{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P25

P25
فردا ویو انیا
بیدار شدم دیدم ساعت ۵
یاد دیروز افتادم و بغزم گرفت پاشدم رفتم حموم
(تو هر اتاق یه حموم و دست شویی هست)
اومدم بیرون لباس پکشیدم و رفتم جلو اینه که یکم ارایش کنم داشتم مو هامو شونه میکردم او مدم دو دسته کنم که دستم خورد به گردنم و دردم اومد خیلی زیاد ردش هنوز مونده بود که گوشیم زنگ خورد
اندر:سلام ابجی
انیا:سلام چخبر
اندر:امروز بیا خونه دایی قرار بیاد
انیا:باش میام بایی
و قعط کرد و لباس عوض کردو رفت خونه
فورجر ها
انیا:سلام من اومدن
همه:سلام انیا جان
که بعد از انیا یوری اومد تو
یوری:سلام به همگی
انیا:دایی جون
اندر:دایی
و دتایی رفتم یوری رو بقل کردن و نشستن که
یوری:انیا گردنت چی شده (با حالت نگران)
انیا ذهن:(به چوخ فنا رفتم چی بگم چی نگم ها)
خوب دیروز داشتم پیاده روی میکردم که یه گربه دیدم و رفتم نازش کنم که اونم اوفتاد رو و گازم گرفت همین(با لبخند مصنوعی)
یوری:پس که این طور
لوید:دخترم بیشتر موازب باش
انیا:باش
بعد از ساعت یا خوشو بش
انیا: من دیگه برم
یوری:بزار من می رسونمت
انیا:باش دایی جون
تو راه بودن
(پیاده میرفتن)
یوری:کار دانیان بود نه(اشاره به گردن انیا)
انیا:چ..چی..
یوری:می تونی به من بگی من داییتما
انیا:نه دایی گفتم که گربه بود(دروغ)
یوری:باش ولی امشب یه جا ولبشو هست باید بیای(نکته=انیا با یوری تو ساز مان پلیس مخفی کار میکنه و هیچ کس خخبر نداره)
انیا:باش میام
ویو دامیان
با تولگا داشتیم بیرون راه می رفتیم و حرف میزدیم که انیا رو کنار یه مرد دیدم خواستم برم جلو که تولگا دستمو گرفت و گفت:نباید بری
دامیان: چی...چرا
تولگا:بعد از کاری که با بچه کرید فکر میکنه داری تعقیبش میکنی برای این
دامیان:باش

تاشب که.....

بایی
دیدگاه ها (۵)

ادامهکاران:کات(یعنی استپ)اندر،دامیان،لوکاس سریع رفتن پیش انی...

عشقی حقیقی

ادامه ویو دامیان رفتم تو اتاق که انیارو ببینم که دیدم یک مرد...

عشقی حقیقی

آوای شبپارت ۱۷ویو دامیانهاا من اینجا چیکار میکنم ؟ چییی انیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط