____[Stirring Ashes]____
تـکـاپـوی خـاکـسـتـر ¹⁶
فلش بک به زمانی که جونگ کوک اسبشو توی جنگل گذاشت و رفت.
حونگکوک ویو:
حرفمو بهش گفتم و ازش دور شدم اما اینقدر نگرانش بودم که اسبم رو براش گذاشتم تا با اون فرار کنه
وقتی به قصر برگشتم سپردم به تهیونگ تا تمام زیر و بم این دختر رو در بیاره
که معلوم شد فرزند نامشروع یه اشراف زاده به اسم الکساندر هست
مادرش خدمتکار بوده و وقتی فوت میکنه الکساندر بل رو پیش خودش برده و مثل یه خدمتکار و آشغال باهاش رفتار کرده.
و درواقع در همون شب هم بل الکساندر رو بیهوش کرده و پولاشو دزدیده
با فهمیدن اینکه چقدر شجاع هست خندم گرفت..
دقیقا همون شبی که با من برخورد کرده بود..
فکر کردن به اینکه یه دختر 14 ساله به تنهایی چه زندگی سختی داشته ناراحتم کرد و به خودم قول دادم که نذارم هیچوقت اذیت بشه
اول از همه پیش صاحبخونهاش رفتم تا اون خونه رو فقط به بل بده( قبل از اینکه بل خونه رو ببینه)
تهیونگ رو میفرستادم پیش رئیس رستورانی که توش کار میکرد تا حقوق بل رو چند برابر کنه
همیشه حواسم از دور بهش بود و بزرگ شدنش رو میدیدم و لذت میبردم
تا اینکه بالاخره اون روز رسید...
و من بل رو به قصر آوردم
اولش که من رو دید وانمود کرد که منو نمیشناسه ولی واضح بود که جاخورده بود
من هم خیلی طبیعی رفتار کردم
تا وقتی که به طرفش رفتم و بوسیدمش
وحشیانه
7 سال منتظر این نرمی لب ها بودم...
(حاجی دیگه یادم رفت بزنم پایان فلش بک و برگشت به حال دیگه خودتون بفهمیددد آدم گشادی هستم)
لایک کنیددددد
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
فلش بک به زمانی که جونگ کوک اسبشو توی جنگل گذاشت و رفت.
حونگکوک ویو:
حرفمو بهش گفتم و ازش دور شدم اما اینقدر نگرانش بودم که اسبم رو براش گذاشتم تا با اون فرار کنه
وقتی به قصر برگشتم سپردم به تهیونگ تا تمام زیر و بم این دختر رو در بیاره
که معلوم شد فرزند نامشروع یه اشراف زاده به اسم الکساندر هست
مادرش خدمتکار بوده و وقتی فوت میکنه الکساندر بل رو پیش خودش برده و مثل یه خدمتکار و آشغال باهاش رفتار کرده.
و درواقع در همون شب هم بل الکساندر رو بیهوش کرده و پولاشو دزدیده
با فهمیدن اینکه چقدر شجاع هست خندم گرفت..
دقیقا همون شبی که با من برخورد کرده بود..
فکر کردن به اینکه یه دختر 14 ساله به تنهایی چه زندگی سختی داشته ناراحتم کرد و به خودم قول دادم که نذارم هیچوقت اذیت بشه
اول از همه پیش صاحبخونهاش رفتم تا اون خونه رو فقط به بل بده( قبل از اینکه بل خونه رو ببینه)
تهیونگ رو میفرستادم پیش رئیس رستورانی که توش کار میکرد تا حقوق بل رو چند برابر کنه
همیشه حواسم از دور بهش بود و بزرگ شدنش رو میدیدم و لذت میبردم
تا اینکه بالاخره اون روز رسید...
و من بل رو به قصر آوردم
اولش که من رو دید وانمود کرد که منو نمیشناسه ولی واضح بود که جاخورده بود
من هم خیلی طبیعی رفتار کردم
تا وقتی که به طرفش رفتم و بوسیدمش
وحشیانه
7 سال منتظر این نرمی لب ها بودم...
(حاجی دیگه یادم رفت بزنم پایان فلش بک و برگشت به حال دیگه خودتون بفهمیددد آدم گشادی هستم)
لایک کنیددددد
#رمان #فیک #تکاپوی_خاکستر #بل #جونگکوک #Stirring_Ashes
- ۴.۳k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط