007-پنهان در مه - پارت ۶۸
...
007-پنهان در مه - پارت ۶۸
...
بکی با هیجان رو به آنیا کرد: «آلما چان! نظرت چیه ماهی کبابی درست کنیم؟»
چشمانِ آنیا از اشتیاق برق زد: «ماهی کبابی؟!»
بکی که از واکنشِ آنیِ آنیا ذوقزده شده بود، با خندهای پرانرژی ادامه داد: «آره! معلما مواد اولیهاش رو بهمون دادن.»
آنیا با همان هیجانِ کودکانهاش به سمتِ سطلِ ماهیها دوید: «وای، عالیه! میخوام حتماً امتحانش کنم... راستش تا حالا هیچوقت این کار رو نکردم!»
بکی لحظهای در جایِ خود خشک شد و با تعجب به او خیره ماند. وقتی آنیا متوجهِ نگاهِ پرسشگرِ او شد، با تعجب پرسید: «چیشده بکی؟ چرا اونطوری نگاهم میکنی؟!»
بکی که انگار از فکری دوردست به زمانِ حال برگشته باشد، ریزریز خندید و زمزمه کرد: «هیچی، فقط... برایِ یک لحظه خیلی شبیه به یکی از دوستهایِ قدیمیام شدی.»
رنگ از چهرهیِ آنیا پرید. او میدانست که رفتارش بیش از حد به «آنیا فورجرِ» شباهت پیدا کرده و همین موضوع ناخودآگاه بکی را به یادِ خودِ قدیمیاش انداخته بود. آنیا با تظاهر به خندهای بیخیال گفت: «هه هه... واقعاً؟ چه جالب...»
بکی که متوجهِ تلاطمِ درونیِ آنیا نشده بود، با جدیتی شیرین ادامه داد: «آره... اون آدمِ فوقالعادهای بود. روزهایی که اون بود، همیشه بهم خوش میگذشت...»
آنیا در سکوت به او خیره شد. بکی، که گویی تازه متوجه شده بود جملهاش ممکن است کمی ناراحتکننده باشد، به سرعت اضافه کرد: «ا... البته منظورم این نیست که با تو بهم خوش نمیگذره! من فقط... دلم برایِ اون خاطرات تنگ شده بود.»
آنیا که از دستپاچگیِ ناگهانیِ بکی خندهاش گرفته بود، با لبخندی مهربان و آرامشبخش گفت: «نگران نباش بکی، من خوشحالم که تو اونموقع اوقاتِ خوبی داشتی!»
در عمقِ نگاهش، اما، افکارِ دیگری میچرخید؛ آنیا به این فکر میکرد که بکی چقدر سعی می کند، مبادا که آنیا نسبت به خود قدیمی اش احساسِ حسادت یا کمبود نکند و همین موضوع باعث خنده اش می شد.
بکی با نگاهی گرم به آنیا خیره شد: «تو خیلی مهربونی، آلما چان.»
او لحظهای مکث کرد و دوباره با همان انرژیِ همیشگیاش دستهایش را به هم کوبید: «خیلی خب، احساسیبازی بسه! بریم سراغِ کارمون.»
آنیا با همان هیجانِ اولیهاش سر تکان داد: «بله، بریم!»
....
دودِ سیاه و غلیظی فضایِ اطرافِ چادرِ کوچکشان را پر کرده بود. بکی با چشمانی که از سوزشِ دود میسوخت و اشک میآمد، سعی داشت ماهی را با یک انبرِ فلزی برگرداند، اما پوستِ ماهی به توریِ داغِ دیگ چسبیده بود.
آنیا و بکی هرچه سعی میکردند، نمیتوانستند ماهی را درست کباب کنند. انگار ماهیها لج کرده بودند؛ یا میسوختند و یا نیمپز و خاکی میشدند. بکی با ناامیدیِ تمام انبر را پرت کرد و گفت: «فکر کنم بهتره به همون کنسروهایِ ایدن قناعت کنیم! این ماهیِ بیچاره دیگه قابل خوردن نیست.»
آنیا که سعی میکرد با یک تکه چوب زغالها را جابهجا کند، فقط موفق شد مشتی خاکستر را به هوا بفرستد که مستقیماً رویِ صورتِ بکی نشست. هردو دختر به ماهیِ سیاه شده و خاکی رویِ زمین نگاه کردند و در سکوت، خستگیِشان را با یک آهِ بلند نشان دادند.
در همین حین، دامیان که وظیفهیِ خودش را در نصبِ چادر تمام کرده بود، با نگاهی به اطراف گفت: «من کارم اینجا تموم شده... میرم ببینم کسی کمک لازم داره یا نه.»
اوین با تعجب به دامیان نگاه کرد: «دامیان ساما، نمیخوای یکم استراحت کنی؟»
دامیان با لحنی خشک جواب داد: «بعد از اینکه کارمون تموم شد استراحت میکنم.»
سپس قدمهایش را تندتر کرد و از آنها دور شد. اویل در حالی که با تردید به رفتنِ دامیان خیره شده بود، زیرِ لب به اوین گفت: «رئیس اخیراً یکم عجیب نشده؟» اوین در حالی که میخِ چادر را محکم میکرد، آهی کشید و گفت: «آره...»
دامیان به سمتِ آنیا و بکی رفت و وقتی فاجعهیِ کبابپزی آنها را دید، مستقیم جلو رفت و گفت: «قبل از اینکه اون ماهیهایِ بیچاره رو حیف کنید، برید کنار.»
آنیا و بکی که تا آن لحظه متوجهِ دامیان نشده بودند، با ترس از جا پریدند و ماهی از دستشان روی زمین افتاد. بکی با اخم به او نگاه کرد و گفت: «هی دامیان! سکته کردیم!!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۶۸
...
بکی با هیجان رو به آنیا کرد: «آلما چان! نظرت چیه ماهی کبابی درست کنیم؟»
چشمانِ آنیا از اشتیاق برق زد: «ماهی کبابی؟!»
بکی که از واکنشِ آنیِ آنیا ذوقزده شده بود، با خندهای پرانرژی ادامه داد: «آره! معلما مواد اولیهاش رو بهمون دادن.»
آنیا با همان هیجانِ کودکانهاش به سمتِ سطلِ ماهیها دوید: «وای، عالیه! میخوام حتماً امتحانش کنم... راستش تا حالا هیچوقت این کار رو نکردم!»
بکی لحظهای در جایِ خود خشک شد و با تعجب به او خیره ماند. وقتی آنیا متوجهِ نگاهِ پرسشگرِ او شد، با تعجب پرسید: «چیشده بکی؟ چرا اونطوری نگاهم میکنی؟!»
بکی که انگار از فکری دوردست به زمانِ حال برگشته باشد، ریزریز خندید و زمزمه کرد: «هیچی، فقط... برایِ یک لحظه خیلی شبیه به یکی از دوستهایِ قدیمیام شدی.»
رنگ از چهرهیِ آنیا پرید. او میدانست که رفتارش بیش از حد به «آنیا فورجرِ» شباهت پیدا کرده و همین موضوع ناخودآگاه بکی را به یادِ خودِ قدیمیاش انداخته بود. آنیا با تظاهر به خندهای بیخیال گفت: «هه هه... واقعاً؟ چه جالب...»
بکی که متوجهِ تلاطمِ درونیِ آنیا نشده بود، با جدیتی شیرین ادامه داد: «آره... اون آدمِ فوقالعادهای بود. روزهایی که اون بود، همیشه بهم خوش میگذشت...»
آنیا در سکوت به او خیره شد. بکی، که گویی تازه متوجه شده بود جملهاش ممکن است کمی ناراحتکننده باشد، به سرعت اضافه کرد: «ا... البته منظورم این نیست که با تو بهم خوش نمیگذره! من فقط... دلم برایِ اون خاطرات تنگ شده بود.»
آنیا که از دستپاچگیِ ناگهانیِ بکی خندهاش گرفته بود، با لبخندی مهربان و آرامشبخش گفت: «نگران نباش بکی، من خوشحالم که تو اونموقع اوقاتِ خوبی داشتی!»
در عمقِ نگاهش، اما، افکارِ دیگری میچرخید؛ آنیا به این فکر میکرد که بکی چقدر سعی می کند، مبادا که آنیا نسبت به خود قدیمی اش احساسِ حسادت یا کمبود نکند و همین موضوع باعث خنده اش می شد.
بکی با نگاهی گرم به آنیا خیره شد: «تو خیلی مهربونی، آلما چان.»
او لحظهای مکث کرد و دوباره با همان انرژیِ همیشگیاش دستهایش را به هم کوبید: «خیلی خب، احساسیبازی بسه! بریم سراغِ کارمون.»
آنیا با همان هیجانِ اولیهاش سر تکان داد: «بله، بریم!»
....
دودِ سیاه و غلیظی فضایِ اطرافِ چادرِ کوچکشان را پر کرده بود. بکی با چشمانی که از سوزشِ دود میسوخت و اشک میآمد، سعی داشت ماهی را با یک انبرِ فلزی برگرداند، اما پوستِ ماهی به توریِ داغِ دیگ چسبیده بود.
آنیا و بکی هرچه سعی میکردند، نمیتوانستند ماهی را درست کباب کنند. انگار ماهیها لج کرده بودند؛ یا میسوختند و یا نیمپز و خاکی میشدند. بکی با ناامیدیِ تمام انبر را پرت کرد و گفت: «فکر کنم بهتره به همون کنسروهایِ ایدن قناعت کنیم! این ماهیِ بیچاره دیگه قابل خوردن نیست.»
آنیا که سعی میکرد با یک تکه چوب زغالها را جابهجا کند، فقط موفق شد مشتی خاکستر را به هوا بفرستد که مستقیماً رویِ صورتِ بکی نشست. هردو دختر به ماهیِ سیاه شده و خاکی رویِ زمین نگاه کردند و در سکوت، خستگیِشان را با یک آهِ بلند نشان دادند.
در همین حین، دامیان که وظیفهیِ خودش را در نصبِ چادر تمام کرده بود، با نگاهی به اطراف گفت: «من کارم اینجا تموم شده... میرم ببینم کسی کمک لازم داره یا نه.»
اوین با تعجب به دامیان نگاه کرد: «دامیان ساما، نمیخوای یکم استراحت کنی؟»
دامیان با لحنی خشک جواب داد: «بعد از اینکه کارمون تموم شد استراحت میکنم.»
سپس قدمهایش را تندتر کرد و از آنها دور شد. اویل در حالی که با تردید به رفتنِ دامیان خیره شده بود، زیرِ لب به اوین گفت: «رئیس اخیراً یکم عجیب نشده؟» اوین در حالی که میخِ چادر را محکم میکرد، آهی کشید و گفت: «آره...»
دامیان به سمتِ آنیا و بکی رفت و وقتی فاجعهیِ کبابپزی آنها را دید، مستقیم جلو رفت و گفت: «قبل از اینکه اون ماهیهایِ بیچاره رو حیف کنید، برید کنار.»
آنیا و بکی که تا آن لحظه متوجهِ دامیان نشده بودند، با ترس از جا پریدند و ماهی از دستشان روی زمین افتاد. بکی با اخم به او نگاه کرد و گفت: «هی دامیان! سکته کردیم!!»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۱۳.۳k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط