{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

2-2

2-2
اره ی روز من و دید گفت سختت نی هر روز با یکی اخه ی باز یکی از پسرای کلاس داشت ازم جزوه می گرفت من و دید یک بارم تو ی کلاس یکی از برادران مهربان زحمت کشید داشت یک درس و بهم یاد میداد مصطفی من ودید.لجش گرفت
وقتی این حرف و زد منم لجم گرفت گفتم تو چی تو میتونی با یکی باشی و باهمه نباشی من که شک دارم
وقتی این و گفتم داغ کرده بود
خواست بگه منظورت چیه که از پیشش رو شدم
با من لج بود ولی با شما چرا؟؟؟
ب شما چی گفت؟؟؟
مهلا-ی روز داشتم میرفتم خونه داشتم میرفتم سمت ماشین که من و میبینه و میگه ایندفه کی قرار بروسونت
منم نگاش کردم گفتم بابات
داشت میومد سمتم که سریع گاز دادم رفتم از کنارش رو شدن واسش بوق زدم
اخ اخ نمیدونین چ شکلی شده بود
از اونجایی که میگن گذر پوست ب دباغ خونه میخوره فرداش از شانس بدم جلوم در اومد تا من و دید رفتم توحراست جلوی دانشگاه پیش اقای طاهری یکم صحبت کردم بعد ب مصطفی نگاه کردم بعد اقای طاهری هم ب مصطفی نگاه کرد منم انگشت اشارم و گرفتم سمتش
باورتون نمیشه داشت سنگ کوب میکرد میخ کوب شده بود
بعد از حراست که اومدم بیرون شیک و مجلسی از کنارش رد شدم
صداش در نیومد جلومم دیگه ظاهر نشد
شیدا-چی گفتی حالا ب طاهری
مهلا-هیچی گفتم استادشجاعی اومده گفت اره
گفتم کدوم ساختمان ب ساختمان اشاره کرد منم زدم ب گیجی گفتم این
گف نه اون
خوب اون بدبختم که ب خودش شک داشت ب خودش گرفت
شیدا:هاهاهاهاهاااا
دمت گرم دختر
دهن واسش نذاشتی که اره
بهار سر تو چ بلایی اورد
-حالابذار من بگم
ی روز سر کلاس بودم
اونم بود من دوس نداشتم
استاد که اومد بهش گفتم استاد یکی تو کلاس هست که حضورش ازارم میده میشه لطفا از کلاس بندازینش بیرون
استاد گف اره میدونم کی و میگی الان حضورو غیاب میکنم میندازنش بیرون
بعداز حضورو غیاب بهش گف شما اینجا کلاس داری مصطفی هم گف نه
استادم گف پس برو بیرون واسه هر موقعه که کلاس داری بیا سر کلاس من
سنگ رو یخش کردم بدجووورررر
دیدگاه ها (۱۸)

2-3سکوت توی ماشین برقرار بودخداروشکر دیگه باطری شیدا تموم شد...

2-4تقریبا ی چند دقیقه ای مونده بودکه ب گرگان برسیمکسی حرف نم...

این داستان بر گرفته شده از زندگی واقعی خودم می باشد امیدوارم...

قسمت اول( پایانی)همه خشکمون زده بود منتظر جواب اوا بودیمچشم ...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:4ویو «سلین»که مدیر گفت :-بفرمایید...

پآرت⁷یونگی اومد تو اشپزخونه*نواهم درحال شستن ظرف*یونگی: چی م...

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 6ویو ات:صبح اولین روز مدرسه رسماً یک...

𝙿𝚊𝚛𝚝𝟸[View مری]همین که حرف جین رو شنیدم، یکم تعجب کردم.یعنی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط