سکوت 🖤🥀
سکوت 🖤🥀
𓆩 پــارت بیستوچهارم 𓆪 🖤🥀
اسما نفسش بند آمده بود.
ـ «بابا...؟»
مرد از تاریکی بیرون آمد.
اسما با دیدنش خشکش زد.
همان چهرهای که سالها فقط در عکسها دیده بود.
ـ «تو... زندهای.»
پدرش آرام گفت:
ـ «آره دخترم.»
یون یک قدم جلو رفت.
ـ «نزدیکش نشو.»
پدر اسما به یون نگاه کرد.
ـ «هنوز هم ازش محافظت میکنی؟»
یون اخم کرد.
ـ «تو نباید اینجا باشی.»
ـ «برعکس. من دقیقاً باید اینجا باشم.»
اسما با صدایی لرزان پرسید:
ـ «چرا برگشتی؟»
پدرش نگاهش را به او دوخت.
ـ «چون دیگه وقتش رسیده همهچیز رو بدونی.»
نامجون گفت:
ـ «حقیقت دربارهی اون شب؟»
مرد سرش را تکان داد.
ـ «نه فقط اون شب.»
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «حقیقت دربارهی یون.»
اسما به یون نگاه کرد.
ـ «یون؟»
پدرش گفت:
ـ «اون چیزی نیست که فکر میکنی.»
یون با عصبانیت گفت:
ـ «بس کن.»
ـ «تو حق نداری چیزی رو ازش پنهان کنی.»
اسما بین آن دو ایستاد.
ـ «یکی بهم بگه چه خبره!»
پدرش آرام گفت:
ـ «یون پسر من نیست...»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
اسما با ناباوری پرسید:
ـ «چی؟»
پدرش ادامه داد:
ـ «اما برادر توئه.»
اسما یک قدم عقب رفت.
ـ «نه...»
یون چشمهایش را بست.
اسما به او خیره شد.
ـ «یون... این دروغه، مگه نه؟»
یون هیچ جوابی نداد.
و همین سکوت...
بیشتر از هر جوابی درد داشت. 🖤🥀
𓆩 پــارت بیستوچهارم 𓆪 🖤🥀
اسما نفسش بند آمده بود.
ـ «بابا...؟»
مرد از تاریکی بیرون آمد.
اسما با دیدنش خشکش زد.
همان چهرهای که سالها فقط در عکسها دیده بود.
ـ «تو... زندهای.»
پدرش آرام گفت:
ـ «آره دخترم.»
یون یک قدم جلو رفت.
ـ «نزدیکش نشو.»
پدر اسما به یون نگاه کرد.
ـ «هنوز هم ازش محافظت میکنی؟»
یون اخم کرد.
ـ «تو نباید اینجا باشی.»
ـ «برعکس. من دقیقاً باید اینجا باشم.»
اسما با صدایی لرزان پرسید:
ـ «چرا برگشتی؟»
پدرش نگاهش را به او دوخت.
ـ «چون دیگه وقتش رسیده همهچیز رو بدونی.»
نامجون گفت:
ـ «حقیقت دربارهی اون شب؟»
مرد سرش را تکان داد.
ـ «نه فقط اون شب.»
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ «حقیقت دربارهی یون.»
اسما به یون نگاه کرد.
ـ «یون؟»
پدرش گفت:
ـ «اون چیزی نیست که فکر میکنی.»
یون با عصبانیت گفت:
ـ «بس کن.»
ـ «تو حق نداری چیزی رو ازش پنهان کنی.»
اسما بین آن دو ایستاد.
ـ «یکی بهم بگه چه خبره!»
پدرش آرام گفت:
ـ «یون پسر من نیست...»
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
اسما با ناباوری پرسید:
ـ «چی؟»
پدرش ادامه داد:
ـ «اما برادر توئه.»
اسما یک قدم عقب رفت.
ـ «نه...»
یون چشمهایش را بست.
اسما به او خیره شد.
ـ «یون... این دروغه، مگه نه؟»
یون هیچ جوابی نداد.
و همین سکوت...
بیشتر از هر جوابی درد داشت. 🖤🥀
- ۱۰۱
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط