when silence became a scram p31
او با قدمهایی لرزان و بیثبات، خود را از میانِ دستهایِ هیونجین و فلیکس جدا کرد. او نمیدانست چطور، اما انگار آهنربایی نامرئی او را به سمتِ مرکزِ آشوب میکشاند؛ به سمتِ بنگچان.در حالی که لینو و چانگبین با تمامِ توان سعی میکردند بنگچان را که از شدتِ خشم در مرزِ از دست دادنِ خود بود، مهار کنند، یونا خود را به میانهیِ آنها پرتاب کرد. او با تمامِ وجود به پشتِ بنگچان چسبید و بازوهایش را دورِ کمرِ او حلقه کرد. سرش را در میانهیِ کمرِ بنگچان پنهان کرد و با فریادی که از تهِ چاهِ قلبش برمیآمد، نالید: «بسه… خواهش میکنم… بس کنید… من دیگه نمیتونم…»آن صدایِ لرزان و ضعیفِ یونا، مثلِ یک ضربهیِ الکتریکی در بدنِ بنگچان پیچید. خشمِ وحشیانهیِ او، در یک لحظه، به یک شوکِ عاطفیِ عمیق تبدیل شد. بنگچان، که تا لحظهیِ قبل میخواست با مشتهایش حقیقت را از دهانِ جوپ بیرون بکشد، ناگهان تمامِ قدرت خود را برایِ مهار کردنِ لرزشِ بدنِ یونا صرف کرد.او به آرامی، اما با قاطعیت، دستهایِ لینو و چانگبین را کنار زد. او به سمتِ یونا چرخید، در حالی که هنوز چشمانش از خشمِ سرخ بود، اما نگاهش وقتی به صورتِ خیس از اشکِ یونا افتاد، به نرمیِ ابریشم تغییر کرد. او یونا را در آغوش کشید، او را بلند کرد و به گونهای که سرِ یونا مستقیماً روی سینهیِ پهن و گرمِ او قرار بگیرد، او را در میانِ بازوانش محصور کرد.بنگچان در برابرِ همهیِ اعضا، در برابرِ جوپ و در برابرِ تمامِ دوربینهایِ پنهانیِ کمپانی، یونا را محکمتر بغل کرد. او سرش را روی سرِ یونا گذاشت و با صدایی که از شدتِ هیجان و عاطفه میلرزید، اما برایِ یونا بسیار آرام بود، زمزمه کرد: «دیگه تموم شد… من اینجا هستم. هیچکس نمیتونه بهت دست بزنه. دیگه لازم نیست بترسی.» جوپ، که لباسهایش را مرتب میکرد و با چهرهای از شدتِ خشم و تحقیر به آنها نگاه میکرد، سعی کرد خود را حفظ کند. اما او یک چیز را متوجه نشد: این دیگر یک برخوردِ ساده میانِ یک کارآموز و یک لیدر نبود. این یک “مرز” بود.
سونگمین، که تا آن لحظه فقط با خشمِ فروخورده ایستاده بود، قدمی به جلو گذاشت. او با چشمانی که از نفرت به جوپ میسوخت، اما با آرامشی که از یک استراتژیست میآمد، گفت: «فکر کردی ما فقط چندتا بچه هستیم که میتونی با تهدید کردنِ هم، کنترلمون کنی؟ تو فکر کردی با گرفتنِ یونا، ما رو هم به زنجیر میکشی؟ اشتباه کردی، جوپ.»
آن شب، در میانهیِ تاریکی، یک پیمانِ پنهانی بسته شد.آنها تصمیم گرفتند که یونا را از میانِ آن تاریکی بیرون بکشند حتی اگر به قیمت جانشان باشد
سونگمین، که تا آن لحظه فقط با خشمِ فروخورده ایستاده بود، قدمی به جلو گذاشت. او با چشمانی که از نفرت به جوپ میسوخت، اما با آرامشی که از یک استراتژیست میآمد، گفت: «فکر کردی ما فقط چندتا بچه هستیم که میتونی با تهدید کردنِ هم، کنترلمون کنی؟ تو فکر کردی با گرفتنِ یونا، ما رو هم به زنجیر میکشی؟ اشتباه کردی، جوپ.»
آن شب، در میانهیِ تاریکی، یک پیمانِ پنهانی بسته شد.آنها تصمیم گرفتند که یونا را از میانِ آن تاریکی بیرون بکشند حتی اگر به قیمت جانشان باشد
- ۳.۰k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط