𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟎𝟐


[ویو ا.ت]

از آسانسور که بیرون اومدیم،وارد رستورانی بزرگ و خلوت شدیم.....کسی اونجا نبود...
یهو مردی به سمت ما اومد....
تعظیمی کرد و گفت...
&خوش اومدید آقای جئون...
جونگکوک: ممنونم...
&بفرمایید ازین طرف....
به سمت میزی رفتیم و نشستیم....جای زیبایی بود و فضای اروم و خوبی داشت....
جونگکوک: از اینجا خوشت اومد؟
ا.ت: آره...اینجا برای توعه؟
جونگکوک: آره....خیلی وقت بود که به اینجا نیومدم....

[ویو جونگکوک]

نفس عمیقی کشیدم....دستام کمی عرق کرده بود...جعبه کوچیک گردنبند توی جیبم سنگینی می‌کرد...بالاخره رسیدیم رستوران...میزی که رزرو کرده بودم...یه گوشه دنج بود...از قبل فکرش رو کرده بودم که نیاز به فضای خصوصی داریم....

اولش عادی شروع کردیم...حرفای معمولی زدیم... از فضای اینجا ازش پرسیدم...از غذا گفتیم...

ولی تمام مدت توی ذهنم داشتم کلماتی رو که تمرین کرده بودم مرور می‌کردم. لحظه مناسب رو پیدا کردم...بعد از اینکه پیش‌غذا رو آوردن و کمی آرامش گرفتیم...نگاهش کردم و گفتم....

جونگکوک: می‌دونم که هیچ کلمه‌ای نمی‌تونه دردت رو کم کنه....

صدام کمی لرزید، ولی سعی کردم ثابت نگهش دارم....

جونگکوک: ولی من واقعاً بابتش متاسفم....خیلی فکر کردم و فهمیدم که چقدر کارم اشتباه بود و دلم نمی‌خواد این مسئله بین ما بمونه...

مکث کردم....اجازه دادم حرفام توی ذهنش جا بگیره....نگاهش رو ازم نمی‌گرفت، ولی نمی‌تونستم بفهمم چی داره توی سرش می‌گذره...


[ویو ا.ت]

تمام مدت داشتم به حرفاش گوش می‌دادم.... لحنش صادقانه بود، از ته دل پشیمون به نظر می‌رسید.....درسته که یه "متاسفم" همه چیز رو درست نمیکنه اما...واقعاً دلم می‌خواست باور کنم که فرق کرده.... این چند وقته خیلی اذیت شده بودم و دلم نمی‌خواست این قضیه همینجوری بمونه...

ا.ت: خب...من...من...خوشحالم که عذرخواهی کردی....تو این یه ماه فهمیدم که قصدت بد نبوده، پس دیگه مشکلی نیست....

جونگکوک:حالا که از این موضوع سنگین گذشتیم...و یه لبخند کوچیک زد....

فکر کردم شاید می‌خواد بحث رو عوض کنه،که یهو دستش رفت سمت جیبش و یه جعبه کوچیک گذاشت روی میز....

جونگکوک: امروز یه روز خیلی خاصه و من دلم می‌خواست یه جور دیگه هم بهت نشون بدم که چقدر برام مهمی...تولدت مبارک!

خشکم زد...تولدم؟ باورم نمی‌شد!حتی خودم هم یادم رفته بود امروز تولدمه!
جعبه رو با دستای لرزون برداشتم و بازش کردم....یه گردنبند پروانه نقره‌ای درخشان بود.... انقدر قشنگ بود که نفسم بند اومد...
ا.ت: وای...ممنونم...
فقط همین رو تونستم بگم....چقدر فکرش رو کرده بود که این رو پیدا کنه...

همین که مشغول نگاه کردن به گردنبند بودم، صداش رو شنیدم..

[هر کدوم رو که دوست داشتید تصور کنید]
دیدگاه ها (۹۰)

(دلداده) ویو جونگکوک با جیمین از پاساژ زدیم بیرون و رفتیم به...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

Forbidden love⑥کوک: بیا یه لحظها/ت: باید برمبی‌اغتنا به حرفش...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part هیجان داشتم... دل...

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

P24سوار ماشین جیمین شد،جیمین با لبخند نگاهی به تیپ ا/ت انداخ...

تکپارتی جونگ کوک

》اسم فیک: 𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 شخصیت ها:¹:جیون ا/ت..۲۰ سالشه..یه خو...

سرنوشت پارت (۱۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط