🖤 OBSESSION | وسواس

🖤 OBSESSION | وسواس

پارت دوم: زنی که نباید آنجا می‌بود

ساعت ۱۰ شب، هتل آستور.

جونگ‌کوک با کت‌وشلوار مشکی وارد سالن حراج شد؛ جایی پر از ثروتمندانی که نمی‌دانستند چند قدمی‌شان خطرناک‌ترین مرد شهر ایستاده است.

اما نگاهش روی تابلوها نماند.

روی الارا متوقف شد.

لباس مشکی بلند، موهای مرتب و لبخندی که انگار از قبل می‌دانست او می‌آید.

جونگ‌کوک کنارش ایستاد.

— همیشه این‌قدر مطمئنی که مردم طبق خواسته‌ت رفتار می‌کنن؟

الارا جرعه‌ای از نوشیدنی‌اش نوشید.

— نه. فقط درباره‌ی مردهایی که از شنیدن «نه» متنفرن.

جونگ‌کوک کمی نزدیک‌تر شد.

— مراقب باش، الارا. من به چیزهایی که می‌خوام، عادت دارم.

الارا سرش را به سمت او چرخاند.

— پس امشب شب سختیه. چون چیزی که من می‌خوام، مال تو نیست.

نگاه جونگ‌کوک برای لحظه‌ای روی صورتش ماند. بعد لبخند زد؛ این بار نه از سر تمسخر، بلکه از علاقه‌ای که خودش هم از آن خوشش نمی‌آمد.

صدای مجری در سالن پیچید:

— و حالا، اثر ویژه‌ی امشب...

نورها روی تابلویی قدیمی افتادند.

الارا ناگهان ساکت شد.

جونگ‌کوک تغییر چهره‌اش را دید.

— چیه؟ بالاخره یه چیزی پیدا شد که می‌ترسونتت؟

الارا بی‌آنکه نگاهش کند، زمزمه کرد:

— اون تابلو نباید اینجا باشه.

پیش از آنکه جونگ‌کوک چیزی بپرسد، تلفنش لرزید.

پیامی از یکی از افرادش:

«رئیس، سه نفر مسلح وارد ساختمان شدن. هدفشون شما نیستین.»

جونگ‌کوک نگاهش را بالا آورد و به الارا خیره شد.

— پس هدفشون کیه؟

الارا به مردی در انتهای سالن نگاه کرد؛ مردی که از لحظه‌ی ورود، چشم از او برنداشته بود.

لب‌هایش به‌سختی تکان خوردند.

— من.

صدای شلیک، موسیقی را برید.

جونگ‌کوک مچ الارا را گرفت و او را پشت ستون کشید. گلوله به دیوار درست بالای سرشان خورد.

الارا دستش را از دست او بیرون کشید.

— به من دست نزن.

جونگ‌کوک با چشمانی سرد نگاهش کرد.

— با کمال میل. فقط وقتی گلوله‌ها تموم شدن، بهم بگو چطور قراره زنده از اینجا بیرون بری.

بعد اسلحه‌اش را بیرون کشید و از پشت ستون بیرون رفت.

اما درست پیش از آنکه شلیک کند، مرد انتهای سالن فریاد زد:

— جونگ‌کوک! اگه می‌خوای بفهمی این دختر واقعاً کیه، بذار امشب با من بیاد!

جونگ‌کوک ایستاد.

الارا رنگش پریده بود.

و برای اولین بار، جونگ‌کوک فهمید که شاید خطرناک‌ترین بخش این معامله، همان زنی باشد که روبه‌رویش ایستاده است. 🖤


حمایتتتت
دیدگاه ها (۲)

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۳۱ | «حقیقتی که باید گفته م...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۳: صد...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

In the Embrace of DarknessPART 2صبح روز بعد...جونگ‌کوک جلوی ...

### A Shadow Named You### سایه‌ای به نام تو### P.13(روایت از...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت آخرنیمه‌شب بود و جونگ‌کوک هنوز به...

Heir of Light and Darknesspart : 16جونگ‌کوک تمام شب رو بیدار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط