رمان انتقام ازدواج کامل

فصل شانزدهم _این بار انتخابم تویی!

چند هفته از شبی که سو-یون قرارداد مهم شرکت کانگ را به دست آورده بود، می‌گذشت.
در این مدت، رابطه‌ی او و هردین تغییر کرده بود.
آن‌ها بیشتر با هم وقت می‌گذراندند؛ گاهی برای شام بیرون می‌رفتند، گاهی در سکوت کنار هم قدم می‌زدند و گاهی ساعت‌ها درباره‌ی موضوعات بی‌اهمیت حرف می‌زدند.
هردین هیچ‌وقت از سو-یون نپرسیده بود چرا بعضی شب‌ها ناگهان ساکت می‌شود یا چرا گاهی با شنیدن نام ته‌جون، چنان نگاهش تغییر می‌کند که انگار خاطره‌ای تلخ به سراغش آمده است.
اما متوجه همه‌چیز بود.
یک شب، وقتی سو-یون از شرکت بیرون آمد، هردین را دید که به ماشینش تکیه داده و منتظرش است.
با تعجب پرسید: «بازم اینجایی؟ مگه امروز جلسه نداشتی؟»
«داشتم.»
«پس چرا اومدی؟»
هردین در ماشین را برایش باز کرد.
«چون دلم می‌خواست بعد از یه روز شلوغ، اولین کسی باشم که می‌بینیش.»
سو-یون سعی کرد لبخندش را پنهان کند.
«این جمله رو از کجا یاد گرفتی؟»
«از هیچ‌جا. خودم گفتم. حالا سوار می‌شی یا می‌خوای تا صبح درباره‌ی منبع جمله تحقیق کنی؟»
سو-یون خندید و سوار شد.
آن شب، هردین او را به رستورانی نبرد. به‌جاش، از فروشگاهی کوچک غذا گرفتند و به منظره‌ای مشرف به شهر رفتند.
روی نیمکتی نشستند و شام ساده‌شان را خوردند.
سو-یون با دیدن ظرف غذای هردین گفت: «واقعاً برای این من رو تا اینجا آوردی؟»
«اعتراض داری؟»
«نه. فقط انتظار داشتم پسر خانواده‌ی کانگ یه شام گرون‌تر ترتیب بده.»
هردین ظرفش را به طرف او گرفت.
«بفرما. از غذای من بخور. این قسمت لوکس قرارمونه.»
سو-یون خندید و تکه‌ای از غذایش برداشت.
برای مدتی همه‌چیز عالی بود؛ طوری که سو-یون تقریباً فراموش کرد روزی زندگی‌اش چقدر تلخ بوده است.
اما وقتی خنده‌هایشان تمام شد، نگاهش به چراغ‌های شهر افتاد.
آرام گفت: «هردین، تا حالا شده فکر کنی اگه یه تصمیم رو جور دیگه‌ای می‌گرفتی، زندگیت کاملاً تغییر می‌کرد؟»
هردین به او نگاه کرد.
«آره. ولی هیچ‌وقت نمی‌تونستم بفهمم اون تصمیم چی بوده.»
سو-یون انگشتانش را در هم قفل کرد.
«اگه می‌تونستی برگردی و یه اشتباه بزرگ رو جبران کنی، این کار رو می‌کردی؟»
هردین کمی فکر کرد.
«اگه فرصت دوباره‌ای داشتم، احتمالاً اول سعی می‌کردم بفهمم چرا اون اشتباه رو انجام دادم. نمی‌خواستم فقط نتیجه رو عوض کنم؛ می‌خواستم خودم هم آدم بهتری بشم.»
سو-یون آهسته سرش را پایین انداخت.
این دقیقاً همان چیزی بود که خودش تلاش می‌کرد انجام دهد.
هردین متوجه تغییر حالتش شد، اما سؤال دیگری نپرسید. فقط دستش را روی نیمکت، نزدیک دست او گذاشت.
این بار سو-یون خودش دستش را به سمت او برد.
هردین انگشتانش را در دست او قفل کرد.
هیچ‌کدام حرفی نزدند.
بااین‌حال، برای سو-یون این سکوت از هزاران جمله‌ی عاشقانه باارزش‌تر بود.

---

چند روز بعد، اتفاقی افتاد که دیگر اجازه نداد سو-یون احساساتش را پشت شوخی‌های همیشگی پنهان کند.
او در جلسه‌ای مهم با چند مدیر سرمایه‌گذار شرکت کرده بود. یکی از مدیران، با لحنی تحقیرآمیز درباره‌ی تجربه‌ی کاری او صحبت کرد و پیشنهادش را نادیده گرفت.
سو-یون آماده بود پاسخ بدهد، اما پیش از آنکه حرفی بزند، هردین که به‌عنوان نماینده‌ی یکی از شرکای تجاری در جلسه حضور داشت، صحبت کرد.
«اگر با پیشنهاد خانم هان مخالفید، دلایل تجاری‌تون رو مطرح کنید. اما اینکه ایشون دختر رئیس شرکت هستن، نه پیشنهادشون رو درست می‌کنه و نه غلط.»
سپس گزارش سو-یون را روی میز گذاشت.
«من اعداد و اطلاعات رو بررسی کردم. پیشنهاد ایشون از نظر مالی منطقیه. اگر مدرک مخالفی دارید، خوشحال می‌شیم بشنویم.»
مدیر دیگر چیزی برای گفتن نداشت.
هردین نه به‌جای سو-یون تصمیم گرفته بود و نه موفقیتش را به نام خودش ثبت کرده بود. فقط فرصتی فراهم کرده بود تا حرفش شنیده شود.
پس از جلسه، سو-یون در راهرو به او رسید.
«می‌تونستی دخالت نکنی.»
هردین ایستاد.
«می‌دونم.»
«پس چرا کردی؟»
«چون دیدم به‌جای بررسی پیشنهادت، دارن درباره‌ی تو قضاوت می‌کنن.»
سو-یون به او خیره شد.
«تو واقعاً نمی‌خوای همه‌چیز رو به‌جای من حل کنی؟»
هردین لبخند زد.
«من می‌خوام وقتی خسته‌ای، کنارت باشم. نه اینکه کاری کنم دیگه نتونی بدون من زندگی کنی.»
سو-یون برای چند لحظه نتوانست جواب بدهد.
بعد آرام گفت: «فکر کنم دارم بهت وابسته می‌شم.»
لبخند هردین محو شد؛ نه از ناراحتی، بلکه از جدیتی که ناگهان در چهره‌اش نشست.
«سو-یون، من نمی‌خوام فقط کسی باشم که وقتی حالت بده بهش پناه می‌بری. می‌خوام وقتی خوشحالی هم دلت بخواد کنارم باشی.»
سو-یون یک قدم به او نزدیک شد.
دیدگاه ها (۰)

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت دوازدهم یک هفته از آخرین باری که ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.16(روایت از زبان ا.ت)...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

رمان انتقام ازدواج کامل

کوک: باشه( ترس )یون یکم شیر خورد یون: مرسی سیر شدمخواهر ته: ...

Why Did I Fall in Love with You? | P¹¹چند روز بعددوهی بالاخر...

گاهی آدم‌ها مستقیم نمی‌گن «دیگه نمی‌خوامت»اما رفتارشون این ج...

اموزش زبان کره ای

قولی که شکستی 💗ا.ت: من هنوز دوستت دارم، جیمین. همین موضوع هم...

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط