شجاعت در سایه
پارت ۲
در یک روز عادی مثل همیشه ایزوکو گوشه ای نشسته بود و فکر میکرد که رشته افکارش با صدایی خشک مردی پاره شد.
هوی بچه ماموریت داری
ماموریتت ...............
(یچیزی تصور کنید که به یو ای مربوط باشه آخه ایده ای ندارم ماموریت چی باشه)
ایزوکو آرام نگاه کرد و سرش را به نشانه تائید تکان داد و مجبور به رفتن کرد.
او با قدم های آرامش به ساختمانی بزرگ رسید
جایی که در کودکی آرزوی آنجا درس خواندن را داشت، آن مدرسه یو ای نام داشت مدرسه ای برای تربیت قهرمانان آینده.
ایزوکو آرزوی وارد شدن به آنجا بعنوان یک دانش آموز را داشت و اصلا فکرشم نمیکرد اکنون به صورت مخفیانه به آنجا رفته است.
در طول ماموریت دستگیر شد.
اتاق بازجویی...
تسوکاچی مسئول بازجویی از ایزوکو شروع به سوالاتی کرد ولی جوابی نگرفت.
کمی به ایزوکو نگاه کرد و بعد خواست برایش یک دفتر و مداد بیاورند.
و بعد به آرامی گفت: فکر کنم نمیتونی حرف بزنی پس نظرت چیه بنویسی و منظورت رو برسونی؟
ایزوکو سرش را به نشانه موفقت تکان داد و بعد شروع به نوشتن کرد.
او نوشت:
اسم من میدوریا ایزوکو هست. من بخاطر کوسه یک فرد نمیتوانم حرف بزنم و دیگر نمیتوانم چیزی بگویم چون اگر چیزی راجب کسی که ارباب مان است بگویم کشته میشوم.
تسوکاچی به ایزوکو نگاه کرد، ایزوکو هیچ دروغی نگفته بود.
تسوکاچی فقط لبخندی زد و گفت: همینجا بشین.
و بعد از اتاق خارج شد.
ایزوکو بعد از بسته شدن در چشمانش را بست و تصور کرد که اگر بفهمند ایزوکو دستگیر شده است چه بلایی سر او می آورند.
روز بعد...
کلاس اول ای مثل همیشه پر سر و صدا بود.
همه داشتند با دوستانشان حرف میزدند.
تمام این سر و صداها با صدای باز شدن در قطع شد.
آیزاوا معلم این کلاس وارد کلاس شد و بدون مقدمه گفت: همگی گوش کنید.
ما امروز یک دانش آموز جدید داریم.
بیا تو.
در دوباره باز شد و دخترک سبز مو وارد شد.
همه به او خیره شدند، ولی از بین این نگاه ها واکنش یکی عجیب بود.
واکنش باگوکو کاتسوکی دوست دوران بچگی ایزوکو فقط تعجب بسیار بود.
او بعد از مدتی دیگر از ایزوکو خبر نداشت ولی حالا دقیقا ایزوکو رو به روی او بود.
با تعجب به او خیره شد ولی سخنی نگفت.
پشت سر ایزوکو مدیر مدرسه وارد شد.
نامش ....... (اسمش یادم رفته تو کامنتا بگید چی بود اسمش)
بود وارد شد.
مدیر به آرامی گفت: این دختر دانش آموز جدید این کلاس هست اسمش میدوریا ایزوکو هست.
ایزوکو به نگاه های بچه ها نگاه میکرد که چهره ای آشنا دید و .......
پایان پارت دو
چطور بود؟
فکر میکنین ایزوکو چه واکنشی نشون میده به دیدن باکوگو؟
منتظر لایک و کامنت هاتونم
در یک روز عادی مثل همیشه ایزوکو گوشه ای نشسته بود و فکر میکرد که رشته افکارش با صدایی خشک مردی پاره شد.
هوی بچه ماموریت داری
ماموریتت ...............
(یچیزی تصور کنید که به یو ای مربوط باشه آخه ایده ای ندارم ماموریت چی باشه)
ایزوکو آرام نگاه کرد و سرش را به نشانه تائید تکان داد و مجبور به رفتن کرد.
او با قدم های آرامش به ساختمانی بزرگ رسید
جایی که در کودکی آرزوی آنجا درس خواندن را داشت، آن مدرسه یو ای نام داشت مدرسه ای برای تربیت قهرمانان آینده.
ایزوکو آرزوی وارد شدن به آنجا بعنوان یک دانش آموز را داشت و اصلا فکرشم نمیکرد اکنون به صورت مخفیانه به آنجا رفته است.
در طول ماموریت دستگیر شد.
اتاق بازجویی...
تسوکاچی مسئول بازجویی از ایزوکو شروع به سوالاتی کرد ولی جوابی نگرفت.
کمی به ایزوکو نگاه کرد و بعد خواست برایش یک دفتر و مداد بیاورند.
و بعد به آرامی گفت: فکر کنم نمیتونی حرف بزنی پس نظرت چیه بنویسی و منظورت رو برسونی؟
ایزوکو سرش را به نشانه موفقت تکان داد و بعد شروع به نوشتن کرد.
او نوشت:
اسم من میدوریا ایزوکو هست. من بخاطر کوسه یک فرد نمیتوانم حرف بزنم و دیگر نمیتوانم چیزی بگویم چون اگر چیزی راجب کسی که ارباب مان است بگویم کشته میشوم.
تسوکاچی به ایزوکو نگاه کرد، ایزوکو هیچ دروغی نگفته بود.
تسوکاچی فقط لبخندی زد و گفت: همینجا بشین.
و بعد از اتاق خارج شد.
ایزوکو بعد از بسته شدن در چشمانش را بست و تصور کرد که اگر بفهمند ایزوکو دستگیر شده است چه بلایی سر او می آورند.
روز بعد...
کلاس اول ای مثل همیشه پر سر و صدا بود.
همه داشتند با دوستانشان حرف میزدند.
تمام این سر و صداها با صدای باز شدن در قطع شد.
آیزاوا معلم این کلاس وارد کلاس شد و بدون مقدمه گفت: همگی گوش کنید.
ما امروز یک دانش آموز جدید داریم.
بیا تو.
در دوباره باز شد و دخترک سبز مو وارد شد.
همه به او خیره شدند، ولی از بین این نگاه ها واکنش یکی عجیب بود.
واکنش باگوکو کاتسوکی دوست دوران بچگی ایزوکو فقط تعجب بسیار بود.
او بعد از مدتی دیگر از ایزوکو خبر نداشت ولی حالا دقیقا ایزوکو رو به روی او بود.
با تعجب به او خیره شد ولی سخنی نگفت.
پشت سر ایزوکو مدیر مدرسه وارد شد.
نامش ....... (اسمش یادم رفته تو کامنتا بگید چی بود اسمش)
بود وارد شد.
مدیر به آرامی گفت: این دختر دانش آموز جدید این کلاس هست اسمش میدوریا ایزوکو هست.
ایزوکو به نگاه های بچه ها نگاه میکرد که چهره ای آشنا دید و .......
پایان پارت دو
چطور بود؟
فکر میکنین ایزوکو چه واکنشی نشون میده به دیدن باکوگو؟
منتظر لایک و کامنت هاتونم
- ۵.۱k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط