{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان=عشق و نفرت

رمان=عشق و نفرت
پارت¹¹
گفتم=کی بهت اجازه داد همچین کاری رو بکنی اون پسر عمه، گفت=دهنتو ببند و ساکت بشین ،گفتم=ولی ،با داد خفه شوش ساکت شدم رفتیم لباس عروسی رو دیدم و یکیشون که یقه دلبری داشت چشم اقا رو گرفته بود گیر داده بود که همین رو میخریم و با حرف خودش همونو خرید بعد رفتیم سمت کفش یه کفش پاشنه بلند نقره ایی با کیف نقره ایش گرفتم و بعد رفتیم سمت ماشین گیر دادم برام بستنی بخره که خرید خونه پیاده کرد و گفت ساعت ۴اماده باش بری ارایشگاه گفتم=باشه خدافز و رفتم خونه لباسارو ریختم اتاق و رو تخت ولو شدم و خوابیدم با صدای جیغ یکی پاشدم بله شارلاتان خانوم اومده فاطی گفت=چه نازه لباستتتتتتتتت ،بعد در جعبه کفش و کیف رو باز کرد بازم داد زد گف=وایی خدا اینا مطمعنی گرون نیستن با کل اینا میشه هیکل منو خریدااااااا ،خندیدم گفتم=زهر مار
،ساعت۳ونیم بود سریع آماده شدم که سپنتا زنگ زد گف بیا دم در و فاطی رم با خودم بردم که لباسارو جابه جا کنه سلام دادم فاطی ام سلام داد در جواب سلام ما عین بز کوهی بی توجه سرشو تکون داد و حرکت کرد وقتی رسید فاطی پیاده شد گفت=عزیزم کی بیام دنبالت ،گفتم=فک کنم کارس ۳ساعتی اینا تموم شه یه ربع ب ۸بیا ،بعد پیاده شدم و رفتیم داخل آرایشگاه ....
وای گردنم خشک شد برای بار ۸ام گفتم=تموم نشد ،ارایشگر گفت=ماشالله عروس چقد غر غروعه ،و با فاطی و دوتا از دخترای اونجا خندیدن بلخره گفت تموم منم عین اسکیت از جام پاشدم تو آینه خودم رو دیدم گفتم=فاطی این کیه ،یهو کل آرایشگاه ترکید از خندشون ،خیلی تغییر کرده بودم صورتم کانتور شده و چشمام لنز داشت اونم لنز سبز روشن گوشیم پیام اومده بود که تموم شد بیا دم در منتظرم سپنتا بود پاشدم و از آرایشگر تشکر کردم و از آرایشگاه اومدم بیرون فاطی ام گف الا میام سپنتا گفت=ببخشید خانوم اونجا یه عروس خانوم ندیدین ،خندم گرفت گفتم=اونو ولش بیا خودم عروست بشم ،با اخم نگاه کرد که یهو فهمید عع اینه بس اسکل گفت=زیادی هم تغییر نکردی همون زشت قبلی ای ، ورفت سوار شد حرصم مثل اتیش دراومده بود فاطی اومد بلخره را افتادیم و از اونجایی که موهام درست نمیشد مومصنوعی برا گذاشتن رسیدیم همه کل زدن مامانم با چشای اشکی نگا کرد تبریک گفت آبجی و مامانشم تبریک گفتن و من نشستم یکم بعد همه موهاشونو بستن تا داماد بیاد تو بازم تا داماد اومد همه کل کشیدن ماشالله نصف دخترا چشمشون به سپنتا بود واویلا اومد منم پاشدم با لبخند مثل خودش بغلش کردم گفتم=سلام عشقم ،سلامی داد و کنارم نشست اروم تو حالت پچ پچی گفتم=قانونم رو
دیدگاه ها (۰)

رمان=عشق و نفرت پارت¹²یادته ،گف=چی ،گفم=همین که با منی کسی د...

رمان=عشق و نفرتپارت¹³عروسی تموم شد و با بوق بوق پشت سرمون اف...

رما=عشق و نفرتپارت¹⁰ن خواهش میکنم الان میمیره ،همین که از زد...

رمان=عشق و نفرتپارت⁹غرق لبخند شده بودم زنگ در خورد گوشیم رو ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:2ویو «سلین»از پله ها اومدم پایین ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part16چشاشو سگی کرد و بهم نگاه کرد بعدم راه ا...

پارت پایانی

⟭𝑓𝑟𝑜𝑚 𝑓𝑟𝑖𝑒𝑛𝑑𝑠ℎ𝑖𝑝 𝑡𝑜𝑜 𝑙𝑜𝑣𝑒 ⟬𝑃𝑎𝑟𝑡 19نویسنده:«اونا شروع کردن به...

(دلداده) رسیدم به خونه یونا از ماشین پیاده شدم و رفتم در زدم...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )

فیک تهیونگ

dark love

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط