{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت هفتاد و هفت

قسمت هفتاد و هفت
️ #ایوب ک ب در رسید،نگهبان ان را بسته بود و داشت اشک هایش را پاک میکرد....
ایوب میله ها را گرفت....
گردنش را کج کرد....
و با گریه گفت....
"#شهلا......تورا ب خدا......من را ببر.......تورو بخدا.....من را اینجا تنها نگذار"
#چادرم را گرفتم جلوی دهانم تا صدای گریه ام بلند نشود.....
نمیدانستم چه کار کنم....
اگر او را با خود میبردم حتما ب خودش صدمه میزد....
قرص هایش را انقدر کم و زیاد کرده بود ک دیگر یک ساعت هم ارام و قرار نداشت ....
اگر هم میگذاشتمش انجا.......
با صدای ترمز ماشین ب خودم امدم.....
وسط خیابان بودم
ادامه دارد
@ta_abad_zende
قسمت هفتاد و هشت
راننده پیاده شد و داد کشید"های چته خانم ?کوری؟ماشین ب این بزرگی را نمیبینی؟
توی تاکسی یکبند #گریه کردم تا برسم خانه...
انقدر ب این و ان التماس کردم تا اجازه دهند مسئول بنیاد را ببینم...
وقتی پرسید "چه میخواهید؟"
محکم گفتم"میخواهم همسرم زیر نظر بهترین پزشک های خودمان در یک اسایشگاه خوش اب و هوا بستری شودک مخصوص جانبازان باشد"
دلم برای زن های شهرستانی میسوخت ک ب اندازه ی من سمج نبودند ...
ب همان بالا و پایین کردن های قرص ها رضایت میدادند....
مسئول بنیاد نامه ی درخواستم را نوشت....#ایوب را فرستادند ب اسایشگاهی در شمال....
بچه ها دو سه ماهی بود ک ایوب را ندیده بودند...
با اقاجون رفتیم دیدنش ...زمستان بود وجاده یخبندان ...توی جاده گیر کردیم...
نصف شب ک رسیدیم،ایوب ازنگرانی جلوی در منتظرمان ایستاده بود....
اسایشگاه خالی بود...
هوای شمال توی ان فصل برای #جانبازان #شیمیایی مناسب نبود...
ایوب بود و یکی دو نفر دیگر ...
سپرده بودم کاری هم از او بخواهند...انجا هم کار های فرهنگی میکرد....
هم حالش خوب شده بود و هم دیگر سیگار نمیکشید
@ta_abad_zende
دیدگاه ها (۲)

𝖕𝖆𝖗𝖙۶اولین روز کاری در عمارت جدید، لیسا ساعت شش صبح بیدار شد...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۴۵ صبح آرامی بود. نو...

My Vampire Mate Season 2 part : 92

عاشقانه های پاکقسمت هفتاد و نهراننده پیاده شد و داد کشید"های...

عاشقانه های پاکقسمت هفتاد و هشتایوب ک ب در رسید، نگهبان ان ر...

قسمت هفتاد و شش چند بار توانسته بودم سرش را گرم کنم و از بیم...

قسمت هفتادچند لحظه بعد دکتر روی بدن ایوب خم شده بود و با مشت...

قسمت پنجاه و چهاربرای روزنامه مقاله مینوشت....با اینکه سوادش...

قسمت هفتاد و نهمدت کوتاهی شمال زندگی کردیم ،ولی همه کار و زن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط