**پارت هشتم: شلیکِ مالکیت**
**پارت هشتم: شلیکِ مالکیت**
عمارت غرق در صدای موسیقی و خندههایِ کثیف بود. لیها، در لباسِ کوتاه و سفیدِ اکلیلیاش که زیرِ نورِ چلچراغها میدرخشید، کاملاً متمایز بود. گوشهای ایستاده بود و با نگاهی غرق در فکر، به عکسِ ۲ در ۳ جونگکوک که در دستش بود، خیره شده بود.
ناگهان، یکی از مافیاهایِ مست و بیپروا، عکس را از دستش قاپید و با خندهای ناهنجار گفت: «ببین چی داریم اینجا...»
لیها، بدونِ ذرهای ترس، بلند شد و با لحنی سرد گفت: «اونو پس بده.»
مرد پوزخندی زد و عکس را بالا گرفت: «بیا بگیرش!»
لیها به سمت مرد رفت. وقتی مرد دستش را دراز کرد تا با وقاحت دورِ کمرِ لیها حلقه کند، لیها مثلِ یک گربهیِ وحشی، با یک چرخشِ سریع و ماهرانه از دستش فرار کرد. صدایِ خندهیِ بقیهیِ مافیاها بلند شد، اما نه برایِ لیها؛ بلکه برایِ تحقیرِ مردی که تیرش به سنگ خورده بود.
لیها اما آرام ننشست. با یک حرکتِ ناگهانی، دستِ مرد را گرفت و با یک پیچشِ خشن، آن را تاب داد. فریادِ مرد از درد در فضایِ سالن پیچید. لیها عکس را از دستش بیرون کشید و با بیتفاوتی از او فاصله گرفت.
در طبقه دوم، جونگکوک از پشتِ نردهها تماشا میکرد. پوزخندی بر لب داشت که بیشتر شبیه به لذت بردن از غرورِ لیها بود. اما پدرخوانده که کنارش بود، با دیدنِ نافرمانیِ لیها، با یک اشارهیِ کوچک به افرادش، دستورِ حمله داد.
در کسری از ثانیه، صدایِ شلیکِ تیری در سالن پیچید. گلوله، درست کنارِ پایِ لیها به زمینِ سنگی برخورد کرد و گرد و خاک بلند شد. همه در جایشان میخکوب شدند. پدرخوانده با تعجب به جونگکوک خیره شد. جونگکوک، با خونسردیِ تمام، اسلحه را در جیبش گذاشت، یکی از ابروهایش را بالا انداخت و لبخندی کج زد؛ لبخندی که یعنی: *«جرئت دارید نزدیکش بشید.»*
او به آرامی از پلهها پایین آمد. سکوت سنگینی حاکم بود. وقتی به لیها رسید، از پشت به او چسبید، دستش را رویِ کمرِ لیها گذاشت و با صدایی که تمامِ سالن را پر کرد، خطاب به بقیه گفت:
— «اومدین از مهمونی لذت ببرین، نه از لیها. بشینین!»
مافیاها با اخم و خشمِ فروخورده، ناچار روی صندلیهایشان نشستند. جونگکوک، با دستش ضربهای آرام به کمرِ لیها زد و او را به سمتِ میزِ VIP هدایت کرد. لیها بدونِ حرف، رویِ صندلیِ اصلی نشست و جونگکوک کنارش جای گرفت، در حالی که دستِ سنگین و مالکِ او، دورِ کمرِ باریکِ لیها حلقه شده بود.
عمارت غرق در صدای موسیقی و خندههایِ کثیف بود. لیها، در لباسِ کوتاه و سفیدِ اکلیلیاش که زیرِ نورِ چلچراغها میدرخشید، کاملاً متمایز بود. گوشهای ایستاده بود و با نگاهی غرق در فکر، به عکسِ ۲ در ۳ جونگکوک که در دستش بود، خیره شده بود.
ناگهان، یکی از مافیاهایِ مست و بیپروا، عکس را از دستش قاپید و با خندهای ناهنجار گفت: «ببین چی داریم اینجا...»
لیها، بدونِ ذرهای ترس، بلند شد و با لحنی سرد گفت: «اونو پس بده.»
مرد پوزخندی زد و عکس را بالا گرفت: «بیا بگیرش!»
لیها به سمت مرد رفت. وقتی مرد دستش را دراز کرد تا با وقاحت دورِ کمرِ لیها حلقه کند، لیها مثلِ یک گربهیِ وحشی، با یک چرخشِ سریع و ماهرانه از دستش فرار کرد. صدایِ خندهیِ بقیهیِ مافیاها بلند شد، اما نه برایِ لیها؛ بلکه برایِ تحقیرِ مردی که تیرش به سنگ خورده بود.
لیها اما آرام ننشست. با یک حرکتِ ناگهانی، دستِ مرد را گرفت و با یک پیچشِ خشن، آن را تاب داد. فریادِ مرد از درد در فضایِ سالن پیچید. لیها عکس را از دستش بیرون کشید و با بیتفاوتی از او فاصله گرفت.
در طبقه دوم، جونگکوک از پشتِ نردهها تماشا میکرد. پوزخندی بر لب داشت که بیشتر شبیه به لذت بردن از غرورِ لیها بود. اما پدرخوانده که کنارش بود، با دیدنِ نافرمانیِ لیها، با یک اشارهیِ کوچک به افرادش، دستورِ حمله داد.
در کسری از ثانیه، صدایِ شلیکِ تیری در سالن پیچید. گلوله، درست کنارِ پایِ لیها به زمینِ سنگی برخورد کرد و گرد و خاک بلند شد. همه در جایشان میخکوب شدند. پدرخوانده با تعجب به جونگکوک خیره شد. جونگکوک، با خونسردیِ تمام، اسلحه را در جیبش گذاشت، یکی از ابروهایش را بالا انداخت و لبخندی کج زد؛ لبخندی که یعنی: *«جرئت دارید نزدیکش بشید.»*
او به آرامی از پلهها پایین آمد. سکوت سنگینی حاکم بود. وقتی به لیها رسید، از پشت به او چسبید، دستش را رویِ کمرِ لیها گذاشت و با صدایی که تمامِ سالن را پر کرد، خطاب به بقیه گفت:
— «اومدین از مهمونی لذت ببرین، نه از لیها. بشینین!»
مافیاها با اخم و خشمِ فروخورده، ناچار روی صندلیهایشان نشستند. جونگکوک، با دستش ضربهای آرام به کمرِ لیها زد و او را به سمتِ میزِ VIP هدایت کرد. لیها بدونِ حرف، رویِ صندلیِ اصلی نشست و جونگکوک کنارش جای گرفت، در حالی که دستِ سنگین و مالکِ او، دورِ کمرِ باریکِ لیها حلقه شده بود.
- ۸۱۶
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط