنگ زد
سهیل،الو خوشگل خانم
پانیذ،بزار رو بلندگو
دیانا،الو سلام جانم
سهیل،سلاممم بیا بریم پایینم
دیانا،دارم میام
سهیل،میبینمت
پانیذ،برو که خوشش بگذره با ۴ ۵تا بچه ملاقاتت کنیمت
- ۷.۸k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط