{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم عروسک کوچولو

پارت دوم عروسک کوچولو

بعد چند دقیقه رسیدن به عمارت شخصی کوکو رفتن
ویو ات
خیلی میترسم 😭 ‌....دلم نمی‌خواد با یه مرد زندگی کنم ( از خداتم باش 😒) دوبار کولم کرد وای نه نه نمی‌خوام برم تو اون عمارت ... اما عجیب عمارت قشنگی هست ....نه نه حواست به چیزای دیگه پرت نشه
ات: نهههههههه ولم کن نمی‌خوام برام تو خونه تو
کوکو: لوس نشو دیگه عروسک
ویو کوکو
بلخر رسیدم عمارت خیلی خسته بودم و ات هم پیاده نمیشود برای همین کولش کردم تا خواستم برم تو عمارت صداش در اومد
ات : نمیام ولم کن
کوکو با پوزخند: تو حق نداری نظر بدی
ات : 😢😢
کوکو: گریه نکن خوشم نمیاد
ات: 😕😞
ویو راوی
کوکو ات رو برد و گزاشتش توی اتاق مهمان
کوکو: فعلا این‌جا بمون
ات : چشم
ویو ات
ایش با اینکه جذاب اما رو مخ ....اتاق خیلی قشنگ ....چرا حس میکنم ارباب آدم خوبی هست ؟ .... نه نه بندس
کوکو از توی های داد زد : اتتتتت
ات سریع رفت پیشش: چی شوده؟
کوکو : ☺️ برقص
ات پوکر : خب مثل آدم صدام می‌زدی
کوکو : حالا برقص
ات شروع کرد به رقصیدن بعد چند دقیقه یهو
خماری 😁😈



























































پایان خماری 😋
یهو کوکو ات رو گرفت و نشوندش روی پا های خودش
ات : ولم ک....
حرف ات با بوس ای توسط کوکو قطع شود
ات شروع کرد به تقلا کردن که کوکو لب بل رو گاز کوچیکی گرفت و آن مجبور شود همراهی کنه بعد چند دقیقه از هم جدا شودن و ات نفس نفس میزد کوکو هم با پوزخند نگاهش میکرد
ات : ... روانی چرا ...این کارو کردی ( روانی تو هستی با کوکو جونم درست حرف بزن 🔪🔪🔪)
کوکو با پوزخند: نتونستم دیگه جلوی خودم رو بگیرم
ویو راوی
کوکو به ات نزدیک شود و بهش گفت.....

ادامه داره 🐣😋
شرط کامنت ها به ۱۰ تا برسه 😘
دیدگاه ها (۱۷)

خب خب بریم سناریو از کوکو جان زمان بونتن عکس دومی ات عکس سوم...

پارت دو ماه کوچولو من ویو ات خیلی ترسید بودم اما داشت یه کار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط