فیک ته ته part 1

سلام من اتم و ۲۴ سالمه
از ۱۵ سالگی پیش تهیونگ زندگی میکنم
تهیونگ پسر عموی مامانمه
داستان زندگی من اینجوریه مامانم از بچگی از من متنفره باهام بد رفتار میکنه چون بچگی یه اتفاقی پیش میاد که داداشم که مامان خیلی دوسش داره من رو تو اتیش سوزی نجات میده و خودش و پدر میمیرن از اون موقع اینجوری میشن من خیلی تنها بودم ولی یه روز....
فلش بک به ۹ سال پیش
ات : احیانا این اتاق در نداره که در نمیزنی
مامان ات : خفه شو گوش بده ببین چی میگم بعد از ظهر پسر عموم و عموم میخوان بیان وای به حالت اگه غلط اضافی بکنی ( داد )
ات : باش ( اروم )
مامان ات : نشنیدم ( عربده )
ات : گفتم باشه ( یذره بلند)
بعد از ظهر شد و بلاخره تهیونگ و عموی مامانم اقای کیم اومدن. اقای کیم شریک مامانمه( یه شرکت دارن ) بخاطر همین مامان بهم گفت : دخترم با تهیونگ برید بالا تا منو اقای کیم حرف بزنیم
ات و تهیونگ : چشم
داشتم میرفتم بالا که مامانم به حالت عصبی نگاهم کرد فهمیدم باید حواسمو جمع کنم
رفتیم بالا و تهیونگ و بردم توی اتاق منو ته ته خیلی باهم صمیمی بودیم بعد از احوال پرسی ازم یه چیزی پرسید
ته : ات چرا دستت کبوده؟
ات : چیزی نیس ( حالت ناراحت )
ته : مطمئنی؟
میدونستم قبل از اینکه چیزی بگم اشک از چشمام شروع به ریختن میکنن پس ترجیح دادم سکوت کنم
ته : ات
اتتتتتت
اتتتتتتتتتتتتتتت
هوییییییی؟
ات : بب...بله؟
ته : کجایی؟
ات : حواسم نبود 😅 چیزی پرسیدی؟
ته : گفتم از اینکه حالت خوبه مطمئنی؟
ات : اره ( بغض )
ته : ولی بغض توی چشمات یه چیز دیگه میگه
اگه چیزی شده میتونی به من بگی
قول میدم به کسی نگم
میدونستم ته ادم قابل اعتمادیه پس بهش گفتم و توی همین حین فقط گریه میگردم
تهیونگ بغلم کرد و سرمو نوازش کرد و گفت : اشکال نداره بالاخره یه روز همچی درست میشه نگران نباش
نمیدونم چرا یه حسی به حرفاش داشتم
و همینطور یه حسی به خودش میدونستم این حس یه حس معمولی نیست و یه حسیه که تا به حال نداشتمش
مامان صدامون زد و گفت بیایم پایین
اشکامو پاک کردم و با تهیونگ رفتیم پایین
با حرفی که مامان زد شک شدم
مامان ات : بچه ها بخاطر شرکت شما ها باید برای ۱
سال با هم دیگه ازدواج کنید
ات : .... ا... ما
مامان ات : اما و اگر نداره برو وسایلتو جمع کن
رفتم بالا
برعکس بقیه من واقعا خوشحال بودم حداقل میرم پیش یکی دیگه که انقد اذیتم نکنه تو فکر بودم که در باز شد
مامان ات : بهش چیزی که نگفتی
ات : نه
مامان ات : وای به حالت اگه بفهمم اشتباهی کردی حواستو جمع کن
ات : باش حواسم هست
رفتم پایین و وارد ماشین شدم
بعد از دو هفته ازدواج کردیم
و بعد از ۱ سال کامل تهیونگ منو برد یه جایی که دست هیشکی بهم نرسه و به پدر و مادر خودش و مامان من گفت که ما دوتا نمیخوایم از هم جدا شیم....
دیدگاه ها (۱)

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۲ | اول باید درسم...

#میکاپ_آرتیست_من

پارت ۲ :تو فکر اون دختره بودم که مامان اومد تو و کنارم رو مب...

dark life = 44صبح روز بعد، ات با حس خوبی از خواب بیدار شد. آ...

بیاید میخوام از زبون فانی زندگیش رو تعریف کنم

مربی موتور سوار

مهمونی خطرناکپارت=15ویو ات:به جونگ کوک گفتم لباسشو عوض کنه و...

پارت ۲

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟓 ⊹˚₊𐙚 لیام: ـ کدوم حد؟ حقیقت؟ اینکه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط