P21
P21
F2
(مامان انیا و اندر تو ازمایشگاه مرد بخاطر ازمایش ها مرد و بچه هالوسی،اندر،لوکاس،انیا دوبار دست به کار شدن برای فرار اولی مامان انیا
و اندر زنده بود و خبر دار شد دومی مرده بود)
بچه ها هنوز دور اتیش نشسته بودن
امیل:بیایید داستان ترسناک تعریف کنید😈
همه:باش
بکی:اول من میگم
بکی شروع کرد
بکی:سال ها پیش داخل یک خونه یک خونواده زندگی میکرد
یک مادر یک پدر،پسر،دختر زندگی میکردن .روزی پسر متوجه یک جن تو خونه شد همه افراد خونه جن را میدیدن ولی باید وانمود میکردن که وجود نداره تا بره سره سفره بود که جن دست هاشو گذاشت رو بازی دختره همه فهمیدن ولی نمی تونستن کاری کنن
روز ها میگذشت و جن هنوز تو خونه انها بود که یه روز مادر خانواده جیغ زد همه وقتی رفتن بالا دیدن که جن بالا سره جسد اون مادر وایساده و خون کله زمین را فرا گرفته بود
هنگام تعریف کردن داست بوته ها تکون خرد و باد شدیدی اومد که باعث شد اتیش خاموش شه
انیا:وای خدای من
کلویی:مکث،مکث کجایی؟
دامیان:انیا،انیا؟
انیا:من اینجام!
اندر:همه گی حالشون خوبه
(تاریک بود چشم چشم رو نمی دید)
بچه ها رفتن تو چادر ها که بخوابن(تو چادر تخت های دو نفره بود)
ویو اندر و کلویی
کلویی:می...می..شه..که..چراغ...رو..شن..باشه؟
اندر:برای چی؟
کلویی:خوب...راستش...من...از....تاریکی.....می...ترس..م😔
انور:باش ولی وقتی خوابت برد روشن میکنم
کلویی:باش
یک ساعت بعد(1:25)
کلویی:اندر خوابی؟
اندر:اره خوابم،خواب هفت پادشاه
کلویی:مسخره نکن😠
اندر:باش،حالا چی شده؟
کلویی:بنظرت داستان بکی واقعی بود؟
اندر پا میشه میشینه رو تخت
اندر:معلومه که نه
کلویی:مطمئنی؟
اندر:اره حالا بخواب
که یه ان بارون گرفت و شروع به رد برق زدن کرد
که کلویی سریع پاشد رفت تو بقل اندر(اندر هم از خدا خواسته)
اندر:چی شده؟
کلویی:از رد و برق می ترسم!
اندر:باش
اندر هم کلویی رو بقل کرد و خوابیدن
ویو پیش بکی و امیل
بکی:امیل؟
امیل:بله؟
بکی:تو تابه حال عاشق شدی؟
امیل:اره
بکی:کی!
امیل:میگم ولی،توهم تابه حال عاشق شدی؟
بکی:اره
امیل:کی!
بکی:همزمان بگیم؟
امیل:اره
1..
2..
3..
امیل،بکی:تو
**
F2
(مامان انیا و اندر تو ازمایشگاه مرد بخاطر ازمایش ها مرد و بچه هالوسی،اندر،لوکاس،انیا دوبار دست به کار شدن برای فرار اولی مامان انیا
و اندر زنده بود و خبر دار شد دومی مرده بود)
بچه ها هنوز دور اتیش نشسته بودن
امیل:بیایید داستان ترسناک تعریف کنید😈
همه:باش
بکی:اول من میگم
بکی شروع کرد
بکی:سال ها پیش داخل یک خونه یک خونواده زندگی میکرد
یک مادر یک پدر،پسر،دختر زندگی میکردن .روزی پسر متوجه یک جن تو خونه شد همه افراد خونه جن را میدیدن ولی باید وانمود میکردن که وجود نداره تا بره سره سفره بود که جن دست هاشو گذاشت رو بازی دختره همه فهمیدن ولی نمی تونستن کاری کنن
روز ها میگذشت و جن هنوز تو خونه انها بود که یه روز مادر خانواده جیغ زد همه وقتی رفتن بالا دیدن که جن بالا سره جسد اون مادر وایساده و خون کله زمین را فرا گرفته بود
هنگام تعریف کردن داست بوته ها تکون خرد و باد شدیدی اومد که باعث شد اتیش خاموش شه
انیا:وای خدای من
کلویی:مکث،مکث کجایی؟
دامیان:انیا،انیا؟
انیا:من اینجام!
اندر:همه گی حالشون خوبه
(تاریک بود چشم چشم رو نمی دید)
بچه ها رفتن تو چادر ها که بخوابن(تو چادر تخت های دو نفره بود)
ویو اندر و کلویی
کلویی:می...می..شه..که..چراغ...رو..شن..باشه؟
اندر:برای چی؟
کلویی:خوب...راستش...من...از....تاریکی.....می...ترس..م😔
انور:باش ولی وقتی خوابت برد روشن میکنم
کلویی:باش
یک ساعت بعد(1:25)
کلویی:اندر خوابی؟
اندر:اره خوابم،خواب هفت پادشاه
کلویی:مسخره نکن😠
اندر:باش،حالا چی شده؟
کلویی:بنظرت داستان بکی واقعی بود؟
اندر پا میشه میشینه رو تخت
اندر:معلومه که نه
کلویی:مطمئنی؟
اندر:اره حالا بخواب
که یه ان بارون گرفت و شروع به رد برق زدن کرد
که کلویی سریع پاشد رفت تو بقل اندر(اندر هم از خدا خواسته)
اندر:چی شده؟
کلویی:از رد و برق می ترسم!
اندر:باش
اندر هم کلویی رو بقل کرد و خوابیدن
ویو پیش بکی و امیل
بکی:امیل؟
امیل:بله؟
بکی:تو تابه حال عاشق شدی؟
امیل:اره
بکی:کی!
امیل:میگم ولی،توهم تابه حال عاشق شدی؟
بکی:اره
امیل:کی!
بکی:همزمان بگیم؟
امیل:اره
1..
2..
3..
امیل،بکی:تو
**
- ۲.۶k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط