{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{سناریوی شماره ۸ }

{سناریوی شماره ۸ }
|| پارت اضافی³ ||
  نام سناریوی:
《 قلبی از سنگ 》
  [داستان آشنایی]

ویس باکوگو
*اندر زهن*

چرا همه جا خونی ولی ... ولی من دردی ندارم ؟؟
حتما...حتما دارم میمیرم ... وای چه احساسی خوبیه
(یک دقیقه بعد)
احساس میکنم یه چیزی روم افتاده ؟!
نه اصلا انگار خون من نیست آه

[از مردن ناامید میشه و سرش رو بلند میکنه و می‌بینه که ‌...]

[می‌بینه که یکی روش افتاده و اون خنجر توی بدن اون فرو رفته]

باکوگو(😳 با صدایی لرزان):
ای...این همون پسره مو سبز نیست که توی بازار بود و براش غذا خریدیم ؟ اینجا چه کار می‌کردی؟ ؟؟ چرا منو مثلا نجات دادی احمق ؟؟؟ (سرش را تکان میدهد)
این مزخرفات رو ول کن این نفله داره میمیرههههه

(کاتسوکی در حالی که میدوریا را در آغوش گرفت و به سمت بیمارستان می‌ رود)

----

کاتسوکی ایزوکو را به بیمارستان برد

دکتر : (در حالی که دکمه های پیراهن میدوریارا بار میکرد زخم ها و کبودی های روی بدن میدوریا چشم او را گرفت (اثر آزمایش ها) گفت) : این پسر ... چرا انقدر زخمی ؟
کاتسوکی:  ساکت شوووو فقط حالش رو خوب کن 💢

دکتر ایزوکو رو به اتاق عمل میبره و بعد از ۱۵ دقیقه طاقت فرسا دکتر از اتاق عمل اومد بیرون کاتسوکی با چشمانی برای اولین بار پر از استرس و نگرانی به سمت دکتر می‌رود

کاتسوکی: چی شد ؟!

دکتر لبخند نرمی میزند و می‌گوید : نگران نباش حالش خوبه زخمش هم بخیه زدیم و روی بدنش کلی زخم دیگه هم بود اونا هم پانسمان کردیم (آهی سر داد) آروم باش توی اتاق ۴‌‌۰‌۵ خوابه

کاتسوکی بعد از ۳ سال برای اولین با برای کسی نگران شد و با شنیدن خبر سالم بودنش خوشحال خوشحال شد

کاتسوکی: مم...ممنون  (بی درنگ به سمت اتاق ایزوکو دوید)

در را باز کرد ولی ایزوکو در خوابی عمیق بود و بیهوش ...

کاتسوکی آهی سر داد و صندلی ای برداشت و کنار تخت ایزوکو نشست
.
.
.
.
.
.
.
.
کاتسوکی آهی سر داد و صندلی ای برداشت و کنار تخت ایزوکو نشست
کاتسوکی زمزمه میکرد : آه احمق... چرا خودت رو به خطر انداختی ... چرا خودت رو انداختی جلوی من ؟؟؟
منی که اصلا نمیشناسی ؟؟؟

----

صدای خفیفی به گوش می‌رسید

*چون اولین ... کسی بودی که ... بهم کمک کرد*

کاتسوکی که با اون صدا به خودش آمده به او خیره میشود در حالی که ایزوکو به هوش آمده و یکی از چشمانش باز و دیگری نیمه باز بود

کاتسوکی از صندلی بلند می‌شود کاملا جدی می‌گوید

کاتسوکی :چرا خودت رو انداختی جلوی من؟  ها ؟

ایزوکو: (با صدایی خفیف): گفتم که (سلفه میکند) چون کمکم کردب کمکت کردم !

کاتسوکی:  تچ ...تو ...تو خیلی احمقی ... بدنت چقدر زخمی؟ .... (دوباره روی صندلی نشست و پاش رو روی پاش گذاشت و دست به سینه شد و چشم هایش را بست و ادامه داد) هه حتما به بقیه کمک کردی ها ؟ ت

ایزوکو( کمی سکوت میکنه و بعد گفت ):
ن..نه اینا یه چیز دیگس

کاتسوکی که حس کنجکاوی اش گل کرده بود و برایش جالب بود(یکی از چشم هایش را باز کرد) و پرسید : چی ؟

ایزوکو احساس می‌کند نباید هیچ چیز جز حقیقت بگوید آب دهانش را قورت میدهد و کمی سکوت می‌کند و بعد از این سکوت مرگ بار گفت : عا ... جای ...جای آزمایشات یا‌ ... تنبیه
(کلمه تنبیه رو با بغزی سنگین میگوید بغزی که انگار هزاران سال قدمت دارد)

کاتسوکی از دو چشمش را باز می‌کند چشمانش گرد شده از تعجب و بعد گفت:  مگه مگه کجا زندگی میکردی پدر و مادرت چی ؟

ایزوکو که انگار هیچ راهی جز گفتن حقیقت نداشت سرش را به پایین انداخت گویا نا خدا گاه به پرسش های کاتسوکی جواب میدهد ، گفت: 
خب من پدر و مادر ندارم ... توی یه آزمایشگاه بزرگ شدم اونجا درس میخوندم و آزمایش ها شون رو هم روی من انجام میدادن خب ... اونجا من تا دکترای حساب و کتاب درس خودم (ریاضی خودمون) و از علوم هم سر در میارم

(میدوریا ناگهان چشمانش گشاد می‌شود و رنگ از صورتش می‌پرد گویا چیزی را گفته که حکم مرگش را دارد و هرگز نباید به زبان میاورد )
دیدگاه ها (۱۸)

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

رمان یک نیمکت فاصله

دید پنهان انفجار اشکار

پارت۶(در عمق نگاه تو)چندی بعد ایزوکو آرام چشمانش را باز کرد،...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

خون و عشق پارت ۱۲🥹❤️حدود نیم ساعت گذشتهان هنوز روی همون صندل...

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟏...-:"ولی آخه آسمون ...

اوی خداااااا😭😭🎀بنظرم اوچاکو بچم توی مای هیرو پتانسیل اینو دا...

شجاعت در سایه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط