End of happiness پارت(۱۱)
…
+هیونجینی
-اوه جیا..
+مامانم اون عروسکه رو واسم نخرید..
-من تازه از بابام پول تو جیبی گرفتم..عروسکه چنده؟
+۱۵ وون..
-من ۱۰ وون دارم..
+منم ۵ وون تو خوکم دارم..
-خب پس بیا بخریمش..
+پولتو میدی به من؟
،،،_____،،،______،،،______،،،
اینجا بود که اذرخش های ذوق توی چشمان دخترک روشن شد..
خانواده های هردوی انها..وضع مالی خوبی نداشتن..
دخترک هر بار و هربار عاشق چیز های تازه ای میشد..
تقصیری نداشت..اون راجب همه چیز کنجکاو بود..
به اون ربطی نداشت که چرخ روزگار به نفع اونها نمیچرخید..
اما..اون بی خبر بود از اینکه اون پسر بچه ی ۹ ساله پول تو جیبی هاشو بهش نمیداد…
بلکه پولیو بهش میداد که از راه هرروز کار کردن و جون کردن تو خیابون بدست میاورد..
از هرطریقی که میتونست دنبال پول بود..
پنهانی کاهوهای باغچه ی بابابزرگشو میدزدید و توی بازار میفروخت..
گندم های عموشو میزدید میبرید توی قنادی ها با نصف قیمت میفروخت..
چرا؟
فقط و فقط واسه اینکه بتونه برق اون چشمارو هنگام امتحان کردن خوراکی ها و دیدن عروسکای جدید ببینه..
داستان اونا..یه داستان عاشقانه ی آبکی نبود..
بلکه حاصل سال ها دوستی عمیق اوناس..
وابستگی اونا..
مثل نوجوونای الان نیست که بعد دو روز ادعای عشق میکنن..
حتی اگه عشقیم نباشه..
زندگیشونو باهم گذروندن..
حتی یبارم زندگی رو بدون هم تصور نکردن..
حتی حالا هم مدت ها بود از هم فاصله گرفته بودن..
پنهانی از حال هم خبر میگرفتن..
جونگین مثل یه جاسوس واسه هیونجین عمل میکرد..
هروقت دلتنگی یقه ی پسرک و محکم میچسبید به دوست کوچیک ترش پیام میداد تا سراغی از محبوبش بگیره..
جونگینم با درک اوضاع نونا و هیونگش..به جفتشون کمک میکرد..
مکالمه ی چند وقت پیششون>>>
پیام: ^=جونگین. ^_هیونجین
^=هیونگ..باورت نمیشه چی پیدا کردم..
^_چی؟
^=یه صندوقچه که پر از اسباب بازیا و عروسکای نونا توشه..درواقع من پیداش نکردما..گم شده بود..یادمه نونا یه روز کامل گریه کردو دو هفته دنبالش گشت..پس زنگ زده بودم مامانبزرگ اما اونم گفت ندیدتشون..اما امروز زنگ زد گفت پیداشون کرده..
^_اگه بفهمه خوشحال میشه..
^=اره میخوام واسه تولدش بدمش..
^_اون عروسک خرسی کوچیکه هم هست؟
^=اره..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
_جونگینا گریه نکن…
=هیونگ تو خودت چشات قرمزه نمیتونی راجب این نظر بدی..
_خوب میشه..نمیتونه رهامون کنه..
=هیونگ مسکن داری؟
_واسه چی؟
=سرم داره منفجر میشه..
_بزار برم واست یدونه بگیرم..
•شما همراه های خانم یانگ هستین؟
_=بله
•من دکتر ایشون هستم..ایشون یه حمله ی قلبی شدید داشتن..
میتونه به خاطر استرس شدید باشه..یا فشار زیاد..
البته دلیل تشدیدش این بوده که سرماخوردگی هم داشته..
سرماخوردگی که چی بگم..دلیل اونم ضعف جسمانیه..
سیستم ایمنی بدنش خیلی خیلی ضعیفه..
_حالش الان؟
•هنوز بیهوشه ولی به هوش میاد..رسیدگی خیلی زیاد میخواد..یه مدت هیچ استرسی نباید داشته باشه..تاکید میکنم..نه فشار نه استرس..هیچ استرسی!
احتمال حمله ی قلبی دوباره وجود داره..پنیک ممکنه بکنه..تب لرز..همه ی اینا..
میوه..سبزیجات..هرچیزی که ویتامین داشته باشه..
خیلیم لاغره..یکم به خوراکش باید برسید..
تا وقتی به هوش بیاد یکیتون میتونه بره تو..
=هیونگ..تو برو..
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
#چان
#لینو
#چانگبین
#هیونجین
#هان
#فلیکس
#سونگمین
#جونگین
#وانشات
#انهایپن
+هیونجینی
-اوه جیا..
+مامانم اون عروسکه رو واسم نخرید..
-من تازه از بابام پول تو جیبی گرفتم..عروسکه چنده؟
+۱۵ وون..
-من ۱۰ وون دارم..
+منم ۵ وون تو خوکم دارم..
-خب پس بیا بخریمش..
+پولتو میدی به من؟
،،،_____،،،______،،،______،،،
اینجا بود که اذرخش های ذوق توی چشمان دخترک روشن شد..
خانواده های هردوی انها..وضع مالی خوبی نداشتن..
دخترک هر بار و هربار عاشق چیز های تازه ای میشد..
تقصیری نداشت..اون راجب همه چیز کنجکاو بود..
به اون ربطی نداشت که چرخ روزگار به نفع اونها نمیچرخید..
اما..اون بی خبر بود از اینکه اون پسر بچه ی ۹ ساله پول تو جیبی هاشو بهش نمیداد…
بلکه پولیو بهش میداد که از راه هرروز کار کردن و جون کردن تو خیابون بدست میاورد..
از هرطریقی که میتونست دنبال پول بود..
پنهانی کاهوهای باغچه ی بابابزرگشو میدزدید و توی بازار میفروخت..
گندم های عموشو میزدید میبرید توی قنادی ها با نصف قیمت میفروخت..
چرا؟
فقط و فقط واسه اینکه بتونه برق اون چشمارو هنگام امتحان کردن خوراکی ها و دیدن عروسکای جدید ببینه..
داستان اونا..یه داستان عاشقانه ی آبکی نبود..
بلکه حاصل سال ها دوستی عمیق اوناس..
وابستگی اونا..
مثل نوجوونای الان نیست که بعد دو روز ادعای عشق میکنن..
حتی اگه عشقیم نباشه..
زندگیشونو باهم گذروندن..
حتی یبارم زندگی رو بدون هم تصور نکردن..
حتی حالا هم مدت ها بود از هم فاصله گرفته بودن..
پنهانی از حال هم خبر میگرفتن..
جونگین مثل یه جاسوس واسه هیونجین عمل میکرد..
هروقت دلتنگی یقه ی پسرک و محکم میچسبید به دوست کوچیک ترش پیام میداد تا سراغی از محبوبش بگیره..
جونگینم با درک اوضاع نونا و هیونگش..به جفتشون کمک میکرد..
مکالمه ی چند وقت پیششون>>>
پیام: ^=جونگین. ^_هیونجین
^=هیونگ..باورت نمیشه چی پیدا کردم..
^_چی؟
^=یه صندوقچه که پر از اسباب بازیا و عروسکای نونا توشه..درواقع من پیداش نکردما..گم شده بود..یادمه نونا یه روز کامل گریه کردو دو هفته دنبالش گشت..پس زنگ زده بودم مامانبزرگ اما اونم گفت ندیدتشون..اما امروز زنگ زد گفت پیداشون کرده..
^_اگه بفهمه خوشحال میشه..
^=اره میخوام واسه تولدش بدمش..
^_اون عروسک خرسی کوچیکه هم هست؟
^=اره..
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
_جونگینا گریه نکن…
=هیونگ تو خودت چشات قرمزه نمیتونی راجب این نظر بدی..
_خوب میشه..نمیتونه رهامون کنه..
=هیونگ مسکن داری؟
_واسه چی؟
=سرم داره منفجر میشه..
_بزار برم واست یدونه بگیرم..
•شما همراه های خانم یانگ هستین؟
_=بله
•من دکتر ایشون هستم..ایشون یه حمله ی قلبی شدید داشتن..
میتونه به خاطر استرس شدید باشه..یا فشار زیاد..
البته دلیل تشدیدش این بوده که سرماخوردگی هم داشته..
سرماخوردگی که چی بگم..دلیل اونم ضعف جسمانیه..
سیستم ایمنی بدنش خیلی خیلی ضعیفه..
_حالش الان؟
•هنوز بیهوشه ولی به هوش میاد..رسیدگی خیلی زیاد میخواد..یه مدت هیچ استرسی نباید داشته باشه..تاکید میکنم..نه فشار نه استرس..هیچ استرسی!
احتمال حمله ی قلبی دوباره وجود داره..پنیک ممکنه بکنه..تب لرز..همه ی اینا..
میوه..سبزیجات..هرچیزی که ویتامین داشته باشه..
خیلیم لاغره..یکم به خوراکش باید برسید..
تا وقتی به هوش بیاد یکیتون میتونه بره تو..
=هیونگ..تو برو..
؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛
#چان
#لینو
#چانگبین
#هیونجین
#هان
#فلیکس
#سونگمین
#جونگین
#وانشات
#انهایپن
- ۱۳.۹k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط